با اینکه هنوز کولر روشن میکنیم اما پاییز و حالش رو میتونم حس کنم وقتی میرم تو حیاط . یه نسیم خییییلی ضعیف خنکی هست که با همه قدرتش میگه من پاییزم .
پاییز منو یاد عاشقی هایی میندازه که نکردم. منو یاد شیراز میندازه و این برام خیلی ارزشمندتره. یه جون و حال خاصی بم میده . دلم میخواد بال داشتم پرواز میکردم سمت شیراز .
دیروز با خواهرم رفتیم برای تمدید گواهینامه. خدا رو شکر شلوغ نبود معطلی هم نداشت خیلی . امیدوارم یه روزی بتونم برا خودم ماشین بخرم و راحت تر اینور اونور برم .
همون دیروز هم واکسن آنفلوآنزا زدم . جاش خیلی ورم کرده و کل امروز رو تب و استخون درد داشتم . هنوزم همونجورم .
لازم به توضیح هست که واکسن رو با آشنابازی تونستیم گیر بیاریم که سه تاش حدود یه تومن شد . منم گفتم بزنم که تو شلوغی مدرسه انشاالله مریض نشم یا سخت مریض نشم .
با همین حال بدم ، کلی امروز کار کردم و سرپا بودم . حس سرما میکنم دلم میخواد کولر خاموش بشه . خاموش هم میکنم اما خیلی زود خونه گرم میشه و مجبوریم دوباره روشن کنیم .
به شدت احساس تنگی جا میکنم تو خونه . به سختی وسایلم رو جاساز میکنم . و میدونید انباشتگی باعث حال بد میشه . و الان حدودا ۸ ماهه که این انباشتگی و بلوکه شدن همه گوشه ها و زوایای خونه زیادتر از قبل شده .
متأسفانه یه آدم بزرگ هم نیس که تصمیم درست بگیره برای خونه ، جوری که شرایط مون بهتر بشه ، بلکه یه گوشه یا یه اتاق ، که میدونم کاملا پرایوت و شخصی هم نخواهد بود ، گیرم بیاد .
شنبه و یکشنبه رفتم برا اولین جلسه معلمان برا هر دو مدرسه .
برنامه امسال رو بیشتر از پارسال دوس دارم . امسال یه کلاس دیگه بم اضافه شد تو پایه هشتم .
اگه برنامه تغییر نکنه فعلا شنبه یکشنبه دوشنبه از ۷:۳۰ تا ۱:۴۵ کلاس دارم ، سه شنبه آفمه
دوباره چهارشنبه کلاس دارم ، زنگ اول خالیه و مجبور نیستم ۶ صبح پاشم
زنگ دوم و چهارم کلاس دارم ، زنگ سوم خالیه و تو مدرسه میمونم .
حس خوب و مثبتی دارم . انشاالله سال تحصیلی خیلی خوبی بشه .
مدیر ساناز ( همون مدیر خنثی سابق ) از من و چند تا از همکارا خواست تو بسته بندی کتاب ها کمک کنیم ، منم رفتم کمک و نزدیک ۲۰۰ تا اتیکت گرد هم داشت که من آوردم خونه و ظهر نخوابیدم و تقریبا دو ساعت و نیم برش شون طول کشید . دبیر هنر همه این کارا رو میکرد و واقعا فعال بود و بدو بدو زیاد داشت. حالا کنار دبیر هنر و پرورشی شاید گاهی لازم بشه ما هم کمک هایی کنیم.
مدیر جدید اون مدرسه ، که جانشین مدیر مرضیه شد ، فامیلش رو گفت ولی اسم کوچیک نگفت که بتونم یه شبیه سازی اینجا بدم و فعلا اسمش بمونه همون مدیر مرضیه . تو جلسه اول خیلی قانون مند و رسمی برخورد کرد ، البته مدیر مرضیه هم خیلی قانون مند بود ولی من چون کل تابستون پارسال بارها ایشون رو دیده بودم باشون راحتی رو حس کرده بودم . ولی فعلا با یه جلسه نمیشه راجب حس خودم قاطعانه حرف بزنم .
از اینجا یه کفش مشکی خریدم بچه ها .
اگه یه کیف کاری گیرم بیاد اونم خوبه بخرم . فعلا یه قهوهای ای پارسال رو دارم و یه مشکی رو دوشی که راستش یه مقدار آسیب دیده با اینکه همون پارسال برا مدرسه خریدم ولی برا بیرون هم گاهی استفاده کردم .
راستی یادم رفت بگم جمعه به پیشنهاد و اصرار عروس بعدظهری رفتیم آبادان . دو تا داداشا ، عروس و من و پسرخواهر کوچیکه.
بازار خیلی شلوغ بود . دور دور کردیم . یه شلوار بگ خریدم . شام رفتیم همون رستورانی که پارسال تو اردو همکارا رفته بودیم . من مطابق سهمیه رژیمم فقط نصف ساندویچ همبر خوردم ، پنیر و چیپس هم نداشت . و بچههامون هم خیلی غذاش رو دوس داشتن.
آهنگ سهیل مهرزادگان و هایده هوش مصنوعی رو من خیلی دوس دارم و حالا داره تو گوشم تکرار میشه . چون از صدای فیلم های تکراری ترکی مامان کلافه شدم . انگار قراره دیالوگ ها رو حفظ کنیم . ولی اونم اینجوری وقتش پر میکنه عصرا دیگه .
همین .
اینا فیلم هایی هست که این یه هفته ده روز دیدم .
Prescription of love نسخه عشق
Love in Tahiti عشق در تاهیتی
Better off without a man بدون مرد بهتره
Mr. Right آقای رایت یا بهتره بگم آقای ایده آل
After the storm پس از طوفان
External sunshine of the spotless mind درخشش ابدی یک ذهن پاک
امروز ساعت ۹:۳۰ تراپی داشتم . از خونه دراومدم پیاده تو گرما رفتم تا همون باغی که یه سری براتون ازش نوشتم . میخواستم تو محوطه رو همون تاب بشینم و تلفنی با دکتر حرف بزنم اما مشغول تمیزکاری بودن ، یه نگاه به آلاچیق ها کردم و ازشون پرسیدم میتونم اونجا بشینم ، گفتن بله و کولر آلاچیق رو هم روشن کردن . ازم پرسیدن تنهایی گفتم بله ، و تمام ۴۵ دقیقه مکالمه، هر کدوم از پرسنل رد میشد منو نگاه میکرد که دارم تلفنی حرف میزنم . از نگاه یکی از زنها اصلا حس خوبی نگرفتم . حالا خوبیش اینه که تیپ معمولی دارم و خب کسی هم بام نبود که ... خلاصه تموم که شد ، رفتم دم آشپزخونه از همه شون تشکر کردم و پرسیدم هزینه ای باید بدم ، بگن تا من پرداخت کنم . اما گفتن نه نیازی نیس و منم تشکر زیاد کردم و برای پول هم خیلی تعارف کردم که قبول نکردن . منم برگشتم سمت بازار و خیاطی . مسواک خریدم و دو تا کوتاهی شلوار داشتم دادم خیاط . بعدم برگشتم خونه .
روزایی که دکتر ساعت ۹:۳۰ بم نوبت میده ، خیلی از حرف زدن لذت نمیبرم یا نتیجه گیری نمیکنم . یه جورایی ایشون انگار هنوز تو حالت خواب هستن و از کل این تایم شاید پنج جمله با من حرف بزنن و تمام وقت من حرف میزنم و چندباری مجبور میشم بگم دکتر .... دکتر ... که مطمئن بشم ایشون پشت خط هستن . چون هوا گرمه و از یه هفته قبل نوبت خواسته بودم این ساعت جور شده بود . ولی فکر کنم گرما رو تحمل کنم بهتره تا اینکه فقط حرف بزنم و حس توجه کامل از دکتر نگیرم .
خلاصه اینکه چیزایی که این مدت پیش اومده بود رو تعریف کردم و ایشون گفت خب میخوای چکار کنی ، گفتم نمیدونم ، گفتم دلم میخواد ول کنم برم ، که ایشون گفتن که البته عرضه ش هم نداری
. بله من عرضه ش رو ندارم . خب چون موضوعات جوری بود که اینجا اصلا حرفش رو نزده بودم ، پس حالا هم نمیتونم بگم چی گفتم . بماااااند .
فقط اینکه گفت حالا این همه گفتی چه نتیجه گیری برای خودت میخوای بکنی ، گفتم هیچی ، هیچ کاری ازم برنمیاد . من گاهی فقط زنگ میزنم پیش شما غُر بزنم . پول میدم که غُر بزنم و میدونم مشکلات من راه حل ندارن . ایشون گفت نه اینجوری نیس که راه حل ندارن ولی تو باید اول به خودت اولویت بدی و از اون نقش تکراری کلفتی بیرون بیای
. فکر کنم اگه بمیرم دوباره زنده بشم بازم یه آدم تو نقش پرستار و کلفت به دنیا میام . یه آدم بی عرضه که هیچ اختیاری از خودش نداره.
یعنی الان دلم میخواد هرچی از دهنم درمیاد به خودم بگم .
ساره دختر تو ۴۲ سالته ، چرا هیچ اختیاری از خودت نداری دختر . چرا در حد یه دختر ۲۰ ساله نمیتونی برا خودت تصمیم گیری کنی . یا کاری که دلت میخواد رو بکنی . وای از دست تو ساره که عمرت به فنا رفت و این جوونی و عمر دیگه برنمیگرده .
این غُرها الان اومد دیگه . اما من خوبم . منِ کرگدن خوبم .