نمیدونم واقعا چی بگم .
نمیخوام بگم این مدت چی شد . چی گفتم و چی شنیدم .
یا اینکه الان دارم به زندگی چطور نگاه میکنم .
شنبه نرفتم نقاشی چون اصلا دلم و روحم بام راه نیومد.
یکشنبه یوگا هم نخواستم برم اما به خودم گفتم خب که چی . دیروز که نرفتی چی شد . بلند شدم و رفتم باشگاه .
روز دوشنبه بعد از مدتها نشستم پای طراحی چند تا چهره . وسط کار طراحی کارای دیگه خونه رو انجام میدادم .
دارم تمرین میکنم هرچی شنیدم رو نشنیده بگیرم . اما فعلا نتونستم خیلی حریف خودم بشم . با چند تا از همون فکرها میخوابم و صبح هم اولین افکار همونان که میان سراغم.
دیروز به هیچی اعتراض نکردم حتی برای کار تراشی های اضافی اطرافیان، خداییش حالم بهتر بود . حتی تو درون خودم هم جنگی با کسی راه ننداختم.
فقط همیشه از خدا میخوام فرصتی بم بده اگه به کسی بدی کردم جبران کنم .
تو آموزشگاه دو تا مسئولیت جدید بم محول شده. یکی بازدید از کلاسا و دادن گزارش به رئیس و یکی هم نظارت بر نمونه سوالاتی که همکارا طرح میکنن . تو نظارتهام سعی میکنم منصف باشم که مدیون نشم . یه سری دین ها هیچ وقت از گردن باز نمیشن.
ممنون از احوالپرسی همه تون . احتیاج داشتم که نیام و ننویسم. شاید از این به بعد کمتر بنویسم ولی مینویسم. داشتم سعی میکردم خودم رو بسازم .
امروز بعد از تقریبا سه هفته رفتم کلاس طراحی.
در عجبم حتی این کلاس ، امروز نتونست حالم رو خوب کنه .
با عجب از حال بد خودم اشک ریزون پیاده برگشتم تا خونه .
یعنیییی اونقددددر حال من بد که نقاشی هم خوبش نکرد ... منی که بعد این کلاس بمب انرژی میشدم. منی که عاشق شنبه ها بودم ، حالا شنبه و جمعه یه جور شده برام .
خیلی نگرانم . درونم چی فروریخته که اینجوری نابود شدم .
و دیگه دنبال چی بگردم که حالم رو خوب کنه . چی برا من بهتر از نقاشی ... حالا اونم جواب نمیده .
حتی سرکلاس نتونستم بخندم و عادی رفتار کنم . هرکس ببینتم میفهمه که خیلی ناراحتم و غصه دارم . از قیافه خودم و حال نزارم خسته شدم. حس میکنم با این حالم و محدود شدن ارتباطم، خودم عاملی میشم برای پس زده شدن . و درنتیجه تنهاتر از قبل شدن .
دیشب درست نخوابیدم از گرما . صبح زود هم بخاطر بهم ریختن شکم خواهرم ، بلند شدم و کارش کردم و هرچی رو کثیف کرده بود همون اول صبح ، صبونه نخورده شستم و انداختم رو بند .
خواهش میکنم کسی نگه برو . چون نمیتونم . چون نمیشه خواهرم ول کنم برم . چون از پس مسئولیت و هزینه زندگی مستقل با به کول کشیدن خواهر یا برادرم رو ندارم . چون توان ندارم دیگه بیشتر از این کسی رو کول کنم . اگه ببرمش باید فکر هزینه جا و وسایل و اجاره و خورد و خوراک و هزار چیز دیگر باشم . آرامشی در کار نخواهد بود . اونوقت هم باید بشم یه ربات با کارای سنگین و تمام روز بدو بدو کنم که نشون بدم از پس زندگی برمیام.
ولی زندگی حسابی از پس من براومده.
حسابی کوبیده تو گوشم .
حسابی له م کرده .
حتی صدام رو خفه کرده .
باید قبول کنم همین هست که هست . راه فرار نیس . اما خیلی سخت با این روحیه داغون ادامه بدم .
دیگه جون جنگیدن ندارم.
حس میکنم یه چیزی درونم خاموش شده ، هرچی هندل میزنم روشن نمیشه .
امروز مچ دست چپم هم علاوه بر اون دستم ، درد گرفته.
صبح تون بخیر . امیدوارم که با یه حال خوب از خواب بیدار بشید .
با یه حالی کاملا متفاوت از حال من .
به قول زن عموم هر روز صبح که چشمام باز میکنم برای تشکر از خدا براش بوس خارجی میفرستم . بوس خارجی چیه !!! همون که کف دست بوس میکنید و فوت میکنید تو هوا 
من که ازین بوس ها نمیفرستم. راستش این مدت با خدا دعوا هم زیاد میکنم چه برسه به بوس خارجی .
دیشب با یه جمله تلخ و چند تا قطره اشک و آه من تموم شد .
در طول شب هم خیلی نخوابیدم. صبح زود بلند شدم چای درست کردم و رفتم نونوایی. .. از وقتی مامانم خونه نشین شد نون گرم دم صبونه نخوردیم. هیچ کس هم تکون نخورد . چون آقا نبود ، من رفتم سنگک گرفتم و اومدم . هوا خیلی خوب شد . یه جوری که لازم شد دستام تو جیبم بذارم و راه برم . میگم یه جوری ، چون تا هوا یخ نشه من نمیگم سرد شده . چون عاشق زمستون و سرما و بارونم. نون گرفتم و اومدم صبونه مامانم دادم . مامانم گفت رفتییییی نونوایییییی!!!
بعدش که خواهرم بیدار بود ، گفتم ما که خواب نیستیم بذار کارات کنم به نون گرم برسیم . و کاراش کردم و صبونه خوردیم .
کمی آشپزخانه جمع و جور کردم و آب خوردن آماده کردم . داداشام که هنوز خوابن. اونا بیدار بشن هم یکی یکی صبونه شون جدا میدم . اون یکی هم که حمام میره براش از همون اول صبح لباس گذاشتم تو حمام تا بیدار بشه و بره . دربیاد هم باید سشوار بذارم براش و لباساش جمع کنم برای شستن . این کار حمام داداشم کار مامانم بود که وقتی اون معاف میشه من انجام میدم .
امروز نمیخوام برم یوگا . چون به سختی خودم رو میخوام با جو کلاس یکی کنم هی میخوام که نرم . بی نظمی همیشگی مربی هم که هنوز اعصاب خورد کن هست . کارا میکنم ولی به جای یوگا باید برم بازار یه سری خرید دارم . مثلا برا مانتوم که پیش خیاط ، باید قیطون بخرم . یه شلوار لی دمپا میخوام که اگه گیرم بیاد بخرم .
میرم هوای تازه به این کله همیشه داغم بخوره شاید خنک بشه .
درونم میگه از امروز بیشتر سکوت کنم و کمتر اعتراض. آخه اعتراض های من چیزی رو عوض نکرده . فقط درگیری م رو با خودم و اطرافیان بیشتر و بیشتر کرده .
خیلی بدم میاد از گفتن این جمله ... اما انگار چاره ای برای یه سری از آدما نیست. باید به چیزی که هستن قانع باشن و نجنگن.
وقتی خدا برات خوشی نخواد ، خودتو بکشی چیزی عوض نمیشه .
امروز هم با همون ساز همیشگی شروع شد. بدون هیچ تفاوتی .
اونا که فرصت داشتن رفتن دنبال خودخواهی و خوشی خودشون. و اونا که نتونستن، موندن و سعی کردن با تقدیر خودشون کنار بیان .
من همچنان در جدال بسییییار شدیدی با خودم و تصمیم های جدید خودم هستم . که میدونم آبی ازم بخار نمیشه .
کارا کردم و تازه تو حیاط لباس شستم و نشستم رو نیمکت تو حیاط . چون آقا نیستش فرصتی پیش اومد که نیم ساعتی تو حیاط تنها بشینم . بدون اینکه کسی کنارم باشه که مجبور به ارتباط بشم ... بدون صدای خسته کننده تلویزیون و ضبط و احیانا موبایل.
هوای ملایم و صدای ریز گنجشک هایی که از خونه همسایه شنیده میشه .
همون لحظه آرزو کردم که شیراز میبودم. تو یه پارک پر از دار و درخت و بوی گل ... اونقدر مینشستم تا خسته بشم و بلند بشم برم .
دلم میخواد برم یه جایی که هیچ کس رو نبینم و مجبور به ارتباط نباشم. مثل اون روزایی که تو خوابگاه تو سکوت یا میخوابیدم یا دراز میکشیدم. تو قید و بند زمان و مقررات خودم رو گیر نمینداختم. هر وقت گرسنه م میشد میرفتم یه چیزی میپختم و میخوردم. هر چیزی که هوس میکردم . ممکن بود یه کوکوی ساده باشه یا حتی یه قرمه سبزی .
گوشام خسته ست از شنیدن صداهای اجباری و احیانا گوش خراش . چشمام هم خسته ست از دیدن چیزای تکراری و منزجر کننده.
دلم میخواد برم تو خلأ. .. پوچ پوچ .
پ.ن . هفته پیش یه معرف خواستگار 27 ساله اومد و خب مسلما بخاطر تفاوت سنی زیاد ، رفت و رفت . کاملا عادی بود .