شلوغ پلوغ

شنبه از کلاس برمیگشتم بازم خوردم زمین . دقت کردید من چقدر زمین میخورم واقعا چرا اینقدر هی پام پیچ میخوره و هی محکم رو پایی میافتم که خودش درد داره.  و هربار خدا رحم میکنه که نمیشکنم . مچ پایی که پیچ خورد درد میکنه و ساق اون پا کبود و متورم شده . فعلا تو حرکت و نماز خوندن خیلی راحت نیستم. 

یکشنبه بخاطر وضعیت پام و شروع خونه تکونی یوگا نرفتم .  خیلی هم کار خونه تکونی پیش نرفته هنوز .

امروز با داداشام که تو خونه هستن رفتیم آبادان که اونا لباس بخرن منم دنبال کفش بگردم . چقدر بازار شلوغ و رنگ رنگی داره این آبادان . تازه ما صبح رفتیم اگه عصر میرفتیم از شلوغی چیزی نمیدیدیم.  اونا لباس خریدن . منم با اینکه کلی مغازه رفتم کفش مورد نظرم پیدا نکردم.  یه وقت فکر نکنید من خیلی سخت پسندم ولی من کفش پاشنه یه تیکه فقط میپوشم که خیلی خیلی کم گیر میاد . ولی یه مانتو دیدم خوشم اومد و خریدم 70 تومن . طرح لی.  خیلی ازش خوشم اومد.  و دعا کردم به جون دوستی که فرصت خرید رو با دادن پول برا پیش آورد . خدا را شکر بدهی ندارم الان . کفش رو هم احتمالا اینترنتی سفارش میدم . کلی مدل قشنگ گیرم اومده اما قیمتها متاسفانه بالا ولی چاره ای نیست.  ناهار پیتزا خوردیم تو ماشین و برگشتیم.  ساعت 3 رسیدیم و من 4 رفتم آموزشگاه  . احتمال زیاد فردا هم باشگاه نمیرم . نقاشی هم اصلا نکردم .

راستی موهام رفتم آرایشگاه کوتاه کنم تا سرشانه.  آرایشگر قبول نکرد گفت حیف این موهات . یه چیز جالب گفت اگه موهام رو با قد بلندتری کوتاه کنم بین 600 تا 800 برای اکستنشن طبیعی فروش میره کلی خندیدم و بش گفتم به این موضوع فکر میکنم اما محال من موهام پسرونه کوتاه کنم . یه سال کوتاه نکردم تازه رسید پایین کمرم.  اما حالا سبک و راحت شدم .

کاش کارای خونه زود تموم بشه کلی کار مونده .


پست اسفندی

همه مون تو اسفند پر از انواع دغدغه ها هستیم . یاد سالی که رفت و سالی که میاد ذهن مون رو مشغول میکنه . اینکه چه سالی گذشت و چه سالی در انتظار ماست . اینکه وقتی به عقب برمیگردیم آیا خاطره ای داریم که با یادآوری ش بخندیم . اگه به عقب برگردیم حس خوبی بمون دست میده . آیا چیزی یا کسی رو به دست آوردیم یا خدای نکرده از دست دادیم.  چقدر به خودمون افتخار میکنیم . چقدر از اون همه برنامه ها و انتظارات مون برآورده شده . چقدر تونستیم با زمان به درستی پیش بریم . آیا در گذشته خیلی دور تر از سال کنونی موندیم یا باش پیش اومدیم. 
پر از نگرانی های مختلف مالی و غیرمالی. 
خرید و خونه تکونی و همه دارم ندارم های زندگی .
همه آرزوهایی که برای همدیگه کردیم چی شدن آیا تحقق یافتن یا نه . یا باید امسال هم بازم آرزوهای تکراری کنیم.  بازم کلیشه جملاتی به هم تحویل بدیم. 
آیا تونستیم به اندازه کافی از عمرمون استفاده و لذت ببریم. 
تو کارنامه پارسال چند چندیم.
مواد درسی عشق به پدر و مادر و بالعکس،
کیفیت شغل مون
سلامتی بدن مون
خواسته هامون
ارتباط مون
دوستی هامون
توجه به یه هم نوع که بمون احتیاج داشته
تغییر فکر و فرهنگ مون
و
و
و

نمره هر کدوم چنده . معدل مون چند میشه .  آیا با نمره ممتاز قبول شدیم یا نه با کلی ارفاق و تبصره داریم میریم کلاس 97 ...
خوش به حال و سعادت همه اونایی که وقتی به سال گذشته شون نگاه میکنن میبینن کلی خوبی و امتیاز جمع کردن . کلی آرزو رو به خاطره بدل کردن . و بد به حال کسی که میبینه هنوز هییییییچ هیییچه.  هنوز نتونسته چیزی رو عوض کنه .
وای بر من که باید بازم امسال همون آرزوهای پارسال رو تکرار کنم .
ولی چرا وای بر من ..  چرا اینقدر اندوهناک. 
من اگه آرزوهام هنوزم آرزو هستن . اما لابلای سخت ترین شرایط زندگی تونستم به کلاس یوگام ادامه بدم . تونستم تجربه جدیدی که سالها دلم خواسته رو به عمل برسونم که اونم نقاشی بود . تونستم از محل کارم حتی در حد یه کلاس هم جابجا بشم و تغییری ایجاد کنم که امیدوارم باعث پیشرفت بیشترم بشه .
مهمتر از همه داشتن دوستانی بود که هرجای خالی زندگی م رو تونستن پر کن . پر از شور و پر از عشق. 

این بار نمیخوام آرزویی اینجا ثبت کنم . میخوام رها از هرگونه آرزو کردنی پیش برم .
دلم و فکرم رو با حال کنونی م همراه کنم و نه در قید گذشته حسرت بخورم و نه به امید آینده آرزو .
نه اینکه امیدی نباشه و نه آرزویی.  اما میخوام سبک تر بشم . و سعی کنم کمتر در حساب کتاب بگیر نگیر از خدا و سال آینده ، باشم .
 

تیلو راست میگه

تیلو جونم راست میگه که نباید اینقدر کم تو وبلاگ فعالیت کنیم . باید بیشتر بگیم و بنویسیم. 

من این چند وقت خیلی سرم شلوغه. 

کارای آخر سال اضافه شده به کارای دیگه . ذهنم خیلی مشغوله. 

امروزم جلسه آموزشی مربوط به آموزشگاه سفیر رو داشتم که تو منطقه ای با فاصله نیم ساعت رانندگی برگزار شد . نمیدونستم چطور بگم که باید 11 اونجا باشم تا 12.30 جلسه دارم و ممکنه تا 1 هم خونه نیام . خلاصه نگفتم فاصله چقدره و گفتم یه امتحان هست که حتما باید برم . دیگه رفتم . ولی اونا جلسه رو دیر شروع کردن و من فقط تا همون تایمی که اعلام کرده بودن ، موندم که ساعت 1 خونه باشم و دیرکرد نخورم . بعد هم فهمیدم تا 1 طول کشیده و دیگه بخواستی بیای خونه 1.30 میرسیدی. 

کلاسای زبانکده اولی م هنوز تموم نشده البته قرار بود قبل عید تموم کنیم اما گرد و خاک همه برنامه رو عقب انداخت . شاید در حد دو جلسه بمونه برای بعد از عید .

هوا خیلی ملس و خوبه . خیلی دلم میخواد عصر تا غروب برم بازار اما ظاهرا نمیشه.

راستی یادم رفت بگم یکشنبه با بچه‌ها یوگا بجای باشگاه رفتیم پارک . صبحانه رو اونجا خوردیم و کمی در حد اجتماعی ورزش کردیم.  خیلی خوش گذشت.  هوا هم عالی بود.  یه سفره پهن کردیم هرچی اورده بودیم توش گذاشتیم و خوردیم. 

شنبه دوستم برام نوبت آرایشگاه گرفته برم موهام کوتاه کنم . البته خورد میکنم که خیلی قد موهام کم نشه.  چند وقت موخوره و ریزش مو پیدا کردم.  درصورتیکه اصلا اینطور نبودم و موهای کاملا سالمی داشتم که آرایشگر هربار کلی ذوق و تعجب کرده. 

چقدر حرف برای گفتن بود و من ننوشتم. 

راستی چند روز یه چی به ذهنم رسیده . به تفاوتی که وبلاگ من با بقیه داره . البته من که همه رو چک نکردم اما با همین چند تا رو میگم .

حس کردم من شاید اشتباه کردم که از همه مشکلات و گرفتاری ها و دغدغه هام ، چه مالی و چه غیر مالی حرف زدم اونم به تفصیل.  شاید گفتن و نوشتن خیلی هاشون درست نبوده .

بهرحال دیگه گذشت . اگه تونستم در پست های بعدی تغییراتی ایجاد میکنم .

برای روز مادر به مامانم پول دادم .

بتون تبریک میگم دوستای خوبم .

بوم رنگ روغن

بچه‌ها بالاخره تابلو رنگ روغن م بعد از تقریبا 4 ماه تموم شد .

باید قابش بگیرم .

گذاشتمش برا فروش . استادم قیمت 300 رو براش تعیین کرده . خب اگه به خود خودم باشه نمیفروشمش چون اولین کار حرفه‌ای منه.  طرحش رو خیلی دوس دارم . کلی توش حس زندگی و شادی هست . دلم میخواست رو دیوار بزنمش هرکس بیاد ببینتش و از ذوق اون منم ذوق کنم .

اما و بخاطر اماهای بسیار ترجیح میدم فروش بره اینجوری خیالم آرومتره.  درسته که نه خرجش درمیاد و نه حتی سودی . اما ذوق فروش رفتنش هم کمتر از بودنش نیس .

راستش هنوز حتی نیاوردمش خونه . پیش کسی گذاشتم که برم قابش کنم بعد تا تکلیف فروشش مشخص بشه .

امیدوارم فروش بره . بهرحال همین 300 هم با حساب چیزی که یاد گرفتم از کار و لذتی که بردم دنیایی می ارزه.




آسمون شهرم و آسمون دلم

دیشب از غروب تا خود صبح بارون زد و رعد و برق

لابلای خواب و بیداری هام کلی خدا رو شکر کردم .

امروز نگاه به آسمون که میکردم از خوشحالی فریاد میزد .

اینقدر تمیز و آبی و شفاف و سرحال بود  که خدا میدونه، مثل یه آدمی که بغض چند ساله رو ترکونده و حالا سبک سبک شده .

خالی از بغض و خالی از کینه

سبک و صاف و پاک مثل دل یه بچه. 

و اما از دل خودم بگم . منم از دیدن آسمون کلیییی لذت بردم .

و میخوام بگم من تو این دنیا اگه هیچی ندارم چند تا دوست خیلی خوب دارم چه حقیقی چه مجازی . البته بیشتر از چند تا .



باورتون میشه یه نفر پیدا شد به من پول بده بدون اینکه زمان و مقدار پرداخت رو تعیین کنه ؟

بدون اینکه من حرفی بزنم خودش پیشنهاد داد که الان دم عید و گفت دوس داره این کارو برا من بکنه .

میدونید این یعنی چی . یعنی اوج بزرگواری و محبت . اوج اعتماد  .

نترسید که شاید دیر بدم یا شاید پس ندم . بی منت پولو داد و گفت راحت باش و فکرش نکن .

کاری که این دوست عزیزم برام کرده حتی نزدیکترین شخص به من نکرده . و باورتون نمیشه چقدر گرفتن این پول سبک بود برام . انگار از این جیب به اون جیب شده . شاید کسی تو دنیا پیدا نمیکردم که تو گرفتن این پول ازش اینقدر راحت باشم . من هیچ وقت تو زندگیم از دوستام پول قرض نکردم ولی این بار این پول حس های دیگری با خودش داشت .

یه دوست کار منو راه انداخت ... الهی خدا تو هر چیزی از زندگی کارش رو راه بندازه و گیر و گرفتارش نکنه . الهی زندگی رو با تموم شیرینی هاش بچشه و همه خوبی های زندگی رو براش دائمی کنه .

فعلا از این پول حساب کلاس های نقاشی رو صاف کردم و یه مقدار بدهی داخل خونه داشتم پرداخت کردم. و پول خیاط رو هم دادم . کلی کار باش راه خواهم انداخت. ..

انشاءالله زندگی همیشه پر باشه ازین خوبی ها و اعتمادها. ..

باید ازین تجربه درس بگیرم و یادم باشه اگه حس کردم کسی به محبت و توجه م نیاز داره منتظر درخواست اون نمونم و خودم پیش قدم بشم و راه خیر و محبت رو ادامه بدم .

موفق و شاد و سلامت باشید.