دوستان چند تا از کارای طراحی م گذاشتم ببینید. الان دیگه رسیدم به آناتومی بدن و یه مرحله سخت دیگه رو وارد شدم . اونموقع جلو برادرم یا مادرم میشد بشینم دست و پا بکشم اما حالا دیگه نمیشه بدن های عریان بکشم وسط جمع . استاد من یه خانم جهت اطلاع . اما میگن برای یادگیری کشیدن حالتهای بدن باید از طرح های بی لباس استفاده کرد . حالا بگید دیگه من کجا برم نقاشی کنم . البته با همین اوضاع هم تونستم 8 مدل برای فردا کار کنم . هرچند دوس داشتم بیشتر کار کنم .
راستی اسفند اومد بازم و همون حس و حالهای همیشگی برای من تکرار میشه . حس های شیرین و تلخی که باهم مزه میدن . شیرین بخاطر نسیمی که حالم رو نوازش میده و تلخ بخاطر همه نگرانی های و دغدغه های مالی آخر سال . راستش باید حساب کتاب عقب مونده کلاسای نقاشی رو تسویه کنم چون اصلا دلم نمیخواد سال رو با بدهی تموم کنم . دلم میخواد بی بدهی و سبک برم تو سال بعد . کاش جایی بود برم بگم اینقدر پول به من بدید هروقت داشتم بتون بدم و واقعا بی نگرانی کم کم پرداخت میکردم یعنی تاریخ و مقدار پرداخت برام تعیین نمیشد . داداشم 150 پول پیشم نگه داشته امانت گفت اونو برای خودت بردار من دیگه نمیخوامش اما بش گفتم اصلا اصلا . گفتم خودم هزینه هام جور میکنم . این داداشم که مشکل داره براش پول بی ارزش ولی دلم نمیاد ازش بردارم. راستش راحت نیستم . برای سال جدید واقعا یه کفش لازم دارم چون کفشم یه طرفش کمی باز شده . البته اصلا وضعیتش وخیم نیس و هنوز نو هست اما بد نیس یه کفش دیگه بخرم که همش از یکی کار نکشم. من چند تا کفش داشتم که پاشنه بلند بودن و وقتی کمر درد گرفتم منع شدم از پوشیدن شون و فقط این یکی مناسب بود . یکی از اون کفش ها رو دادم به اون خواهرم و یکی دیگه ش موند که دیگه نپوشیدمش. من از خرید کفش و مانتو هم همیشه ترس داشتم و دارم چون کلی حرف میخورم که همه حقوقش میره برا کیف و کفش و مانتو .
بهرحال بیخیال من یه پارچه دادم برام مانتو عید بدوزن یه کفش هم مناسب شرایطم گیر بیاد باید بخرم . یه کیف رو دوشی هم دوس دارم اما اونو جرات ندارم بخرم . البته همه اینا با احتساب اومدن پول تو دستمه که تا ته اسفند منتظر حقوق بمونم . یا فعلا قرض کنم و حقوق گرفتم بدمش.
من معمولا عیدها خرید نمیکنم چون اینجا خیلی قیمت ها بالاست. ولی اونروز یع مانتو دیدم خوشم اومد طرف گفت 180 تومن . قیمت درکل نسبتا بد نیس ولی من امسال شرایط مالیم مثل سالهای قبل نیس . چند سالی هست که دیگه اسفند خرید نمیکنم و فاکتور میگیرم یا فقط موارد خاص رو میخرم . مانتو هم معمولا میدوزم چون مناسبتر درمیاد برام .
باید اسفند رو یه جوری بپیچونم که چیزی ازش نمونه برا سال جدید . باید سبک بشم برای سال بعد .
تا ببینم چقدر از پسش برمیام.
خیلی دلم میخواد برای عید خودم شیرینی بپزم. پارسال شیرینی نخودچی و میکادو و برنجی درست کردم . چه کیفی داشت . کلی مهمونا ذوق کردن . دوس دارم امسال هم بپزم . چند مدل شیرینی مد نظرم هست ولی از عروسی تا حالا یعنی از آذر تا حالا آقا از خونه جایی نرفته و من نتونستم هیچی بپزم . بعید هم میدونم تو این مدت بره بیرون . ولی شاید اگه بقیه ساپورتم کنن بیخیالش بشم و دزدکی تا جایی که میشه یه چیزایی بپزم .
بازم دوستون دارم.
امروز داره بارون میاد . خیلی خوشحالم کرد. رفته بودم باشگاه البته اگه تو خونه راحت بودم شاید نمیرفتم. دلم خلسه و تنهایی و گوشه گیری میخواد . اما خب نمیشه دیگه زندگی جریان داره و آدم رو با خودش میبره.
امروز حالم بهتره . همه فکر و ذهنم شده ایجاد فرصت برای طراحی کردن که به سختی جور میشه . رفتم تو کار آناتومی بدن خیلی خوووبه و دوسش دارم . همه هفته منتظر شنبه هستم که برسه و برم کلاس طراحی.
ممنون از محبت همه تون .
از یه چیزایی نمیشه گذشت ،نمیشه نگفت و نمیشه ننوشت. نمیشه ندیده گرفت .
از آغوش مردی که هیچ وقت نبود .
از حسرت محبتی که هیچ وقت پر نشد و هیچ وقت گرمی آغوشش نصیبم نشد .
امروز تو دفتر زبانکده نشسته بودم که یکی از شاگردام با پدرش اومده بود ،یه لحظه طوری رفت سمت باباش و دستش رو دور گردنش حلقه کرد که چیزی تو گوش پدرش بگه .... که من دلم کلی آب شد . من هیچ وقت مردی تو زندگیم نداشتم که اینجوری تو شادی هام یا حتی غصه و خستگی هام تو آغوشش فرو برم و از همه ترس و ناامیدی های دنیا رها و آزاد بشم .
نداشتم و ندارم مردی که بتونم روش حساب کنم که همیشه هست . یه عمر خواسته یا ناخواسته دستم تو جیبم بوده مثل یه مرد خودم خرج خودم رو درآوردم و هیچ کس نبود دست به سینه بزنه و بگه نگران نباش تا منو داری غم نداشته باش .
امروز رفتم بازار خریدهای شخصی داشتم از جزئی ترین چیز دخترانه تا شامپو و وکس و رنگ مو و یه سری وسایل شیرینی پزی . کلی هزینه کردم . هزینه هایی که وظیفه کس دیگری بوده و هست و اون هییییییچ وقت نفهمید چه وظایفی درقبال من داره .
کی باید جواب نگرانی ها و دغدغه های مادی و غیرمادی من رو بده .
یه مرد تو زندگی من نبود که حس نکنم عشق کم دارم . یه پدر تو زندگی من نبود که حس نیاز به ازدواج رو نکنم . و بگم اونقدر از پدرم مردانگی و عشق گرفتم که جای هیچ مرد دیگه ای تو دلم و زندگی م کم ندارم .
درعوض یه مرد بود که فقط اسمش پدر بود و همه زندگیم رو پر کرد از جاخالی های کوچیک و بزرگ. و سعی کرد من رو تهی کنه از همه چیز .
من مردی تو زندگیم نداشتم جای غبطه خوردن های دخترانه ام رو پر کنه از وجود خودش .
و گاهی یه سری آدم میان و میگن چرا ازدواج؟
راست میگن این آدما وقتی هممممه چیز رو از پدرشون گرفتن و تجربه کردن ، جای هیچ کمبودی رو حس نمیکنن و فقط پوسته ظاهری زندگی تو رو میبینن.
من خالی از همه عشق و محبت های اون مرد هستم .
چقدر دلم آغوش گرم و مطمئن پدر شاگردم رو خواست.
ببخشید که حالم خوب نیست.