بغض

جمعه داداشم کلی کار فنر کردن آورده بود خونه که همه مون با هم نشستیم پای کار که بتونه کتاب  بچه‌ها رو در اسرع وقت تحویل بده . از صبح تا ۷ بعد ظهر گیر بودیم واقعا خسته شدیم . من کمردرد  گرفته بودم و مجبور شدم قرص بخورم که شنبه اذیت نشم تو مدرسه . 


جمعه مامان به دلایل مختلف برای انجام هر کاری غُر به جون من زد . حالا یکی دوتاش به در بگو که دیوار بشنوه بود ، چندتاش هم مستقیم به خودم بود . سر هر کاری که کرد گفت شما راجب من چه فکری کردید که همه کارا من باید بکنم . منم بش گفتم من سه شنبه و پنجشنبه خونه بودم هرکاری بود کردم ، آشپزی و بشور بساب . بخدا با همه خستگی هام به جای اینکه واقعا استراحت کنم همش گیر بدو بدو هستم که کمکش جبران روزای نبودنم رو بکنم . اما جوری برخورد کرد دیروز که انگار من بچه های خودم رو انداختم رو دستش و رفتم دنبال کارای شخصیم . جالبه که کل روز هم داشتم به داداشم کمک میکردم . حتی طراحی هم نکردم . یعنی بیکار نبودم کلا . بش گفتم اگه میدونی نیرو کمکی لازم داری نفر بیار من واقعا بیشتر از این تایم و انرژی ندارم ، هرکاری هم میکنم انگار  نه انگار . جوری رفتار میکنید که من هیچ کاری تو خونه نمیکنم . 

صبح که میرم مدرسه فقط مجبور میشه رختخواب منو جمع کنه وگرنه من به شخصه هیچ باری رو دوشش نمیندازم . اگه کارای خونه زیاده یا سنگین یه بخشیش به مشکلات خواهر برادرم برمیگرده و من تقصیری ندارم . خدا میدونه چقدر حرفاش دیشب دلمو شکست . و از امشب تصمیم گرفتم رو زمین بخوابم که مجبور نشه صبح رختخواب منو جمع کنه ، تا زمانی که داداش خونه پیدا کنه بره اونوقت میتونم رختخوابم همون صبح بلند کنم بذارم تو کمد دیواری  مثل پارسال . اما حضور داداش و خانمش باعث شده  رختخواب من رو زمین بمونه و مامان مجبور بشه جمع کنه . 


خدایی اغراق نمیکنم ... اما من همیشه نسبت به مامانم توجه بیشتری داشتم تا اون به من . سعی کردم هواشو داشته باشم ، کمکش کنم . اگه ناراحته بغلش کنم ببوسمش.  اما اون .... بارها شده از دوستان و همکارام شنیدم که میرن خونه ، مامان شون براشون میز و سفره چیده ، حتی پیش غذا و دسر گذاشته . من از مامانم هیج وقت اینقدر مراقبت و توجه دریافت نکردم . گله مند هم نبودم ، میگفتم توانش بیشتر ازین نبوده . اما حالا که صداش رو میبره بالا و با خشم و عصبانیت  به من اعتراض میکنه خیلی ناراحتم میکنه . 

چیه آیا توقع دارن بشینم خونه دربست در خدمت شون باشم . هی بشورم و بپزم! 

همش یه هفته ست رفتم مدرسه . 

هرشب تا حدود ۱۲ منتظر اومدن داداش و شام دادن هستم . و ۶ صبح باید بیدار بشم . آیا همه اینا کافی نیست؟ 


روز آف

امروز از صبح پاشدم سرویس بهداشتی  شستم ، فر و هود پاک کردم . 

راستی دیشب رفتم یه دور خرید ، صبح هم یه دور دیگه رفتم خرید خونه . بعد فر و هود نشستم پای پاک کردن بادمجان و پخت کشک بادمجان.  هی رفتم هی اومدم . راستی رختخواب هم جمع کرده بودم . اصلا فرصت نشد امروز ورزش کنم با اینکه تو برنامه م بود . بعدش بقیه کارای ناهار و پهن و جمع کردن سفره و شستن ظرف ها . 

این وسط یه دوش گرفتم و لباسا موند تا بعد بشورم . 

عصری هم دو بار رفتم نانوایی ، داداشم چند روزه خیلی تو مغازه کارش زیاد شده و نمیتونه بره بازار . لواش میخواستیم و سنگک . اول رفتم سنگکی تازه تموم کرده بود و گفت ۲۰ دقیقه دیگه ، پس رفتم یه مسیر پایین تر و لواش خریدم برگشتم خونه . اون ۲۰ دقیقه که گذشت دوباره رفتم پیش سنگکی . اومدم خونه با خواهرم پنیر و سنگک گرم خوردیم . هوا صبح شرجی و گرم بود . عصر هم تا همین الان گرمه اما چون آفتاب نیس خیلی بم سخت نگذشت دو بار رفتم . خوبیش اینه که ما تقریبا وسط بازار هستیم و خیلی از همه چی دور نیستیم . منم پیاده رفتن تو هوای البته خوب  رو دوس دارم هرچند خیلی وقتا تو گرما بوده اما میگم خوبه اگه ورزش نکردی اما حداقل یه مقدار  پیاده روی کردی.


دو هفته بود تو استراحت طراحی بودیم . فردا دیگه استاد تکلیف میده و تو این اوضاع خدا بخیر کنه و امیدوارم  بتونم مثل پارسال اینم هندل کنم . 


جدیدا چقدر دلم میخواست ماشین داشتم .  


هرچند که اونجوری هم گرفتار میشدم . هر روز مامانم میگفت منو ببر اینجا منو ببر اونجا . منو ببر دکتر منو ببر .... 


از شنبه کلاسای قلمچی و زبانکده هم شروع میشن . چند تا پیشنهاد خصوصی هم داشتم که فعلا نتونستم اوکی کنم . 


فیلم Breakfast in the bed صبحانه در تخت و فیلم Part time wife همسر نیمه وقت رو هم دیدم چند روز پیش ، دو تاشون قشنگ بودن . البته اولی تو دو اپیزود بود . 


راستی نگفتم ، من قشنگ چند روز قبل اینکه برم تو رژیم یه مانتو شلوار اداری خریدم ، که اونموقع اندازه ش تو تنم اوکی بود ولی میگفتم ساره اگه بازم پرتر بشی این خیلی زود تنگ میشه رو تنت ها بیا یه شماره بزرگتر بردار . بعد به خودم گفتم یعنی چی که یه شماره بزرگتر .... نخیر تو قرار نیس چاق بشی باید لاغر کنی.

 و اون روز از کمد درآوردم و تنم کردم هم مانتو و هم شلوار خیلی گشاد شده بودن ، مجبور شدم  شلوار رو از کمر تا کنم که هی سر نخوره ولی خدایی فایده نداشت . فرداش جای دکمه های مانتو رو جابجا کردم ولی فعلا فرصت نکردم شلوار رو تنگ کنم . و چقدر کیف کردم گفتم آفرین ساره تو تونستی این غول رو بُکشی . احتمالا بقیه مانتوها که هنور تن نکردم یا مال پارسالن هم همین شده باشن . و باز باید برای تنگ کردن برم خیاط و هزینه بدم . یه کوتاهی ساده شلوار ۵۰ تومن هست اینجا . 

چرخ خیاطی داریم اما اونقدر بدقلقی میکنه که اعصاب کار برام نمیذاره هی میرم پیش خیاط . 


سال تحصیلی ۱۴۰۳ تا ۱۴۰۴

اول مهر و دوم مهر گذشت ، خوب بود . نسبت به شروع اولیه پارسال این شروع خیلی راحت تر بود . 

ولی متأسفانه بخاطر جابجایی یکی از همکارا تو لحظه آخر ، برنامه من به هم ریخت . فقط شنبه به همون شکل موند از ۷ تا یه رب به ۲ باید تو مدرسه باشم تقریبا ۷:۳۰ باید مدرسه باشم . اما یکشنبه دوشنبه برنامه م بین دو مدرسه جوری شد که باید از این مدرسه تو فاصله زنگ تفریح خودمو برسونم اون مدرسه . این مورد بین دو تا مدرسه یه چیز معموله که برای خیلی از همکاران مشترک چند پایه ای پیش اومده و میاد . دو تا مدرسه تو دو تا خیابون موازی قرار گرفتن که اگه بخوام برم تقریبا  تا برسم زنگ تفریح دیگه میخوره و استراحتی نداری و با استرس و عجله ای میری کلاس . هر سه روزم همینطور شده یا زنگ اول باید برم اونور یا برای زنگ آخر و کلا تا یه رب به دو هستم  . دو تا تایم وسط خالی هم تو همین سه روز پرتی تایم دارم که بمونم تو مدرسه . 

اون چهارشنبه هم که گفتم لازم نیس ۶ بیدار بشم ، حالا باید بیدار بشم اونم فقط برای یک تک زنگ تو ساعت اول . 


یعنی به من نیومده یه چیزی برام کامل خوش پیش بیاد . گفتم منو این همه خوشبختی؟  ولی حالا اینجور شد . و عادت میکنم قاعدتا . 

سرویس که هنوز اوکی نشده . فعلا یا با آژانس میرم یا دامادمون بعد اینکه خواهرزاده م برسونه منو میرسونه . 


و اما درمورد کارای خونه .

باورتون میشه فقط دو روز گذشته آخ مامانم و بقیه دراومده ؟ کاراش زیاد شده دست تنها . هم کارای خونه هم خواهر برادرم هم آشپزی.  

مشخصه بدون من کم میارن ، اما یکی نیس بگه وقتی تو نیستی خیلی لنگ میشیم . منم خب نمیتونم کارم رو ول کنم . واقعا اگه من ازدواج میکردم چه راه حلی پیدا میکردن ، همونو الان پیدا کنن اونم پاره وقت نه تمام وقت . 

ازخودگذشتگی

افتخار میکنم  که از خیلی از بزرگترهای خودم عاقل تر و از خودگذشته ترم . 

حیف که نمیشه همه چیزو اینجا نوشت . 

اما لازم بود با نوشتن اون جمله به خودم خوبی خودم رو حتی اگه فقط تو این مورد باشه ، یادآوری کنم . 


شما نگران نباشید این ازخودگذشتگی  از نوع خدمات دهی نبود  . از نوع حمایت از یه مظلوم دربرابر یه ظالم بود .

حس پاییزی

با اینکه هنوز کولر روشن میکنیم اما پاییز و حالش رو میتونم حس کنم وقتی میرم تو حیاط . یه نسیم خییییلی ضعیف خنکی هست که با همه قدرتش میگه من پاییزم . 

پاییز منو  یاد عاشقی هایی میندازه که نکردم.  منو یاد شیراز میندازه و این برام خیلی ارزشمندتره.  یه جون و حال خاصی بم میده . دلم میخواد بال داشتم پرواز میکردم سمت شیراز .