خداحافظی

سلام به همه دوستان خوب وبلاگم. 

ماه هاست ننوشتم چون دیگه ساره قبل نیستم و مسائلی پیش اومد که تصمیم گرفتم دیگه ننویسم. 

بعد از ۱۱ سال وبلاگ نویسی،  جوری شد که دیگه نمیخوام بنویسم.


اومدم خداحافظی کنم ، قشنگ نبود که بی‌خبر اینجا رو ببندم.

بالاخره شاید خیلی محبوب همه نباشم. اما دوستان خاموش و روشن خیلی خوبی اینجا دارم که من براشون مهمم و اونا هم.



خییییییییلی ممنونم از همه اونایی که همه این سالها کنارم موندن و نوشته هام رو تحمل کردن. 

فعلا تو تلگرام کانال زدم و برای دلم مینویسم البته خیلی متفاوت تر از اینجا. یه سری از دوستان هم که پیگیر حالم بودن اونجا هستن. 


مسلما اینجا حس و حال خاص خودش رو داره. اما  دیگه قلب و عقلم اینجا صاف نمیشه انگار. 



همه تون رو به خدا می‌سپارم.

التماس دعا دارم از قلب و روح مهربون تون. 

خیلی دوستون دارم 

و 

حلالم کنید.

حلال کنید که نوشته هام اذیت تون کرد. 

و همراهی تون خیلی برام ارزشمند بود.


خداحافظی سخته .

ولی خداحافظ.



هرازگاهی اینجا سر میزنم. 

اگه کامنتی بود جواب میدم ...


تماس تراپی طور

گاهی یادم میره با خیلی از کارایی که خیلیا انجام میدن . یا حتی خودم بارها انجام دادم، میتونم حالم رو بهتر کنم. 

مثلا موسیقی گوش بدم که مدتهاست ازش دورم. 

خیلی دور . اصلا بم مزه نمیده. 

اواخر بیشتر فیلم نگاه کردم تو کمترین اوقات فراغتم.


امروز دلم خواست حال و احوال نپنتی رو میون این همه بزن بزن ، بپرسم. زنگ زدم که فقط یه حالی بپرسم،  اما جوری از حرف زدن باش انرژی گرفتم و لذت بردم که انگار نشستم رو چمن های نقش جهان فقط چای و تخمه کم بود. 

واقعا لذت بردم. از اینکه با یکی حرف بزنم بدون اینکه خودمو سانسور کنم، بدون اینکه تو رودرواسی بیافتم، بدون اینکه عقایدهمدیگه رو زیر سوال ببریم. از آینده روشن و پر از امید گفت حتی تو این شرایطی که بدترین بزن بزن ها رو تو شهرشون دارن تجربه میکنن.

لذت بردم بسیار. 

تازه گوشی رو به دخمل هم دادم که باش حرف بزنه. 

آخه دخترمون میخواد با همه حرف بزنه قربونش بشم .

یا باید بریم جایی که اون نبینه. 

از همین سن کم ماشالله روابط عمومی خیلی خوبی داره. به مامان باباش رفته، هردوشون شلوغ و شنگ هستند. 


ممنونم نپنتی. 


به امید روزی که بیام از نزدیک و همو بغل کنیم. 

نمایشنامه خوانی

امیدوارم که حالتون خوب باشه هرجا هستید. 

دوره پوست اندازی سختی رو داریم میگذرونیم البته شاید هنوز سختش رو هم ندیده باشیم.

اینجا وضعیت خیلی حاد نبوده. ولی شهر خلوته. خب اینجا اکثرا شهرستانی هستن. 

منم غیر کارای خونه کار دیگه ای ندارم. 

گاهی فیلم نگاه میکنم. 


چندین سال عضو یه گروه بودم که هیچ فعالیتی نداشتم توش. حالا تو بله گروه رو ساختند. منم چون تایم بیکاری بیشتری داشتم ، مشارکت میکنم . 

یه کار جالبی که میکنن نمایشنامه خوانی هست. 

یه نمایشنامه خارجی انتخاب میکنیم و نقش ها برا اساس تعداد حاضرین که زیاد هم نیستن ، تقسیم و تعیین میشن. 

برام خیلی جالب بود. چالش جدیدی بود. 

منم تو دوتاش تا الان تونستم شرکت کنم . و با اینکه تجربه اولم بودن، مدیر گروه خیلی از اجرام راضی بود.

اما معمولا دو ساعتی از وقتم رو میگیره که شب ها میافته بعد کارام. و برای همین پیش اومد بخاطر اجراشون تا یک شب هم بیدار بمونم و نقش خودم رو با بقیه بخونم و اجرا کنم. 

دیشب باید تو یه بخش گریه میکردم و حرف میزدم، ولی دیگه داشت خنده م می‌گرفت. 

این کارو دوس داشتم. 


دیروز و امروز هم گیر ضبط ویدئو و درست کردن آموزش برای مدرسه بودم . 


خونه مون مثل همیشه شلوغه با رفت و آمد همین خواهر برادر توی شهرمون. و واقعا گاهی حس میکنم مخم از این همه شلوغی ورم میکنه.


امیدوارم همه تون سلامت باشید. 



حرف زدن با بعضیا اصلا آب در هاون کوبیدنه. 


چقدر روزا و هفته ها طولانی میگذره . 

برای من که اینطوریه.