دلتنگ خدا

امشب چقدر دلم برای خدا تنگ شده. 

دوست و نیمکت خاطره ها

یه دوستی دارم از دوره دبیرستان رابطه مون قطع نکردیم . تا جایی که فرصتی پیش اومده من رفتم پیشش.  بیشتر هم من رفتم چون خودش شرایط منو میدونه ، به استثنا وقتایی که تنها بودیم و خبرش کردم بیاد پیشم که اونم خیلی کم پیش اومده .

نسبت به اون یکی دوستم که گفته بودم بهترین دوستمه و با هم بزرگ شدیم ، این یکی خیلی منو بیشتر میفهمه. 

البته هر دو تاشون درجریان کامل زندگی من هستن . برای همین با دوتاشون خیلی راحتم .

بذار با اول حرف اسم شون ، درباره شون بگم که قاطی نکنیم. 

دوست دوران بچگی که قبلا هم راجبش گفتم دوست ن

و این یکی دوست ث .

خلاصه هر چند وقت یه بار ث میاد دم در حیاط و  فقط تو حیاط میشینه.  معمولا ساعتی که میاد بعد اذان مغرب و دیگه همه خونه ن و من جایی ندارم ببرمش بشینه . البته یه اتاق خیلی کوچیک داریم که هرچی اصرارش میکنم بیا بریم اونجا بشینیم قبول نمیکنه .

دیشب با یه شاخه گل رز قرمز تزیین شده خیلی خوشکل اومد و یه ساعتی تو حیاط نشستیم.  کلی با هم حرف زدیم.  و چقدر این دختر سبک و دوس داشتنیه.  وقتی باش حرف میزنم اصلا احساس نمیکنم که از وجودم خارجه.  هرچی از زبونم درمیاد رو قلب اون میشینه   و خدایی ش چقدر با محبت و گرمه تو احساسش نسبت به من . که من گاهی حس میکنم کم میارم دربرابرش. 

این همون دوستم که بارها گفتم اصرار میکنه برم پیشش آناتومی و کارای طراحی انجام بدم .

هر بار هم میاد کلی بم غر میزنه که چرا اینقدر خودت رو اذیت میکنی و نمیای خونه ما . میگه مدیونی اگه کاری داشته باشی و به من نگی . خوبه دیشب هوا بد نبود و تونستیم یه ساعتی با هم بشینیم و کلیییی حرف زدیم . وقتی هم رفت خونه کلی پیام داد و قربون صدقه م رفت و گفت با اینکه تو حیاط روی یه نیمکت نشستیم اما چقدر کییف کرده .

من همیشه خدا را برای داشتن این دوستان شکر میکنم .


پاییز عشق

چرا پاییز که میشه من هر روز عاشق میشم . هر روز درونم متبلور میشه از یه آتشفشان هیجان و عشق .

پر میشم از همه عشق های دنیا .

باید اعتراف کنم تا سال 88 به هیچ راهی پاییز رو احساس نمیکردم و برام مفهوم نداشت . همیشه یه چیزی راجب برگ ریزونش شنیده یا عکسی دیده بودم . اما هیچ وقت تو شهرم بخاطر شرایط متفاوت جغرافیایی، پاییز رو تجربه نکرده بودم . نه برگ ریزوونی و نه حس هوای دو نفره .

اما فرصت دو سال دانشگاه شیراز باعث شد که هوای دو نفره رو حس کنم و تازه بفهمم این همه میگن هوا دو نفره ست ، یعنی چیییییی ! !!

میگن برگ پاییزی و خش خش برگها ، اونم یعنی چی !

تازه حس قدم زدن رو برگ های زرد و نارنجی خشکیده روی زمین رو درک کردم و سعی کردم رو هر کدوم که پا میذارم سعی کنم با همه وجودم لذت ببرم و اون لحظه رو تو وجودم ثبت کنم .

شیراز عشق است .

از هر شهری تو ایران بیشتر دوسش دارم .

خدا را خیلی شکر میکنم که فرصت بم داد که دو سال برم و برای خودم زندگی کنم و کجا بهتر از شیراز .


تازه امروز روز اول پاییز،  هنوزم کولر خونه ما روشن ، هنوزم یکی درمیون هوا شرجی میشه . هنوز دستای  تابستون جا مونده تو روز اول و حتی ماه بعد پاییز ، اما من از درون حسش میکنم . خنکی ش  رو حس میکنم . حال و هوای دو نفره ش رو و حال همه لیلی و مجنون ها .

عاشق میشم و دل میدم و حس پرواز میکنم بدون اینکه مجنونی وجود داشته باشه .

خواه ناخواه تو وجودم ریشه میزنه و عین رود از تاج سرم رشد میکنه تا نوک انگشتای پام .

حال و هوای دو نفره ، تقدیم تون .

حال پاییزی

صبح آخرین روز تابستونی تون بخیر .

از اونجا که بخاطر عقب گرد ساعت منم یه ساعت دیگه وقت دارم برای رفتن به کلاس نقاشی،  گفتم بیام اینجا و کمی بنویسم .

امروز میتونم  پاییز رو  درونم حس کنم . یه حس خنک و شیرین و سبک . یه حس پر از خاطره های بچه گی و بیخیالی. 

یه حس شیرین که با یه کیف و جامدادی جدید ، به تو خوشبختی میداد .

واقعا هر فصلی زیبایی خودش رو داره . البته همیشه از همه پرمعنا تر برای من فصل تابستون بوده . نه چون علاقه خاص یا خاطره خاصی بش داشته باشم ، البته غیر از میوه هاش که عاشقشونم،  بلکه بخاطر اینکه زندگی برام بخاطر گرما خیلی سخت تر میشه . اومدنش منو میترسونه و رفتنش خوشحالم میکنه . مخصوصا تابستون امسال که برای همه تابستون نارضایتی و پر از درد و غصه بود .

برعکس پاییز و زمستون رو خیلی دوس دارم و دلم نمیخواد تموم بشن . دلم میخواد با تموم وجود سرماش و بارونش رو لمس کنم . دلم میخواد بی چتر زیر بارون راه برم . دلم میخواد در و پنجره ها رو باز کنم و هیچ بخاری روشن نکنم .

امیدوارم همه بچه های مدرسه ای که یکیش شیرینک خاله ست که امروز میره اول دبستان ، بتونن بهترین خاطره های زندگی شون رو بسازن. 

این مدت رو گذروندم با همه حال ها و حرف های بدی که شنیدم و دیدم و حالم رو خراب میکرد . در جنگ بزرگی با خودم هستم .

بگذریم ...

این هفته ای که گذشت ، یوگا نرفتم و وقتش دادم به کلاس خصوصی،  تو این اوضاع مالی اونم بعد یه سال یه شاگرد خصوصی رو نباید از دست میدادم . صبح ها میرفتم خصوصی.  عصرها هم خونه بودم . هم غر میشنیدم هم با بچه‌ها فیلم نگاه میکردم . خواهرم مامان شیرینک اومدن و چند روز تعطیلی پیش مون بودن . و این بچه حالم رو بهتر کرد و تا چند روز با یادآوری حرفاش میخندم . باورتون میشه که یه بچه 6 ساله دغدغه های مالی و اقتصادی پیدا کرده . سطح حرفاش کلی میخندوندمون اما عمق حرفاش پر از درد بود . بچه ای که فقط باید فکر بازی و اسباب بازی باشه به ما میگه شما تو این (وضعیت گرونی)  _ دقیقا کلمه تو پرانتز رو به کار برد _ چطور این چیزا خریدید.

یا به خواهرش میگه تب لتم پرت نکن الان قیمتش 20 میلیونه

قیمت دلار رو هم میدونست طفلی .

کلی دغدغه های بزرگتر از سنش داشت، گرونی و شغل آینده و زن و بچه و پولدار شدن .

ما تو بچگی اگه مرفه نبودیم اما دغدغه های به این بزرگی هم نداشتیم . البته من سعی کردم از اونور بش نگاه کنم که شاید این دغدغه های بزرگ ، باعث بشه که اون واقعا بتونه به چیزای بزرگی برسه که من یکی حتی جرات نکردم آرزوشون رو بکنم .

امیدوارم همه بچه‌ها عاقبت بخیر بشن و هیچ پدر و مادری نگران پوشک و شیر و تحصیل بچه ش نباشه .

هر شب کنارم میخوابید و اصرار داشت صبونه ش رو من بدم . قربونش بشم امروز میره کلاس اول .


منم امروز میرم کلاس و سعی میکنم تا شروع شدن کلاسا به خودم صبر بدم . عملا بعدظهر ها هیچ کاری نمیتونم بکنم نه طراحی و نه مطالعه و نه کار دیگه ای . چون همش سوژه توهین و سرکوب میشه .

دوستون دارم.

نیمه خالی من

چند روز خودمو گرفتم که حرفی نزنم و چیزی ننویسم. 

امشب خیلی تو سرم دنبال کسی گشتم که کمی از وجودم رو تو وجودش خالی کنم . طور بدی دلم گرفته و سنگینه. 

تو ذهنم هیچ کس رو پیدا نکردم و با یه سرعت خاصی دستم رفت رو صفحه وبلاگم. 

اما اینجا هم نمیخوام چیزی رو توضیح بدم . فقط شاید اگه از دلتنگی م حتی در حد سر سوزنی هم بگم . اگه در حد یه تیتر هم باشه ، شاید آرومم کنه .

درونم داره از ریشه میپوسه و گند میزنه .

دلم میخواد از همه افکاری که تو سرم تلنبار شده خالی و رها بشم .

خیلی از خودم کلافه و بیزارم. 

دلم کسی رو میخواد که منو بفهمه .

یکی که بتونه نیمه خالی منو پر کنه .

و لزوما نباید جنس مخالف باشه .