این هفته تقریبا همش به تعطیلی گذشت بخاطر شدت گرد و خاک
. خیییلی هوا بد بود . منم تو خونه حوصله م خیلی سر میره و حالم بد میشه .
تابلو رنگ روغن رفت تو دوره چهارم. هنوز هم پول دوره سوم رو ندادم. نگرانی مالی م زیاد شده . چون پول کلاس طراحی رو هم کامل ندادم . درحال تمرین کشیدن ژست های مختلف دست هستم . خیلی حس خوبیه که بتونی ژست های مختلف رو بکشی .
کار نقاشی علاقه و حوصله و تمرین زیاد و البته پول میخواد .
استاد رنگ روغنم اونقدر از پیشرفت کار راضی و خوشحاله که میگه میتونی تابلو رو بفروشی. راستش حرفش کلی ذوق زده م کرد . این یعنی کار منو در حد فروش دیده . گفت من تو پیج خودم میذارمش. تو خودت هم تبلیغ کن . با اینکه خیلی دوسش دارم و کار حرفهای اولم هست اما اگه فروش بره خیلی خوب میشه . اینطوری دستم باز میشه برای کارای بیشتر . به استاد رنگ روغن گفتم بعد این تابلو دیگه نمیام . کلی ناراحت شده و گفت حیف این همه استعداد که استفاده ش نکنی. گفت اگه مسئله پوله اصلا فکرش نکن . و واقعا بی تعارف چند بار بم گفته. اما بالاخره که باید پول رو بدم ... تحمل بدهی به خواهر برادرم رو ندارم چه برسه به غریبه. فعلا تا تموم بشه ببینم چی میشه . آخه هزینه هام خیلی زیاده هربار یه چیزی لازم دارم . دیگه پول اصلا پیشم نمیمونه. خودم خیلی دوس دارم ادامه بدم اما پول و مشکل نگهداری بوم ها کارم رو سخت میکنه . حالا توکل به خدا. . .
من خوبم .
مشغول طراحی های آناتومی دست هستم . خیلی جالبه که میتونم ژست های مختلف دست رو طراحی کنم .
امروز باز رفتم یه سری وسیله کار خریدم و یه قوری دمنوش هم برای مربی باشگاه.
هوا به شدت خاکیه. چند روز تعطیل بودیم. گناه داریم ولی کسی نیس به دادمون برسه . چند روز همش سردرد میگیرم نمیدونم بخاطر آلودگی بسیار بالای هواست.
پست میل زیاد به غذا رو یادتونه. اول هفته اومدم خونه سوسیس بندری درست کرده بودن و خوردم. تمام شب و دو روز بعد به شدت حالم بد شد . سردی ،تب ، استخوان درد ، تهوع و حالات ریخت و پاش متفاوت. خیلی اذیت شدم به حدی که با همه علاقه شدیدم به فست فودها الان به شدت ازشون بدم میاد . البته امیدوارم که دائمی باشه و کلا ساندویچ بذارم کنار .
تا همین امروز هم حالم صدرصد خوب نشده . از اون شب تا حالا یه هفته ست که اصلا شام نخوردم . صبحانه م سه لقمه اجباری میخورم. اشتها و میلم به غذا یه دفه کور شد .
خوبیش اینه که الان دیگه هوس ندارم و عکس غذا ها مخصوصا ساندویچ ها رو به سرعت تو اینستا رد میکنم 
تو حال خیلی بدم ، بشون گفتم دیگه اصلا برا من ساندویچ نذار ید و یه جوری محکم گفتم که خودم از خودم خوشم اومد . گفتم این وضع خوبیش این تصمیم بزرگ بود .
سالم و تندرست باشید . هیچی سلامتی نمیشه .
عجب دنیایی ها ...
وقتی خستگی های یه زندگی بشه دل خوش کنک های زندگی تو .
وقتی شنیدن بوی غذا تو ساختمون محل کار یا رفت و آمدت، از یه روی سکه برا یه خانم روتین اجباری هر روز باشه و از روی دیگر سکه ، برای تو بشه یه حس شیرین دست نیافتنی.
وقتی بوی غذا مستت کنه و تو رو ببره به همه حالهای خوب نداشته ت .
وقتی دختر بچه شیرینی رو ببینی که دلت بخواد مثل یه پاستیل قورتش بدی ، تو اون لحظه آرزویی رو میکنی که الان برای مادر دختر بچه ، یه اشتباه محض تعبیر میشه .
چقدر بد این همه تناقض حسی .
چند وقتیه به شدت از صبحانه خوردن بیزار شدم . البته با همین حس به اجبار سه لقمه میخورم که قطعش نکنم . چون میدونم چقدر خوردن صبحانه واجبه.
اما از آن طرف هوس های جورواجور میکنم . بوی غذا میشنوم همون موقع دلم میخواد.
دلم خونه خودم رو میخواد که بلند شم هر چی دوس دارم بپزم . واقعا نمیدونید چقدر حس ها تو دلم و زندگی م کم دارم . که صد البته میشد با یه زندگی مجردی مستقل به همه شون رسید و هیچ اصراری به ازدواج نداشت .
یادمه خوابگاه که بودم چقدر خوب بود هرچی دلم میخواستم میپختم. هوس کوکو میکردم بلند میشدم دوتا سیب زمینی میگذاشتم رو گاز و بقیه کار و بعد هم خوشمزه ترین کوکوی دنیا رو میخوردم. همه چی هم میپختم ماهی ، قورمه سبزی . حتی دال عدس . جاتون خالی چقدر مزه میداد . اصلا استقلال یه مزه ای داره که کل زندگی رو خوشمزه میکنه . اما الان نزدیک سه چهار ماه دلم پلومیگو میخواد اما هنوز نشده که بخورم . البته به مامانم گفتم ولی هنوز اقدامی نکرده . اصلا هم مسئله پول نیس . ولی هر بار یه حرفی میزنه حالا هم به خواهرم سپرده که برامون بیاره هنوز هم نیاورده. من فقط حرفم سر پلومیگو نیس حرفم حتی سر نوع پختش هم هست . چیزی و روشی که من دوس دارم اونا شاید دوس نداشته باشن .
کلا زندگی قشنگ جز حسرت های منه . خیلی وقت بود که از حال های درونی م به جز درباره نقاشی اینجا چیزی ننوشتم. ولی چند روز بود که خیلی دلتنگ نوشتن از خود خودم شدم .
من اصلا آدم شکمویی نیستم . اما کیه که دوس نداشته باشه خودش وعده غذایی ش رو انتخاب کنه یا حتی طوری که دوس داره بپزه . حالا میاید میگید خب بخر و جدا برای خودت بپز . اما مزه نمیده وقتی یکی بالا سرت بایسته و کارت رو ملامت کنه و هزار جور حرف بزنه .
دوس داشتم زندگی جور دیگه ای بود . از کار برمیگشتم و کلید مینداختم تو در خونه ای که یا استقلال توشه یا یه عشق ناب یا هر دوش. میرفتم داخل و یه دوش میگرفتم و موسیقی مورد علاقه م رو پلی میکردم و میرفتم تو آشپزخانه و غذایی رو میپختم که آنروز هوس کردم نه برنامهریزی. بعد یه سالاد خوشکل درست میکردم و میز ناهارم رو آماده میکردم . و در کمال آرامش و بی دغدغه نوش جان میکردم . بعد هم بلند میشدم ظرف ها رو میشستم و خشک میکردم و سر جاشون میچیدم. آشپزخونه هم همه چیزایی رو داره که خودم دوس داشتم که داشته باشم و طوری چیده شده که باب سلیقه و کاربری منه .
زندگی وقتی قشنگه که حداقل 50 درصدش مطابق خواسته و سلیقه تو ردیف و چیده بشه . نه تو رو بذارن یه جایی که بر اساس سلیقه ، خواست و حتی خودخواهی کسان دیگری شکل گرفته باشه .
یه چرت هم تو اتاق خوابم که کاملا تاریک و آروم هست و بعدش هم میرفتم می ایستادم پای بوم نقاشی م که رو سه پایه گوشه حال خونه م گذاشتم که هر روز کار کنم . و یه موسیقی لایت و یه فنجان یا شایدم یه ماگ خوشکل هات چاکلت یا نسکافه یا کافی میکس . عصر هم یه خرید بی استرس و یا یه قرار دوستانه پارک و سینما .
میدونم که اینا فعلا برای من یه رویاست و برای بعضیا الان یه خاطره ، یا حتی یع اشتباه حساب میشه . و یا بگین زندگی اولش با این چیزا قشنگ و هیجان انگیز ولی بعدش بازم رو دور تکرار و اجبار میفته و دلت رو میزنه . چون مسئولیت هات زیاد میشه . اما من همون قسمت اولش رو میخوام تجربه کنم و اگه به تکرار رسیدم دیگه اشکال نداره. درصورتیکه من الان تو تکرار و اجبار به دنیا اومدم و به تکرار و اجبار دارم زندگی میکنم .
خیلی حرف زدم اما حال دلم خیلی عوض نشد . چون همین جام .
من خونه خودم و زندگی خودم و حال خودم رو میخوام .
عدالت نیس اگه با همه این رویاها و آرزوها از دنیا برم . که احتمالا همین طور هم میشه . و من حق زندگی رو از خدا طلب دارم .
خواب بد دیده بود و ناله میکرد .
قلبم به تاپ و توپ افتاد خیییییییلی سریع .
ترس همه وجودم رو گرفت . تا خواهرمتاهلم رفت و بش سر زد و بیدارش کرد . ظاهرا خواب بد دیده بود .
اما واقعا ناراحت شدم براش و حسرت خوردم برای همه روزها و سالهایی که با وجود بودنش ، بی او گذشت .
خیلی درد داره از دست دادن . دردناک تر از نداشتن .
دلتون بی درد ، لب تون خندون . شب تون بخیر .