هنوز این دنیا پر از آدم های خوبه .
آدمایی که دلی به وسعت اقیانوس دارن و وجودی فرشته وار .
حساب کتاب شون هم تو هیچ چرتکه و کامپیوتری قابل ارزش گذاری نیس .
بگم براتون از این انسان فرشته صفت
شاید فقط دو هفته ست که میشناسمش، ظاهرا چندین وقته خواننده من بوده ، با من حرص خورده ، غصه خورده و آخرش سکوتش رو شکسته .
سکوتی که فقط صدای محبت میده .
سعی میکنه راه کاری بده و محبتی برسونه .
و به من سفارش کار میده و قیمت کار رو به دلار با من حساب میکنه ، چون ایران نیس ، و من با چشمانی پر از اشک ذوق با کلمات بازی میکنم تا قدردانی کنم اما کلمات قاصر از توصیف و تشکر هستن .
حالا اینجانب ساره سفارشی از خارج ایران دارم که بشینم پای کار و این بار علاوه بر تخصص هنری م ، کلی عشق هم وارد تار و پود کارم کنم، و بتونم ذره ای از اون محبت و بزرگی رو جبران کنم .
خیلی باید دلت بزرگ باشه که تو قالب حمایت گری محبت کنی . من میدونم حامی بودن چقدر ارزشمنده و میدونم کار هرکسی نیس .
ممنونم دوست عزیزم .
پیرو ای اتفاق خوب ، میخوام جلسات مشاوره بگیرم با یه دکتر روانشناس ، واقعا این مدت احساس نیاز میکردم و میکنم .
جلسه اول رو هفته پیش گرفتم و انشاالله بتونم بقیه رو هم بگیرم . هزینه ش برای من خیلی راحت نیس ، اما مثل محبت این دوستم ، حتما بقیه راه هم باز میشه.
مثلا دیروز رفتم کلاس خصوصی .
و از شنبه میشینم پای سفارش .
ممنون میشم منو برای سفارش کار سیاه قلم و حتی تدریس آنلاین یا ترجمه به دوستان تون معرفی کنید .
خواهرم بهتر شد اما من دیشب تا صبح از حال بدم نخوابیدم ، وضعیت مزاجی منم ریخت بهم و گلاب به روتون تهوع و استفراغ ، انگار از حرص این چند روز و بیخوابی ها و تمیزکاری ها منم مریض شدم و سردی کردم ، امروز صبح از جام بلند نشدم و تا وقت ناهار کاری نکردم ، اصلا حتی میخواستم ادا دربیارم اما واقعا نیاز نبود چون حالم خودش بد بود . همش دعا میکردم خواهرم خوب بشه که مجبور نشم با اون حالم کارش کنم نصفه شبی .
هرچه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک . پرستار که مریض بشه دیگه تصورش کنید .
فردا هم انشاالله طبق برنامه م صبح میرم پیاده روی . یعنی عاشق هوای سردم ، دلم میخواد سرد باشه زیر پتو مچاله کنم خودمو اما گرم نباشه . عاشق صبونه بیرون و کلا رستوران و کافه رفتن هستم . اما انگار هیچ کس دل خوشی نداره که بش بگی بیا باهم بریم . دلم یه صبونه بیرون تو فضای سبز میخواد تو هوای سرد . خدا رو شکر هوا رو به سردی رفته گوش شیطون کر . یعنی پایه داشتم حتما حداقل ماهی یک بار برنامه بیرون میچیدم ، تنها رفتن هم همیشه مزه نمیده .
برای آرامش و رهایی م دعا کنید . ببخشید که کام تون تلخ میکنم با نوشته هام .
از سه شنبه تا همین امروز تو شیفت شبکاری و اضافه کاری وضعیت مزاجی خواهرم رفتم ، یعنی از صفر تا صد خراب میشه و باید تمیز کنم و بشورم . اونقدر عصبانی و خسته م که فقط خودم میدونم ، نه خدا .
چون انگار خدا خیلی چیزا نمیدونه .
کلا هفته خیلی گندی بود فقط امیدوارم امروز آخریش باشه .
ناراحتیم از اینه که وقتی بحث مون میشه میگه اون خواهر از تو بهتره ، میگه جای انتخاب باشه اونو انتخاب میکنم که کارم کنه . بش میگم خب اون که همیشه نیس میگه دیگه وقتی مجبورم به تو میگم ... شاید بپرسید چرا ؟ چون من بش میگم اینقدر وابسته نشو و یه سری کارات خودت کن ، میگه تو میخوای کار خودت راحت کنی . کسی نمیتونه حال منو بفهمه ، که هم خدمات بدی ، هم سلامتی و جوونی ت بره ، هم انتخاب آخر باشی برای حتی کلفتی و کثافت کاری . منت سرت میذارن که حق انتخاب هم با اوناست نه تو .
خییییلی عصبانی ام .
خوبه کفشم رسید ، خرید این سری تجربه اعصاب خوردکنی بود .
من مادر نیستم .
من بچه نزاییدم.
من شب ها عین مادرها بخاطر خواهرم شب زنده داری میکنم .
من در حد کهنه کثیف بچه ، کثیف کاری های بدتر رو پاک میکنم و میشورم .
من یه آدم بی اعصاب هستم حالا .
یه آدم خسته از زندگی .
اصلا شک دارم که آدم باشم .
جمعه از ۲ رفتم سرکلاس تا ۹ شب ، یعنی دیگه دو سکشن آخر به زووور خودمو سرپا نگه داشتم ، پاهام خیلی درد میکرد . کلاس ها هم شلوغ بود اما گذشت .
یه کار مداد رنگی شروع کردم اصلا نمیدونم تا چقدر و تا کی بتونم روش کار کنم ، یه مدل چهره ست ، دیگه مشکل منشوری نداره . اما کلا مدادرنگی یه تکنیک خییییلی وقت گیری هست . اما دوس داشتم کار کنم .
این چند روز بدجور حالم خرابه باباست . هر روز گریه میکنم و نمیتونم خودمو کنترل کنم . حس میکنم جور بدی حالم خرابه . اذیتم . دیشب بابا اومده بود تو خوابم ، حالش خوب بود . تو خواب ذوق کردم براش و گفتم عهههه برگشتی بابا ، اما توجهی نکرد و داشت حرف میزد ، عصبانی و ناراحت نبود اما گفت اومدم چندتا کار انجام بدم و برم ، حرفش ربط داشت به فروش خونه و تقسیم ارث . و من فقط ایستاده بودم و نگاهش میکردم . صبح که بیدار شدم حالم خیلی خوب بود ، انگار اولین بار بود تونسته بودم بدون ترس بایستم روبروش و نگاش کنم و اونم تندی نکرده بام . اما ظهر نشده بازم دلتنگ شدم و چیزایی یادآوری شد که اشک پشت اشک سرازیر شد . گاهی ازین حال خسته میشم و میگم کاش زود تموم بشه . حتی میگم کاش کمتر یادش کنم چون با هر یادآوری واقعا عذاب میکشم.
گفته بودم پارچه بردم خیاط برام فرم بدوزه ، متأسفانه شلوار کلا مشکل داره و هیچ جوره درست نشد و بعد کلی اعصاب خوردی و هزینه پارچه و هزینه دوخت ، صبح مجبور شدم بازم برم از همون پارچه فقط برای شلوار یه متر بخرم ، متری ۲۳۰ تومن ، بخدا زوره ، کلی هزینه رو دستم افتاد غیر حرصی که خوردم . باز باید ببرم خیاط که شلوار بدوزه که بتونم فرم جدید رو بپوشم . یعنی این ماه یه تجربه اعصاب خوردی کفش داشتم و حالا شلوار. کفش رو فرستادم برای تعویض ، حالا چشم به راه برگشتن سایز مناسب خودم هستم .
پ ن : دختر جان مرسی از محبتت . امیدوارم که بتونی زود زود راهت رو پیدا کنی . و اینکه به دل نگیر که گفتم اصل جنس بدبختی هستی ، چون فقط تورو نگفتم خودم هم با تو شریک بودم تو اون جمله عزیزم.
چرا اینجا هوا سرد نمیشه . هنوز یکی درمیون با چک و چونه باید کولر یا پنکه روشن کنیم . امسال این گرما خیلی طول کشید دیگه . من تمام شب میلولم اصلا بدجور خوابم ریخته به هم . افکار بابا هم رهام نمیکنه .
دیروز اولین پنجشنبه بود که نرفتم سر خاک بعد این مدت ، چون از ۴ باید کلاس میبودم . امروز هم از ۲ تا ۹ پشت هم کلاس دارم ، شب امتحانی قلمچی دارم . خیلی خسته م . پاها و کمرم از بس سرپا می ایستم درد میکنن ، تا میام خونه هم باید شام بچه ها بدم . یعنی حسرت به دلم مونده مامانم بگه تو امروز همش سرکار بودی خسته ای برو بخواب من کارا میکنم . همین چند روز پیش مامانم ۴ روز رفت پیش خاله م .
یعنی تا ۱۲ شب گیرم ، تا به زور خوابم ببره از نور تلویزیون بچهها و گرما ، یعنی شب ها برام عذابی شده .
خدا هم نمیدونم چشه و کجاست ، مگه الان همه جا دنیا پاییز زمستون نیس ، مگه نباید الان هوا سرد میبود؟
پس چرا خوزستان همیشه تو شرجی و گرماست ، کلافه م بخدا . یعنی هیچی این زندگی سر جاش نیس . من که نه تو خونه رفاه و آزادی دارم نه بیرون . چیزایی که خیلی ها بیرون تو اجتماع دنبالش هستن من حتی تو خونه هم ندارم شون .
بنظر میاد امروز ساره شاکیه . بذار برم بهتره .