فعلا خونه نشینم و کلاس های ترم جدید شروع نشده . فقط یه کلاس رایتینگ و یه خصوصی دارم .

مشغول روزمرگی ها .

صبح رفتم برای زن داداشم کادو خریدم امیدوارم که خوشش بیات .

برم اگه شد بعد میام .همین الان کار پیش اومد.

میخواستم سه روز ورزش رو بکنم دو روز . دو هفته هم همین کارو کردم . اما دیدم انرژی هام هدر میره . و من زیادی خودم رو له کردم و دیگه تحمل بیش از این ندیده گرفتن خودم رو ندارم  . منم باید به کارها و زندگی خودم برسم و اینقدر خودم رو خرج دیگران نکنم . اینه که تصمیم گرفتم همه جلسات ورزشم رو برم.

مداد 30 هزار تومنی


بچه ها من و خواهرم و بچه ش امروز زیرآبی رفتیم مجتمع تجاری تفریحی . خیییییییلی خندیدم باور کنید خیلی وقت بود اینطور نخندیده بودم به حدی که شکم درد گرفتم .

بخاطر بچه خواهرم که میخواست تو یه بازی جایزه ببره و مجبورمون کرد حدود سی تومن کارت براش شارژ کنیم به این امید که جایزه خاص رو ببره آخرشم یه مداد بش جایزه دادن که تو بازار فوقش دو هزار تومن باشه . کلی کارش حرص مون داد که حرف گوش نداد اما اصرار و اداها و اشک ریختن و پافشاریش خنده مون انداخته بود که من حتما جایزه رو میبریم ما هم گفتیم بذار سر کیفش باشه آخرش بی انصاف ها یه مداد دادن . کلی تو ذوق مون خورد اما کلی هم خندیدیم.  بچه خواهرم بم میگفت خاله آفرین تو بم پول بده ،تو که اینطور نبودی و غیرتی م کرد که بش پول بدم و پول به باد داد عین قمار . اما تجربه خوبی بود که از دلش دربیات.  حالا من هر وقت مداد رو میبینم یاد 30 هزار تومن میافتم.  اداهاش خیلی خنده دار بودن برای رسیدن به چیزی که میخوات .

حالم خوبه

مامانم خدا را شکر برگشت خونه براش بالون هم زده بودن . فعلا تو خونه در حال استراحته.  شاید دیگه صبح ها همون سه روز را هم باشگاه نرم . آخه کارام خیلی زیاد شده . حتی دستهام درد میکنه . و این تنها کاری بود که من برای خودم انجام میدادم . شاید موقتا تا این دوره نقاهت رو بگذرونه نرم و بعد دوباره ادامه بدم . و البته شایدم با همین اوضاع به کارام یه سر و سامانی بدم و برم . آخه اگه چند روز نرم دیگه کلا نمیرم و هرچی این مدت برا این کار صاف کاری شرایطی کرده بودم هدر میره. نمیدونم حالا تا ببینم چطور میشه .

اینقدر حرف تو دلمه که خدا میدونه . احساس می‌کنم دیگه تحمل نگه داشتنشون رو ندارم.

نمیدونی چقدر آرزومه بیام اینجا از یه اتفاق قشنگ بنویسم . از یه شادی و ذوق قلبی براتون بگم . اما باور کنید من تو نوشتن اغراق نمیکنم و تازه خیلی چیزهای دیگه هم هست که من اصلا ازشون نمی نویسم.  بازم معذرت میخوام از اونایی که محبت میکنن و میان به من سر میزنن ولی غصه میخورن با خوندن نوشته های من .

نرفتم


من نرفتم خواهرم با مامانم رفت .

مسافر چند روزه

فردا احتمالا با مامانم برای آنجیو میرم تهران . چند روزی نمیتونم بیام وبلاگ. 

خیلی تو دلم استرس و دلهره دارم . کندن از این جایی که توش خیلی وقتا درد میکشم برام خیلی سخته .

دعا کنید عمل مامانم با موفقیت انجام بشه .

دوستون دارم . و براتون بهترین ها آرزو میکنم .