شب پر ستاره

سلام به همه دوستان خوبم.

هوا اینجا در حد هوای بهاری هست و آدم دلش میخواد بره شب گردی کنه . شب گردی از نوعی که حالت رو از هر چیز منفی و ناراحت کننده خالی کنه . یعنی برا خودت تا هر جای شب و تا هر جای تاریکی که دلت خواست بری . بدون ساعت و بدون گوشی همراه و بدون هر چیزی که از رفتن محدودت کنه . بدون اینکه لازم باشه پشت سرت رو نگاه کنی و بدون اینکه نگران آدم های پشت سرت باشی.

آنقدر بری و بری که با هر قدم یک فکر منفی یه خاطره بد بیفته و به خورد زمین بره . اینقدر راه بری که تو سرت و وجودت هیچ چیز تلخ و منفی باقی نمونه.

یه جوری باشه که هر جا هم دلت خواست توقف کنی و به لحظه ای که توش هستی فکر کنی و حال اون موقع ت رو ستایش کنی و سپاسش رو به جا بیاری .

خیلی دلم میخواد برم و رها بشم . من این چنین دختری هستم با همین آرزوهای کوچولو . خدا رو شکر میکنم . این روزها بیشتر شکرگزاری میکنم و بیشتر قدر خودم رو میدونم.

معلوم نیس فردایی که باشد من هم باشم . پس چرا حال الانم رو تباه کنم . من باید با زندگی پیش برم و نذارم کسی مانع آرامشم بشه.

راستی این هفته تو هر جلسه یوگا حرکاتم رو خیلی خوب اجرا میکردم و مربی خیلی خوشش میومد و منم ذوق میکردم که به حرکاتم بیشتر تمرکز کنم و واقعا لذت بیشتری می برم .

شب تون پر ستاره با آرزوهای رنگارنگ.

آدم ها ، من و کفش هام .

دغدغه بعضی آدمها خیلی بی ارزش و پوچه

مثلا تعداد کفش های تو رو میشمارن و حتی 1000 تومن تو دستت نمیذارن . شماردن نه از اون نوع که حسادت توش باشه نه بلکه از نوعی که نیش توشه . نیشی که زهرش تا ته وجودت رو میسوزونه .

اصلا بعضی ادمها رو باید از صفحه خیال و فکر پاک کرد . نباید بشون جا داد . نباید وقت و حس و جون برای فکر کردن بشون خرج کرد . باید ندیده و نشنیده گرفتشون .

بعضی آدمها هم فقط تو این دنیا جا اشغال میکنن و هیچ فایده ای برای اطرافیان شون ندارن . علف هرز اسمش بد در رفته اما اونم خاصیت داره و برا محیط زیست فایده داره . اما این آدمها از هر علف هرزی هرزترن .

یه آدمایی هم هست عین تو قصه ها ، دل گنده ، رئوف القلب ، جیب پر و دست باز . هر کاری از دست شون بربیات برات دریغ نمیکنن. خدا این آدما رو زیاد کنه .

همیشه دلم میخواسته اینقدر پول دار بودم که به نیازمندان کمک میکردم . و گره از مشکل شون باز میکردم .

حالا اون آدما که دغدغه شون فقط شماردن کفش های منه ، خدا هدایت شون کنه .

اصلا ولش کن من هر چندتا کفش دارم از زحمت و پول تو جیبی خودمه . به کسی هم ربط نداره . دستم رو هم پیش کسی دراز نکردم و خدا نکنه یه روزی محتاج اینجور آدما بشم . بعضی ها اندازه کوچکی دلشون رفتار میکنن . خیلی ضعیف و خیلی ناچیز و بی ارزش.

برای اینکه براتون سوال پیش نیات خب مگه من چند تا کفش دارم که مسئله شده !!! باید بگم من درحال حاضر سه تا کفش دارم که قابل استفاده هستن و یه دونه کفش پیاده روی دارم که دوستم بم کادو داده . نمی گم کمن چون بعضی ها همین رو هم ندارن . اما زیاد هم نیستن . خب من هر روز میرم سرکار نمیشه که فقط با یه کفش هی برم وهی بیام . آخرین کفش که خریدم و هنوز درحال استفاده هست مربوط میشه یه یک سال .


ممنونم


یه دنیا ازتون ممنونم که منو تو خلوت هاتون و دعاهاتون جا میدید. ممنونم که یادم میکنید . نمیدونم چطور تشکر کنم .

ممنون که هستید .

ممنون برای همه خوبی هاتون چه خواننده های خاموش و چه روشن .

متولد 8 آذر

پاییز تقریبا رو به سرما رو دارم سر میکنیم و برگ برگ از درخت عمرمون میریزه.  پاییزی که تو شهر ما خیلی کمرنگ در حد یه اسم . زمستون هم خودی نشون نمیده . هنوز یه قطره بارون هم نداشتیم.  عاشق برف و بارونم.  دلم میخوات برم یه جا برف بازی .


فردا تولدمه.  تولد 35 سالگی. دلم میخواست میشد یه جشن بگیرم . یا دوستام بیرون دعوت کنم . مثلا بریم رستوران یا کافی شاپ.  اما اصلا امکان پذیر نیست. 

دلم میخواست جور دیگه ای با 35 سالگیم کنار بیام و شروعش کنم . و عدد این سن رو نشمارم.  فقط حسش کنم و لذت ببرم . اما متاسفانه متاسفانه نمیشه چیزی که تو سرم اجرا کنم .

دعا کنید که 35 سالگی من متفاوت از سال های گذشته زندگیم باشه ،الهی آمین.

میخوام ...

با اینکه خیلی وقته با حوصله و تامل پای وبلاگم ننشستم اما حالا هم که اومدم چشمه افکارم خشک و بی کلمه ست . یعنی نمیدونم چی ارزش نوشتن رو داره . چه اتفاقی مهمه که ازش بنویسم . همه چیز که همونه که بود . منم همون آدمم با همون جنگ و جدال های درونی م . با همون وسوسه ها و همون وسواس ها .

نمیخوام از آدم های دور و برم و حال خوب یا بدشون بگم .

میخوام امروز فقط و فقط از حال خودم بگم . میخوام تو ذهنم بگردم ببینم کجای این چشمه جای تراویدن داره . کجاش هنوز جای امید و آرزو داره .

میخوام قلقلکش بدم تا بجوشه . میخوام بش فرصت بدم و هلش نکنم .

درونم پر از غوغاست اما روایت کردنم نمیاد .

هر روز رو با مشغله های روتین زندگی شروع و تمام میکنم . سعی میکنم حال خوبی داشته باشم . تو وظایفم عاشقانه تر و نرمتر باشم .

میخوام وقتی یه جای خالی تو زندگیم پیش اومد پشیمون از رفتارم نباشم . این جای خالی نه مثل جاهای خالی دیگه ست که بشه یه جوری پرش کرد . نه ...

این جای خالی از جنس مرگه خود مرگه .

دردش تو وجودم همین حالا هم قابل لمسه .

فقط از خدا عاقبت بخیری برا خودم میخوام .

دیشب خواب خیلی بد و ترسناکی دیدم . و جای خالی مادرم منو بیشتر ترسوند . وقتی بود اگه خواب بدی میدیدم میشد که کنارش برم ، میرفتم و ترس درونم رو تو آغوشش محو میکردم . شاید این ترس رو تو وجود اون میریختم و خبر نداشتم . خبر نداشتم که زهر وجودم رو اون به کامش می برد .

اما دیشب تو ترس خودم موندم و موندم و موندم ...

دست های کوچکم رو بیشتر از قبل دوست دارم و هر از گاهی بوسه ای پر از عشق نثارشون میکنم . یه بوسه ای از نوع بوسیدن عاشق و معشوق . با همون حرارت و همون حال.

دست های کوچکم دنیای بزرگی رو به دوش میکشن . حالا هم انگشتام بهم چشمک میزنن که خوشحالن که همراه من هستن . خوشحالن که امروز رو پای دل من به حرکت روی کیبورد میگذرونن . آخه مدتی بود حرف دلم تو سرم مونده بود و انگشتام بی حرکت ...

من این دست و این انگشت ها رو خیلی دوست دارم . من خودم رو هم البته دوست دارم . شاید این جمله آخری کمی با شک آمیخته شده ، اما بهرحال حتما راهی برای بیشتر دوست داشتن خودم دارم .

آخه مگه من بیچاره چه گناهی دارم ؟ منی که صبح تا شب در خدمت خودم هستم پس چرا دوست داشتن با شک .

همیشه این خودم بدهکار اون من بوده . همیشه این خودم خودش رو فدای اون من کرده پس چرا دوست داشتن با شک .

بله من خودم رو دوست دارم . و دیدید که باز هم من از خودم جدا نشد ...