کار سفارش هام دیروز تموم شد و امروز بسته بندی کردم و با اینکه بارون تند میزد بدون چتر پیاده رفتم پستش کردم ، انگار ته وجودم چیزی هست که دلم میخواست بارون اونو بشوره . وقتی از خونه رفتم بیرون دلم رهایی از دغدغه های ذهنی م رو میخواست و یا شاید فرار از حرف ها و افکار اطرافیان برای قانع کردن من به مورد خواستگار و باورهای غلطی که به یه چیزایی دارن . به خودم میگم اصلا اهمیت نده چون تو نمیتونی و نیاز نیس همه رو قانع کنی ، نیاز نیس به حرفاشون اهمیت بدی ، چیزی که لازمه اینه که بتونی پای حرفت و باورت بمونی .
من بارون رو خییییلی دوس دارم ، بارون امروز خیسم کرد و حتی پای مریض شدن هم ایستادم چون کاری رو کردم که لذت بردم .
بسته رو پست کردم و سفارش خرید خونه رو انجام دادم ، بی هدف تو بازار کوچیک منطقه مون دور زدم و یادم به لیست خریدم افتاد ، چند تا خرید دیگه انجام دادم و رفتم سمت لوازم آرایشی برای خودم دو تا لاک خریدم . قشنگ معلوم بود ساره درونم داره بهونه گیری میکنه ، رو لج افتاده و حتی خودش هم نمیدونه چی میخواد .
حتی وقتی داشتم رنگ لاک ها رو چک میکردم یکی بم میگفت چته ! انگار حالت خیلی بده ، از چی فرار میکنی ؟
تو بارون راه رفتم و اصلا برام مهم نبود چقدر خیس میشم و حتی برام مهم نبود تو چقدر آب ، پا میذارم . بی چتر و بی کاپشن ، فقط یه کت خزدار تا بالای زانو تنم بود که همه آب رو به خودش جذب میکرد. مثل بچگی ها بیخیال خیس شدن پا تو چاله های آب گذاشتم و به نگاه متعجب بعضی ها میخندیدم که آره باید بارون رو با تمام وجود حس و لمس کرد . به من باشه هر روزی که بارون بباره برم خیس بشم ...
دو روز پیش همکارم گفت بیاین بریم بیرون اگه تایم خالی دارین ، منم که آخر ترمم بوده و تو استراحتم، مگه اینکه برای خصوصی بفرستن دنبالم . همکارم و خواهرش و اون یکی همکارم چهار نفری رفتیم یه پارک خیلی بزرگ تو شهر . ما هم اینجا پارک مهر و ماه داریم و پارک بانوان.
صبح رفتم مقداری هله هوله خریدم و زیرانداز و لیوان و چیزایی که لازم بود رو جمع کردم ، کیک بردم و باقلوا و پاپ کورن خونگی درست کردم و چیپس و لواشک . اونام ساندویچ و چای و کاپوچینو و هله هوله آورده بودن . جا انداختیم و خوردیم و کلییی حرف زدیم . خیلی وقت بود بیرون نرفته بودم و خیلی وقته همو ندیده بودیم . خیییلی بمون خوش گذشت. مخصوصا که هوا هم خیلی سرد شد و البته آسمون شهرم آلوده ترین هست این روزا . عکس گرفتیم و از برنامه های آینده و آرزوهامون حرف زدیم و حتی قرار شد ازین به بعد اگه بشه حتی تورهای مسافرتی باهم بریم ، تورهای یه روز یا دو روز.
من بشون گفتم خیلی دوس دارم برم تور و اگه شما باشید استارت خوبی میشه برا من که دفعات بعد بتونم تنها برم . خواهر همکارم از ما کوچکتر البته دهه ۶۰ هست ولی با تفاوت سه سال ، روحیه ش خیلی خوبه و اهل گشت و گذر هست حتی تنها . از جرات و اراده ش خوشم اومد . البته گفت که اصلا پدر مادرشون ایرادی به بیرون رفتنش هم ندارن و مسلما این کارش رو آسون تر میکنه .
اگه همت کنن و جور بشه مثلا یه تور دو روزه بریم سپیدان برف بازی ، عالی میشه .
هوا خیلی سرد شد و مجبور شدیم کم کم جمع کنیم ، تو پارک پیاده روی کردیم و کاپوچینویی که بخارش بالا اومده بود خوردیم . و قبل ۷ من خونه بودم ، از ۳ دراومده بودم .
واقعا حس کردم حالم بهتر شد . از قدرت کلام خواهر همکارم و اون یکی همکارم لذت بردم . و میدونم اونام برای عملی کردن کاراشون هم حتما چالش هایی دارن ، اما بهاش رو میپردازن .
فرق این رفتن با رفتن های ۵ ماه قبل ، دزدکی نبودنش بود ، بی استرس بودنش ، راحت لباس پوشیدن و آرایش ملایمش بود . و به جان دلم نشست .
پ . ن
تفاوت رفتارهای بچه های الان با ما خییییییییلی زیاد شده . با همه جسارت و اراده ای که ممکنه مورد تایید همه ما هم باشه ، اما از اینکه امروز دختر و پسری کم سن رو دیدم سیگار به دست ، تاسف خوردم .
خدا بچه هامون رو حفظ کنه از بلا و گرفتاری و تباهی .
ذهنم نسبت به مسئله ازدواج فرق کرده ، از تغییر و جابجایی میترسم. البته شاید یکی از دلایلش این باشه که مورد پیشنهادی ، خیلی مورد باب دل و عقل من نباشه . اما گذر از اون حس میکنم دیگه تو این سن ، ایجاد تطابق با یه شخص دیگه و خانواده ش برام خیلی سخته . دل کندن از همین خانواده و همین شهر و همین کار ، برام سخته .
حس میکنم دیگه حالا مجبور نیستم خودمو رو تو فشار انتحاب یا پذیرش ازدواج بندازم .
حس میکنم از پس مسئولیت های سخت و دائمی ش برنمیام و همین مجردی رو ترجیح میدم .
حس میکنم با همه سختی های که دارم اما دلم نمیخواد ازدواج کنم ، به خودم میگم بعد از بابا اجباری نیس و بعد از بابا میتونم زندگیم رو دست بگیرم و به دل خودم تفریح و زندگی کنم ، دیر و زود داره اما سوخت و ساز نداره ، اما اگه ازدواج کنم فقط یه مسیر روبرومه که فقط باید سعی کنم از نوع دیگری به تطابق و تعادل با یه خانواده جدید برسونمش.
و معیارهام سخت تر و خاص تر شدن . مثلا نمیخوام و نمیتونم با مادرشوهر زندگی کنم و ازش پرستاری کنم . یه عمر پرستاری کردم اگه قرار به رفتن باشه دیگه دلم نمیخواد پرستار باشم .
کلا کوچکتر بودم تصمیم گیری و گذشتن از یه چیزایی برام راحت تر بود اما حالا دیگه نه .
شاید تغییر خوبی نباشه اما میدونم که حداقل حالم رو از این چیزی که هست بدتر نمیکنم .
این چند روز اونقدر ذهنم درگیر بوده که دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت و دچار دل آشوب شده بودم که بهترین تصمیم و انتخاب چیه ، دارم کم کم ذهنم رو ازش خالی میکنم . و پارک امروز خیلی به موقع بود .
وای چه هوای سردی شده بود کیییف کردم . مثلا تازه سرماخوردگی م خوب شده ولی همش میگم تو این شهر و استان مگه چقدر سرما داریم 

از دیروز عصر چنان سردردی گرفتم که خدا میدونه . از درد نخوابیدم و درد کشیدم تا تقریبا ساعت یک ظهر . و یه موضوع خواستگاری هم پیش اومده بود که کلا حس کردم شیره وجودم کشیده شده . حتی نای چک کردن گوشیم رو نداشتم . رو سفارشم هم کار نکردم . با بی جونی تا خیاط رفتم چون نوبت داده بود و بعدش تصمیم گرفتم برم پیشونیم بوتاکس کنم ، هم به دلیل رفع خط ها و چروک های ریز و هم درمانی برای سردردم ، البته فعلا دکتر نقاط میگرن رو کامل بوتاکس نزد و مراجعات بعدی کامل میشه .
مدتی بود به این کار فکر میکردم و چند مورد دیدم که خیلی هم راضی بودن . حقوق قلمچی و زبانکده رو دادن چون آخر ترم بود و گفتم یه کاری برای پوستم بکنم ، و از حالا جلوی از بین رفتن سلامتی پوستم رو بگیرم . دیگه بعد ۴ ماه زحمت ، به نظرم جایزه خوب و با ارزشی بود .
نتیجه کاملش تو دو هفته معلوم میشه و میام بتون میگم که اگه دوس داشتید انجام بدید.
نشسته بودم رو صندلی اومده دم گوشم میگه میخوااام بوست کنم ، با یه لحن خجالت که انگار نمیخواد کسی متوجه رفتارش بشه ، من ذوق مرگ میشم چون واقعا خودمم دوسش دارم .
برای اطمینان با لحن سوالی میگم میخوای بوسم کنی؟ سرش رو به علامت تایید تکون میده . ماسک میدم پایین میگم بیا ببوس . یه بوس کوچولو میزنه به گونه م . حالا من فرصت رو غنیمت میبینم و میگم حالا منم اجازه دارم بوست کنم ، بازم فقط سرش رو به تایید تکون میده و منم یه بوس کوچولو میذارم رو گونه کوچولوش . انگار گونه ش جای بوس بزرگتری نداره ... و یا بخاطر ملاحظات بیماری هر دومون میترسیم بوس بزرگتری به هم بدیم .
چقدر درخواستش رو دوس داشتم و چقدر ذوق کردم .
شاگردم یه دختربچه حدودا ۵ ساله ست با یه جثه کوچولو که بوسش رو به من هدیه داد .
من هنوزم که هنوزه همه جا با ماسک میرم به غیر از پیاده روی ها . هربار با خودم تصمیم میگیرم که دیگه ماسک نزنم ، خبر افزایش پیک میشنوم و پشیمون میشم . همه این مدت من بی ماسک نبودم. الانم که سرما خوردم تو خونه و حتی شب که خوابم ماسک میزنم که مبادا اهل خونه مریض بشن ، اگه مریض بشن مشکلات خودم بیشتر میشه .
مریم جان کامنتت تایید نکردم چون دوس نداشتم معذب بشی احیانا کسی بخونه . ناراحت شدم و حق دادم بت . راست میگی اگه ما زبون دراز بودیم کسی جرات نمیکرد از حد و حدود خودش رد بشه . برای منی که تو کار خودم موندم نصیحتی ندارم که به دردت بخوره ، فقط امید ببندیم به آینده و کنارش تمام سعی مون رو برای تغییرات مثبت بکنیم .
امروز جلسه سوم رو هم گذروندم . نامه م رو برای دکتر خوندم و از احساسم حرف زدم .
تکلیف جلسه بعد شده نامه از پدر به من
خدایی وقتی اینو گفت از ته دلم خندیدم ، گفت چی شده ، گفتم نمیدونم قراره بابا چی بم بگه ! اونم گفت ما هم میخوایم همین رو بفهمیم که چی ممکنه برات بنویسه .
فکر کنم محتوای این نامه خیلی قشنگ درنیاد .
به خود دکتر هم گفتم که یه چیزایی تو تئوری آسون هست ولی تو عمل من واقعا از پسش برنمیام ، مثلا تقسیم کار مراقبت از خواهرم با بقیه خواهر برادرها یا آوردن پرستار ... ولی ایشون میگه باید بشه . منم گفتم یکی شون فقط تو شهره اونم میاد کمک میکنه ، بقیه دورن . گفت پول بذارن برا پرستار . آخه من میدونم نمیشه . چون اولا خواهرم میگه حاضر نیستم زیر دین اونا باشم و دوما نمیخوام فشار مالی بشون وارد کنم و درنهایت مگه من در طول روز چقدر کار دارم که براش نفر دعوت به همکاری کنیم .
ولی دکتر میگه مشکل خودشه و باید بپذیره که تو هم باید زندگی خودت رو داشته باشی. همین فشار روانی باعث میشه که مشاوره ها ول کنم چون واقعا نمیتونم کاری که میگن رو بکنم . آخه چطور میشه من تو خونه باشم و کارش رو نکنم تا مگه یکی بیاد به دادش برسه ، نمیشه خب .
مثلا فشار دسشویی داشته باشه و من بگم وقت ندارم ، کار دارم میخوام برم بیرون ، یا بگو اون خواهر برادرت بیان برات کارت بکنن . بخدا نمیشه .
بابا من میرم پیاده روی اون زنگ میزنه میگه چقدر دیگه خونه ای من کار دارم ...
هرکس جای منم بود خواهر برادر مریضش رو نمیتونست ندیده بگیره و به حال خودشون ول کنه .
من قبول دارم که نصفی از بدبختی هام بخاطر همین دل نازکی و دلسوزی و ازخودگذشتگی و صبر زیاد از حدمه، اما از اونور هم نمیتونم اونقدر سفت و محکم بشم که بگم من دیگه کاری نمیکنم.
دکتر میگه پس میخوای به همین زندگی لعنتی ادامه بدی و هیچی ازش لذت نبری ؟
چی دارم بگم آخه ...
واقعا خود دکتر هم بود میتونست اینقدر محکم عمل کنه ؟
هزینه یه پرستار حدود ۸ میلیونه به گفته یکی از دوستان . کم پولی نیس و البته اونا خودشون رو موظف به پرداختش نمیدونن ، چون این حقیقت تلخ هست که ساره هست کاراش بکنه ، مگه چقدر کاره ؟ یا ساره چی داره ؟
کاش حداقل میفهمیدن من به اندازه ۸ میلیون دارم خدمات میدم و کسی حس نمیکنه حتی ، اگه قرار بود عین این پول رو بدن میخواستن چه کنن ؟