دورهمی مدرسه ۱۴۰۳

اولین دورهمی که با موضوع جلسه شورای معلمان بود ، امشب تو پارک بانوان شهر تشکیل شد . هم دورهمی بود هم موارد آموزشی اجرایی مطرح شد . فرق این جلسه با سال قبل این بود که این بار هر دو مدیر با هم تدارک جلسه رو دیده بودن و جلسه مشترک برگزار شد . توی این هوای بهشتی از هوا لذت بردم . البته آدم تنها که باشه بیشتر لذت میبره تا تو شلوغی بین حدودا ۳۰ نفر . 

از صمیمیت دو مدیر خوشم میاد ، امسال تا اینجا سعی کردن همه چیز یکسان پیش بره و تفاوت ها کمتر باشه ولی رقابت درسی و آموزشی سر جاش باشه . حتی ممکنه اردو هم مشترک برگزار بشه . از جهاتی به نفع منم هست بخاطر هزینه و هماهنگی زمانی . 


ریزش موهام زیاد شده ، اگه تجربه ای دارید بم بگید . من قرص فولیکوژن و هرویت(hair vit)  استفاده کردم اما تأثیر خاصی ندیدم . حالا شامپو و تونیک ضدریزش  سفارش دادم تا بیاد ببینم چی میشه . 


دفاتر مدرسه رو دادن و باید کلی مطلب و گزارش این یه ماه و نیم رو وارد کنم . طراحی سوال که کار هر هفته ست . 


بقیه زندگیم هم همون بدو بدوهای همیشگیه . خوبه که سرم شلوغه کمتر حرص میخورم . 


دو روزه دوباره گلو درد گرفتم و نتونستم  خوب بخوابم از سوز و حس بد تو گلوم .‌ نمیدونم چرا هنوز خوب نشده دوباره علائم سرماخوردگی  جدیدی دارم .


شب خوش دوستان خوب من . 

هوای بهشت

از اینکه اصلا فرصت ورزش کردن برام نمیمونه ناراحتم . حتی نگران وزن کشی این ماه هستم چون ورزش نداشتم ‌ . نمیدونم فشار کار مدرسه چقدر میتونه رو چربی سوزی تاثیر بذاره ، شاید اصلا نذاره . اما گاهی به حدی احساس فشار و ضعف میکنم که حس میکنم دیگه نای گفتم حتی یه کلمه رو ندارم .  کم کم دارم نشانه های پیری رو در خودم میبینم ‌ . کاش آدما پیر نمیشدن . 

خیلی ها متوجه کاهش وزن و لاغریم شدن . حتی گفتن دیگه خیلی کوچولو شدی دست نگه دار . الان خیلی خوب شدم ولی میخوام کنترل رو ادامه بدم . شاید نه به اون جدیت ولی با رعایت موارد سلامتی و مقدار درست . 

امشب نشستم همه طراحی های این هفته رو انجام دادم ‌ . 


برای فردا باید زمان بیشتری برای طراحی سوال بذارم .


دو سه روزی هست هوا اینجا بهشت شده . سر ایستگاه  گاها سردم میشه . البته هنوز خیلی مونده تا سرما . اما خنکی دلنشینی داره . یعنی از یه روز گرم و شرجی حدودا ۴۰ درجه رفتیم به یه روز خنک و پاییزی ۱۸ درجه . البته میگن تا یه هفته اینجوره بعد دوباره گرم میشه . امیدوارم پیش بینی اشتباه باشه و دیگه گرم نشه . 



حرفی نمانده باقی

حالم به نسبت بهتره اما کاملا خوب نشدم . گاهی تب میکنم . ضعف بدنی دارم . و هنوز صدام نرمال نیس چون اصلا به گلوم نتونستم استراحت بدم . صبح و عصر درحال تدریس و حرف زدن بودم . استراحت نداشتم واقعا . غیر اینکه بیخیال چندتا کار شدم تو خونه بقیه کارا روتین انجام شد . هنوز شنوایی و چشایی م مشکل داره . 

اصلا جون و وقت وبلاگ اومدن نداشتم بچه ها ببخشید . 


متأسفانه این بار کارم تو چالش امتیاز نیاورد و خیلی تو ذوقم خورد . اصلا فکرش نمیکردم . استاد ترکیب نقاشی و کالیگرافی رو نپسندید و گفت ارزش کار هنر نقاشی رو با نوشته از بین نبرید . 

نظر ایشون محترم . اما احساس کردم زیادی سخت گیری کردن تو قضاوت شون . 


بقیه زندگی و کارا رو همون دور تند و تکراری پیش میره . 

صبح ها با سرویس میرم . اما هیچ وقت جا گیرم نمیاد و سرپا هستم تا برسم . 

کارای طراحی نقاشی و طراحی سوال همچنان ادامه داره . 

خبر خاصی هم نیس . الان خیلی خسته م و خوابم میاد . اما هر شب حتی وقتی مریض بودم باید منتظر بمونم داداش بیاد شام بدم بعد بخوابم . تو این مدت مریضی فقط یه شب گفتم به من چه و قبل اومدن شون رفتم تو جا . 


حرف دیگه ای نیس . شب تون خوش . 

آخرین سنگ دومینو

نیافتادن آخرین سنگ دومینو بخاطر قدرت اون نیس ، بلکه بخاطر اینه که وقتش نرسیده که بیافته . باید آخر صف منتظر بمونه که با فشار یه موجی که خیلی جلوتر شروع شده به زمین کوبیده بشه . ساره هم عین اون سنگ آخره . ایستادنش از قدرت نیس بلکه هنوز وقتش نشده که بیافته .  

بعد مامان ، خواهرم و حالا من مریض شدیم . از دیروز تب و لرز شدید کردم با استخون درد . هیچ کاری نکردم . خودمو مجبور به انجام خیلی کارا نکردم . فقط یکی دو بار کار خواهرم یا داداش . کل این هفته هم عروس خونه بود بنده خدا آشپزی کرد . حتی سه شنبه که من خونه بودم گفتم بذار من امروز آشپزی کنم قبول نکرد. حالا یه خونه جارو نشده و یه فر کثیف رو دستم مونده . از فردا هم صبح مدرسه م تا ببینیم سه شنبه چی پیش میاد. 

مامان با لحن ناراحتی میگه ساره هم مریض شد . یه کارایی می‌کرد حالا مریض شد. یعنی نگران حال بد من نیس نگران کارایی هست که نمیتونم انجام بدم . انگار من رباتم با گارانتی مادام العمر.  وقتی یه وسیله تو خونه خراب میشه ، صاحبخانه اونو تعمیر میکنه چون کلی ازش خدمات میگیره وگرنه براش مهم نبود . حالا داستان منم اینه . خیلی ناراحتم . دورنمای  تنهایی  و پیری خودمو رو تو همین روزای مریض شدنم میبینم . کسی رو ندارم برام تب کنه یا ازم مراقبت کنه . 

یعنی به ذهنش خطور نمیکنه که منم مریض میشم و خب قاعدتا باید استراحت هم بکنم . 


کار چالش آماده شد و استاد درحال ارزیابی  کارها هست . تا الان نتونستم تکالیف این هفته رو دست بزنم . 

کارای مدرسه هم خیلی فشرده ست و گاهی تو مرتب کردن کارام حس گیجی میکنم . احساس می‌کنم بچه های پارسال زرنگ تر بودن ، البته هنوز موفق نشدم امتحان بگیرم که قضاوت درستی کنم اما ظاهر امر اینجور به نظر میرسه . هشتمی ها شاگردای جدید من هستن و فعلا از روندشون خیلی راضی نبودم . 


جمعه

امروز هم کلی کار و آشپزی  داشتم . 

ماما حتی یه تشکر خشک و خالی نکرد . کل صبح تا همین الان خواب بوده و فقط اومده نشسته پای سفره . 

مامانم به شدت میل به نشستن داره که فقط ازش پذیرایی  بشه . بارها میگه خوش به حال فلانی دست به سیاه سفید نمیزنه . 


خواهرم کلی تشکر کرد و گفت اخیرا  روزایی که خونه ای من طعم آرامش  و مزه غذا رو میفهمم . گفت الهی دلت به آرامش برسه . فکر کن تو نبود من جو خونه چقدر سنگین و شلوغ و بی نظم شده که به این نتیجه رسیده . 


ظهر نخوابیدم و مشغول طراحی سوال شدم . ۵ تا کلاس هشتم دارم که فعلا دو تا اوکی کردم و ۴ تا نهم . ببینم تا شب چندتاش میتونم اوکی کنم . 


یه تکلیف از ۴ تا تکلیف طراحی استاد رو هم انجام دادم دیشب . امشب هم انشاالله میشینم پای کار بعدی . 


سعی میکنم زود به زود بنویسم هرچند کوتاه .