سیاه قلم

یه پکیج سی دی صفر تا صد طراحی و سیاه قلم دارم برای فروش. 

اگه کسی میخواد معرفی کنید لطفا دوستان.

سیاه قلم

یه پکیج سی دی صفر تا صد طراحی و سیاه قلم دارم برای فروش. 

اگه کسی میخواد معرفی کنید لطفا دوستان.

خانواده

احساس نیاز شدید میکنم به حرف  زدن با کسی که منو بفهمه. 

دلم میخواد مثل قبل از خیلی چیزا اینجا راحت و آزاد بنویسم.


پست سفر رو خیلی خلاصه و جمع و جور گفتم. پنجشنبه رفتیم و دوشنبه برگشتیم.


دلم گرفته،  خسته م خیلی. 

هیچ برنامه ای که حس هیجان و خوشحالی و تفریح بم بده ندارم. 


بعد تعطیل مدارس فقط یه روز دو تا طرح کشیدم. دست و دلم به طراحی نمیره.


خوبه که دو هفته ست ورزش تو خونه رو شروع کردم فقط.


چشم بهم بزنم اول مهر رسیده و بازم کار و چالش های مدرسه ...

ولی شکر خدا که درآمدی خواهم داشت. 

خوبه که این مدت سه تا شاگرد خصوصی داشتم که دوتاش این هفته تموم شد و یکیش مونده. پول این خصوصی درآمد تابستونم رو تأمین کرد. 


راستش اومدم اینو بگم که انگار دیگه الان همه مون فهمیدیم سفر برامون یه کار خیلی سخت و پرهزینه و زحمته بدون خوشیه. 

بی اغراق و بدون بی انصافی بگم از وقتی برادر کوچیکه متأهل شد دیگه هیچ کدوم از سفرها خاطره خوش نداشتن.  ولی هربار یکی اصرار زیاد کرد و بقیه همراه شدن. ولی فکر کنم این بار هم تیر آخر رو همه مون لمس و تجربه کردیم. 

و چقققدددررر برای تک تک مون ناراحتم که هیچ کدوم زندگی عادی و نرمالی نداریم.  هیچ کدوم خوش و راحت نیستیم. 

و حس میکنم به شدت باعث آزار و شکنجه همدیگه هستیم.

چیزی که ساره اینجا داره مینویسه، فقط چند خطی نیس که شما میخونید، بلکه واقعیت تلخ زندگی یه خانواده ست. 

خانواده...


کانون گرم ...

پناه ترس و بی امنی ها...

امید اول و شایدم آخر...



زندگی شاید تو هر خانواده ای سختی هایی داشته باشه میدونم ، و درد هرکسی برای خودش خیییلی بزرگه. 

من نه درد کسی رو کوچیک سازی میکنم و نه بی اهمیت. 


من الان فقط از درد خودم دارم حرف میزنم ، از خستگی هام ، دلتنگی هام، تلاش هام، 

تلاش...‌

نه انگار دیگه مثل قبل تلاش نمیکنم...

انگار اونقدر خسته م که دیگه امیدی خلق نمیکنم که براش برنامه ریزی و تلاش کنم.

انگار فرسنگ ها عوض شدم و با خودم و از خودم فاصله گرفتم. 

انگار ساره رو خودم دفن کردم. 

انگار ....

سفر

خلاصه و جمع و جور از سفر چغاخور 


جای خاصی نرفتیم همش تو ویلا بودیم. 

هوا خیلی خوب بود.

آب یخ بود کیف کردم. 

فضای اون مجتمع و محوطه ویلا خییییلی قشنگ بود. 

دخمل کلی بازی و بپر بپر کرد همش هم بم چسبیده بود. 

انگار دزدگیر بم نصب بود تا ازش فاصله میگرفتم میگفت عمه عمممممهههه

بلد نیستم جیغ بزنم

خیلی سعی میکنم زودتر بیام و بنویسم. 

البته که من دیگه ساره همه چی نویس قبل نیستم و همین لذت اینجا بودن رو برام کمتر کرده. انگار غریبه شده م با خودم. 

تو کانال تلگرام خیلی کوتاه ولی از دل پست میذارم. خبری از مسائل خیلی شخصی نیست اونجا. 

ولی اینجا خونه منه. که انگار حالا یه چیزایی توش مثل قبل نیس. انگار خونه نباشی و یکی بیاد دکورت عوض کنه یا در و دیوار رو رنگ کنه و بیای ببینی عهههههه من نکنه اشتباه اومدم. 

فکر کنم شما هم دیگه ، ( البته بعضیاتون) خیلی با اینجا حال نکنید چون متوجه شدید که ساره دیگه خیلی از خودش نمینویسه و نمیدونیم واقعا تو زندگی و قلبش و فکرش چی میگذره. 

مینویسه ولی از خودش خبری نمیده.

شایدم بعضیا بگن نه حالا که نق نمیزنی ما حالمون بهتره.


و اما....

میخوام درمورد قهر حرف بزنم.

قهر به قطع یه رابطه میگن، ممکنه کوتاه مدت باشه ممکنه هم طولانی مدت.

قهر یعنی یه کم از هم فاصله بگیریم و به حرفا و رفتارمون فکر کنیم و بتونیم وقتی برمیگردیم با حال دل و منطق درست تری بهم برگردیم.


اما من تو خونه و خانواده م هیچ وقت نتونستم یه قهر واقعی رو تجربه کنم. از دور شاید بگید اتفاقا این که خوبه. اما از نزدیک میفهمید که اون فاصله لازمه برای ترمیم چیزایی که از بین رفته.


تو خونه ما هرکی از اون یکی ناراحت میشه و حتی بحث شدید میکنه، نمیتونه یه قهر درست رو تجربه کنه چون یکی نیازمنده و یکی عامل رفع نیازمندی. که برای طرفین خوشایند نیست. 


من نمیتونم داد بزنم.

نمیتونم ظرف پرت کنم یا بشکنم.

نمیتونم برم بیرون و در رو محکم پشت خودم بکوبم.

نمیتونم کات کنم. 


نمیتونم جیغ بزنم.

باورتون نمیشه بلد نیستم جیغ بزنم. حتی وقتی بابا فوت کرد همه اون گریه ها با کنترل بود، جیغ نزدم و تو سر و صورت نزدم. نه چون با پدرم مشکلات زیادی داشتم نه، فقط چون همیشه احساساتم رو سرکوب کردم و نشد بروز بدم. 

حتی ممکنه خیلی ها فکر کنن این چه مدل عزاداریه که حتی برا پدرش یا عزیزش جیغ نزده یا نمیزنه. 

من بلد نیستم جیغ بزنم.