امروز هوا افتضاحه اینجا باااازم. ..
از زمین و زمون خاک بر سرمون میباره.
خیلی وضع بدیه. خیلیا مشکل تنفسی پیدا کردن.
اینجا تنها خونه خلوت منه . هیچ وقت هم ترکش نمیکنم . اما یه مدت بازم دلگیرم.
مشغول طراحی هستم هنوز . رفتم تو کار طراحی پا . هر بخش از کار لذت خاص خودش رو داره . کارم از قبل بهتر شده . راستی بوم رفت تو دوره چهارم پرداخت هزینه . یعنی تا الان فقط 400 تومن پول آموزش دادم به غیر از وسایل . استاد هنوزم اصرار داره دست منو گیر بده تو یه کار جدید . اما بش گفتم فعلا نمیام . آخه اول مشکل هزینه دارم و بعد پدر و مادری که صدای دلم رو نمیشنون و حتی از نظر معنوی هم حمایتم نمیکنن. خیلی دوس دارم کارای بیشتری روی بوم کار کنم اما نمیشه و نمیدونم کجا بذارمشون. نمیشه هم به امید فروش بخوام رو هم انبار کنم .
حتی مامانم هم که میبینه طراحی میکنم میگه میگم اینا برا چی و برا کی میکشی. چند بار سکوت کردم . چند بار جواب خونسردی دادم . چقدر بد که کسی کنارت نباشه و اگرم هست هییییییچ وقت تورو نفهمه. ...
این روزها حس وبلاگ رو ندارم .
مهدیه جان ممنون از محبتت. کامنت تایید نکردم که آدرس ت عمومی نشه . مرسی .
من تسلیم محبت های شما هستم .
چه منو قشنگ توصیف کردید تو کامنت پست قبلی .
ممنون از همه تون .
پست های غم انگیز رو باید سریع رد کنم . حیف که حال خوب شما رو هم خراب کنم .
من ممنونم از حسن نظرتون. من هنوزم تلاش میکنم همه داشته هام بشمارم و شاکر باشم .
من به اندازه توانم ، جیبم ، دل و عقلم و هیکلم از زندگی لذتم رو خواهم برد .
بازم ممنونم. براتون بهترین ها رو میخوام.
بعضی از آدما پل که نیستن هیچ سد بزرگی هم سر زندگی هستن . اینقدر از این آدما بدم میاد که خدا میدونه .
کسی که تو روت بایسته و بی چشم و رو حرفی بزنه که درست دست بذاره رو زخمت، درست جایی نمک بپاشه که تا جگرت بسوزه.
هییییییچ وقت برام حامی و پل پیشرفت و سکوی پرتاب نبوده و نیست. همیییییشه فقط سد بوده و مانع شده .
مانع از هر چیزی که باعث خوشحالی و آرامش بشه .
یه آدمایی که از زمین خدا هم نمیبخشن چه برسه از جیب .
ولش کن بیشتر نمیگم که بیشتر بعدها پشیمون نشم .
من حتی تو ناراحتی و عصبانیتم هم فکر روزایی رو میکنم که پشیمون نشم . هرچند که الان کاملا حق با منه .
تو جا و نقطه ای از زمان که حجاب اجباری موضوع و دغدغه اصلی اجتماع میشه . من تو خونه ای زندگی میکنم که سالهای سال روسری از سرم نیافتاده. سالهای سال تو حصر خونگی هستم .
سالهای سال نتونستم انقلابی کنم . سالهای سال که رعیت بودم و بی اختیار .
هی میگم بس ولی باز کلمات بیشتری از کیبورد و انگشتام و ذهن غم گرفته م ، تراوش میکنه . به حدی که کلمات با عجله جای هم رو میگیرن و بعضیا میرن آخر صف .
جایی که یه سری از دخترا ، پدر میشه اسوه و حامی و عشششششق، من فقط با حسرت گوش میدم و با شرمندگی سرم رو پایین میندازم.
زورم میاد هم گاهی از کسانی که بدون اینکه آنور سکه رو ببینن یه جا حکم صادر میکنن که نه پدر بهترین است و دیگه تکرار نمیشه ...
دیگه بس من میرم ...
دیروز دوستم زنگ زد که یه نفر یه دفتر شاتل رایتل راه انداخته نیرو میخواد بیا تو برو . صبح از 9 تا 12 و عصر از 5 تا 9 شب . حقوق هم حداقل 600 و امکان افزایش حقوق و دادن بیمه هم داره .
پولش خوب بود ولی هرچی فکر کردم نتونستم تصمیم بگیرم . اگه میرفتم باید تمام روز و وقتم رد به کار سر میکردم و همه علایق و سرگرمی ها و یوگام میذاشتم کنار . تازه ممکن بود خیلیا بخاطر کار تو مغازه ای که تو بازار هست ملامتم کنند . و همین حالا هم بم گفتن گول پولش رو نخور معلوم نیست تا کی تو رو بخواد . و اینکه پرستیژ کاری الانت خیلی بهتر از منشی بودنه. حق میدم به یه سری از افکار اطرافیانم. اما ناراحتم از اینکه همیشه در ارتباط با دیگران و با توجه به نظر اونا تصمیم خودم رو جور میکنم . یعنی برای رفتن و نرفتن خودم رو با شرایط دیگران سازگار میکنم .
دوستم گفت تا کی میخوای فرصت های خوب زندگیت از دست بدی . گفتم تا دم مرگ ...
اگرم میخواستم برم باید به زور آموزشگاه رو قانع میکردم که جام نیرو بیارن و معلوم نبود که خودم هم بتونم و دلم بخواد باشون کار کنم و شرایطش واقعا از داخل هم مناسب من باشه یا نه . ترسیدم نقد رو ول کنم به امید نسیه و بعد از اینجا رونده و از اونجا مونده بشم . خلاصه بش گفتم نمیام .
خیلی ناراحت شدم که چرا هیچ جوره نوع زندگی من تغییر نمیکنه . نه ازدواج خوب و نه شغل و درآمد خوب . همیشه باید با نگرانی از فردا زندگی کنم و همیشه دغدغه های مالی داشته باشم .
امروز صبح بلند شدم و بیزار بودم از انجام همه اون کارای تکراری . دست و کتف و گردنم عصبی درد میکرد . و حوصله هیچ کس رو نداشتم . اما به زور بلند شدم کارام کردم . به زور باشگاه رفتم . به زور کار خونه کردم و به زور آموزشگاه رفتم . دلم میخواست کرکره زندگی رو برای همیشه بالا بکشم . دلم پر از آرزوهای کوچک و بزرگه . شاید این جمله تو این وبلاگ بارها تکرار شده باشه . اما واقعیت تلخی ست که تغییر نکرده .
دلم یه سفر تنهایی میخواد. .. دلم رفتن و برنگشتن میخواد...