دلم یک خواب بسسسسسیییییااااارررررر عمیق میخواد.
اونقدر عمیق که حتی خواب هم نبینم چون تو خواب هام هم خبر خوبی نیس.
گاهی میام اینجا رو باز کنم از روزمرگی هام بنویسم بعد میبینم خیلی راحت نیستم از غصه شخصیم بگم وقتی هنوز غصه جونای از دست رفته رو هر روز جلو چشمام میبینم.
احساس شرم از اینکه نمیتونم کاری کنم. و نگرانی از هدر رفتن اون همه خون.
از من بپرسید، میگم روز و البته اخیرا شب هام هم به پرستاری میگذره.
شاید یه روزی بیام ته مونده اون چیزی رو که تو همه این سالها نگفتم رو براتون بگم.
الان بخشی از زندگیم به اون اختصاص پیدا کرده . دل نگرانی هاش و مراقبت هاش.
خبر متفاوت اینه که تو طراحی سوالات نوبت اول مدرسه ساناز مقام دوم پایه هشتم رو آوردم. برام خیلی ارزشمند بود از اینکه اونچه که مدیران دو مدرسه شاید نمیخواستن باور کنن رو به باورشون برسونه.
البته مدیر مرضیه همونی که پارسال باش چالش داشتم، شاکی شده که چرا اسم اون مدرسه انتخاب شده ، سوالات من مشترک بود ولی اداره مدرسه ساناز رو انتخاب کرده. این فکر میکرد من سوال مدرسه ش رو ارسال نکردم و من شات پیام هام با مدیر گروه رو براش فرستادم . و گفتم من نمیدونم چطور اون مدرسه انتخاب شده . گفتن پیگیری کن ببین چرا اینطوری شده؟ و بعد پیگیری گفتن چون دو مدرسه بوده اداره فقط یکی رو انتخاب کرده و فکر نمیکرده این موضوع برای مدیرها فرقی کنه.
بخاطر این پیگیری ها مدیر ساناز گفت حالا چه خبره اینقدر سوال جواب میکنن، یه جورایی از اون مدیر ناراحت شده بود .
منم تو دلم گفتم خوبه یه چیزایی پیش بیاد که رفیق شفیقت رو بشناسی که وقتی پای امتیاز و رقابت درمیون باشه، حسادت روی دوستی تاثیر بد میذاره.
فعلا که جایزه خاصی هم ندادن ولی احتمالا میدن.
پنجشنبه همکارای دو مدرسه اردو آبادان رفتن . من نرفتم . هیچ جوره حس و حال روحی رو نداشتم.
و مشکلات خونه و مریض داری ها که تموم نمیشه.
و واقعا حس شاد بودن تو هیچی ندارم. درد دی ماهی که گذشت دردی نیس که بشه ازش عادی گذشت. چطور میشه هر روز زجه مادران رو ببینی و بشنوی ، و خودت شادی کنی.
خب لاجرم زندگی کاری و روتین ادامه داره. اما من حتی برای خریدهای خونه هی پشت هم میندازم که بیرون نرم .
خواهرم میگه این یعنی حالت خوب نیس و نشونه افسردگیه. نذار وجودت رو پر کنه.
حدودا سه ماهی هست که دندونم هم مشکل داره. اونم به زور و هی امروز فردا کردن پیش دو تا دکتر رفتم و عکس گرفتم. و دندونم شده کیس نادر
. باید پیش سومین دکتر هم برم برای تشخیص نهایی. و چقدر هزینه ها بالاست. شاید مجبور بشم درنهایت دندونم رو بکشم که نخوام اونقدر هزینه بدم . البته دو دندون در حد نابودی دارم و یکی هم باید عصب کشی بشه.
موندم چه کنم فعلا .
هنوزم که هنوزه دست و دلم به نوشتن نمیره.
اصلا از چی باید بنویسم.
از ایران خونه مون یا ایران کشورم.
تو هر دوش غم به اوج خودش رسیده. هرچند که من تو خونه خودمون میدونم هنوز جا داره و بالاتر از سیاهی هم هست.
از دردی که همه این روزا همه مون با پوست و استخون حسش کردیم و واقعا با هیچی نمیتونیم ذره ای از غم سوگ این عزیزان کم کنیم.
از اولین باری که عدد د و ا ز د ه ه زار رو شنیدم جورررری ناامید شدم و حس فلاکت کردم که خدا میدونه... خدااااا .... دیگه حالا هربار اسمش رو میارم تو شک میافتم که آیا قسم و حجت درستی انتخاب کردم؟
یا دارم خودمو گول میزنم.
و بعد این عدد با جایی که میدونید رشد کرده و هنوزم ادامه داره. وصف این عزا تو هیچ کلمه و جمله و کتابی جا نمیشه.
من بارها برای خودم پیش نویس کردم اما میل انتشار نداشتم. میل حرف زدن نداشتم.
همونطور که گفتم من درگیر دو تا ایران هستم.
یکی از یکی بدتر.
احتمالا از این به بعد یا خیلی دیر بنویسم یا کامنت ها رو ببندم.
با همه احترامی که به خواننده هام دارم و واقعا کامنت هاشون کلی حالم رو خوب میکرده و کلی بم انرژی میداده. از اونطرف یه تعداد کامنت میگیرم که بدجور حالم رو خراب میکنن. قشنگ معلومه بویی از درک شرایط من نبردن. و جوری با کلمات شون زخم میزنن که از حرف زدن پشیمونم میکنن.
من خیلی وقته از جزئیات زندگیم نمینویسم.
و شما از خیلی چیزا خبر ندارید.
ولی وقتی سرریز میکنم و اینجا مینویسم ، تو کامنت ها تحقیر میشم. چون کسی جای من نیست.
ساره چقدر چس ناله میکنی.
ساره چقدر بچه ای.
ساره خسته مون کردی .
ساره برو بمیر.
و و و
اینا رو تو کامنت ها میخونم. کامل هم ننوشتم که چیا میگن.
حدود سه ماهه که توانم بین پرستاری از خواهر و برادر و مامانم پشت هم داره خرج میشه. یعنی نفس بم نمیدن دو روز مال خودم باشم. اصلا دو روز چیه ! شما بگو نصف روز.
یه مدت پای داداشم کوفته شده بود و هر شب مراقبت و روغن مالی. بعد مامانم پاش جوری درد گرفت که نصف روز نمیتونست از جاش بلند بشه، بازم کلی مراقبت و پرستاری. بعد خواهرم اسهال گرفت و گیر کثیف کاری ها شدم ، بعد دوباره قند مامانم افتاد و سه روز بستری شد. دو شب رو من پیشش خوابیدم و روز بین من و خواهرم تقسیم میشد. و دیگه هییییچ کس نبود حتی یه تعارف هم نکرد بگه بیا استراحت کن من برم جات. یه پام بیمارستان بود یه پام تو آشپزخونه و کارای خواهر برادرم.
مدتهاست ساره و علاقه مندی هاش و انگیزه و امید و آرزوهاش رو خاک کردم.
حالا بعضیا میگن تو باز که داری ناله میکنی.
ای بابااااا.
سیر از گرسنه که خبر نداره.
و اوضاع اخیر اجتماعی دیگه قوز بالا قوز همه چی شد.
شبی و روزی نبود به خودکشی فکر نکردم. شبی نبود آرزوی مرگ نکنم که ای کاش صبح بیدار نشم.
اما هر روز بیدار شدم.
و هر روز بدو بدو کردم.
هر روز پرستاری کردم.
تو تنهایی خودم اشک ریختم.
دلتنگ شدم.
دلم خواست یکی بود باش حرف بزنم. یکی که بار خودش هم سنگین نباشه و بتونه باری از رو دوشم برداره بدون اینکه تو ذوقم بزنه. بدون اینکه از حرف زدن پشیمونم کنه.
اما کسی نبود.
اینجا رو کامنت ها ازم گرفت.
خودم از خودم گرفتم که دیگه ننویس، فایده نداره.
ننویس تا کم کم خودت رو دفن کنی زیر آوار سکوت و سایه سیاه دو کشورم.
و ای داد بیداد بر دو کشورم.
که هیچ کدوم انگار قرار نیس صبح روشن امید رو ببینن.
صبح سلامتی و پیروزی.
اکثر شماها شرایط بغرنج منو ندارید.
و قاعدتا تحمل تون و مدیریت بحران تون از من بهتره.
ولی من خودمو ته تهههههه خط و ته امید میبینم.
من یه پرستارم و سه بیمار.
سه بیماری که هر روز دارن پس رفت میکنن.
بدن شون داره به تحلیل میره .
قواشون از دست میره.
و چشم امیدشون منم.
منی که خودم هم دردهای فیزیکی و روانی دارم. ولی کسی نیس حتی دستم رو بگیره. ماساژم بده. دارو دستم بده. یه لیوان آب بم بده.
پس تروخدا تو قضاوت تون منصف تر باشید.
تو کامنت هاتون اینقدر بی رحم نباشید.
شما جای من نیستید.
یه سفر برای شما شاید ساده ترین و دم دست ترین کاری باشه که بارها تو زندگی تون کردید.
ولی برای من پروژه تحت اقدام سه ساله بوده. میدونید چقدر سخته سه تا بیمار رو با شرایطت اوکی کنی که چند روز نباشی ولی نمیشه که بشه؟
دیگه گذشششتتتتت.
دیگه برام مهم نیس.
از مزه افتاد.
شاید حتی دیگه نخوام باز تلاش کنم برای رفتن.
و اون همه اتفاق بد و دردناکی که برای جوونای کشورم افتاد که حتی نمیشه اینجا چیزی بیشتر از این ازش نوشت .
و صد البته چیزی بر کسی پوشیده نیس.
نتونستم با همه این غم که تو کشور بزرگم هست بیام از غم کشور کوچیکم بنویسم.
بچهها من بارها و بارها حس کردم به مرز جنون رسیدم. واقعا حس کردم تا بریده شدن اون نخ فاصله ای ندارم. ولی هنوزم سگ جون دارم نفس میکشم.
تو این مدت دو تا پیش نویس داشتم که اگه شد اونام پست میکنم.
ولی فعلا کامنت ها میبندم با احترام زیاد به همه عزیزان .
چقدر من بدبختم بارها گفتم.
با چند نفری تو شیراز حرف زدم و فهمیدم شرایط خوب نیس.
مجبور شدم کلا کنسل کنم.
و از صبح دارم عین بارون گریه میکنم.
چرا من اینقدر بدبختم آخه .
همممممههه تلاشم رو و توانایی م رو
روانم رو پای جور کردن این سفر گذاشتم.
وقت نشد بیام راجب تولد دخمل بگم .
تولد دخمل مون خیلی خوب بود. البته بدون اسپیکر و رقص گذشت. یعنی فقط با گوشی آهنگ پخش میکردیم و فکر کنم بزرگترین ایرادش همین بود.
دختر عین ماه شده بود. اگه بدونید چققققددددرررر لباسش قشنگ بود. یه لباس توری با پف فنری صورتی خوشرنگ.
دلم میخواست بخورمش. به زور نگه ش میداشتیم نره تو دکور میز .
تازه هم راه افتاده و جون میدیم برای راه رفتنش.
برای شام همبر و کالباس درست کردیم. که البته زحمتش رو زی زی و شوهرش کشیدن.
من و نانی و مامان پول دادیم بش. داداش آمن یه عروسک سخنگو براش گرفت.
پدربزرگ مادربزرگش که ماشالله وضع مالی خیلی خوبی دارن هم بش ازین حالت موتور اسباببازی ها که بزرگن دادن البته نه اون مدل شارژی. و پول شبا کردن براش.
مراسم معمولی کادو و فوت کردن کیک و عکس رو پیش بردیم.
قربونش بشم آخراش دیگه انگشت به دهن شده بود رفته بود تو چُرت.
خوش گذشت خوب بود شکر خدا.
امیدوارم تو زندگیش بخت بلند و حال قشنگ داشته باشه همیشه.
همیشه بخنده و خوشبختی رو لمس و زندگی کنه.
درد و بلاش تو سر من .