دیروز تا شب خیلی حالم بد شد . به زور ساعات کلاسم رو سر کردم . سر کلاس آخر سه صفحه درس دادم و هرچی سعی کردم بهتر جلوه بدم نشد که نشد . رو صندلی نشستم و بچهها رو به ترتیب بردم تو نقش معلم و خودشون زیر نظرم کلاس رو چرخوندن. دخترای بین 5 تا 10 ساله بودن . همیشه پر سر و صدا و تا حدی خارج از کنترل. اما دیشب ناراحت من بودن و خیلی رعایت حالم رو کردن . برام خیلی جالب بود توجه و صبرشون.
حالم اونقدر بد بود که دفتردار اومد کلاس گفت صورتت قرمز شده و دست به صورتم کشید داغ بود . ولی من سردم بود و حالت تهوع داشتم . تا کلاسم تموم شد و اومدم خونه و گلاب به روتون دیگه بالا آوردم. حتی معده م خالی بود .
مویرگ های چشمام قرمز شده بودن و چشمم به سرخی رفته بود . اومدم خونه و متاسفانه بی توجهی اطرافیان بیشتر آزارم داد . از لحظه ای که رسیدم و لباس درآوردم و دست و صورتم شستم . شام داداش رو با همون حالم آماده کردم و بش دادم . رفتم تو اتاق دور از چشم آقا دراز کشیدم حتی توان نماز خوندن نداشتم . حتی مسواک هم نکردم منی که همیشه همه کارام به نظم و قاعده ست . شام هم نخوردم خیلی کسی هم تو فکر شامم نبود . یه احوالپرسی فقط از مامان داشتم که گفت چته با کسی دعوات شده مشکلی داری . انگار من اهل دعوام. راستش احوالپرسی ش اصلا به دلم ننشست.
کاش وقتی آدم فیزیکش درد میکنه کسی باشه روحش رو نوازش کنه . اگه اینطور نباشه که درد روحی بی توجهی بیشتر از خود درد فیزیکی آزار دهنده میشه .
امروز هم بیدار شدم جونم برنگشته بود سرجاش. ولی جارو کردم و تا همین الان مهمان داری داشتم . ولی حالم بهتره .
بیچاره بدنم بخواد نخواد خودش میاد رو استارت مجدد .
وقت نکردم این هفته خیلی طراحی کنم . فردا هم کلیییییی کار دارم .
همه روزام و لحظات زندگی م بر اساس نیازمندی های دیگران برنامهریزی میشه نه خواست خودم .
صبح بخاطر کار اورژانسی خواهرم مجبور شدم از خواب زودتر بلند بشم و خسته کاراش کردم و صبونه یه لقمه خوردم و بی جون از خونه دراومدم.
اصلا تو یوگا حال خوبی نداشتم. حالم رو طوری تصور کنید که انگار عین روغن رو زمین ریخته باشم و نشه جمعش کرد . اصلا بدنم تو حرکات یوگا بام همراهی نمیکرد . بیچاره اونم انگار از دست من عاجز شده بود . خسته بود و میخواست به خواب ابدی بره .
الانم اونقدر بی جون و گرسنه م که منتظرم فقط وقت ناهار برسه .
تن تون سلامت باشه.
دیروز با خواهر و برادر و خواهرزاده م رفتیم اهواز . خواهرم میخواست لباس مجلسی برای عروسی برادر شوهرش بخره . صبح رفتیم و قبل کلاسم رسیدیم خونه . بازار گردی کردیم و اونا خرید کردن . من چیزی لازم نداشتم و نخریدم. ناهار هم رفتیم رستوران و پیتزا خوردیم. تنوع بود دیگه . فقط من ناراحت بودم که فرصت نقاشی رو از دست دادم . عروسی 14 شهریور هست اونم تو کازرون. مامان و آقا و داداشم میرن . اما من بخاطر خواهر و اون داداش نمیتونم برم . با اینکه خیلی دوس دارم که برم .
ولی خب ...
مادر شاگردم که گفته بودم آسیب نخاعی پیدا کرده . .. خدا را شکر با همه هزینه و فیزیوتراپی و مراقبت هایی که کردن الان میتونه سرپا بشه و داره بهبودی بدست میاره . امشب زنگ زدم بش و اینا رو بم گفت . گفت باید پاهام فیزیوتراپی بشن و تو حرکات دستاش خیلی بهتر از قبل شده . خیلی براش خوشحال شدم.
جمعه پیش یه خبر خیلی بد از یکی از اعضای فامیل شنیدیم که تا حد زیادی ناراحت مون کرد و ذهن منو خیلی درگیر کرد .
دغدغه ها و نگرانی های ذهنی م خیلی زیاد شدن . جدیدا خیلی غصه دیگران رو میخورم . هرکس که مریض میشه . اون که بیکاره. اون که مریض. اون که با همسرش اختلاف داره اووووو.
هر چی میخوام ذهنم آزاد کنم نمیشه . البته باید بشه اما سخت میشه .
چای تلخم رو شیرین میکنم و قورتش میدم .
داداشم از وقتی افتاد ضعیف تر و حساس تر و کمی ترسو تر از قبل شده تو حرکاتش. خودش میگه ذهنش داغونه. میگه حس میکنم درست نشدم و نمیشم . بخدا من تا میتونم بش انرژی مثبت میدم که حالش عوض بشه اما انگار درونش خالی شده .
خیلی بده که امید تو زندگی نباشه . یعنی پایه هر حرکت و پیشرفت و تغییری داشتن امید . حتی از داشتن پول هم مهم تره . نمیدونم براش چکار کنم که حالش بهتر بشه . حس پوچی و تنهایی میکنه و خیلی مستاصل شده .
زندگی مثل یه فنجون چای میمونه که هرکس طبق سلیقه ش ، طعم اونو تغییر میده . یکی تلخ دوس داره و همونجوری میخورتش، یکی شیرین دوس داره و شیرینش میکنه . حالا حتی نوع شیرینی ش از فردی تا فرد دیگه فرق میکنه . یکی با شکر ، یکی با قند ، یکی با نبات ، یکی با عسل و یکی هم با خرما ...
شایدم چیزای دیگه ای برای شیرین کردنش استفاده کنن.
مقدار شیرین کردن اون هم یه انتخاب که توسط فرد انجام میشه .
تا اینجا که گفتم ما تو تغییر طعم چای زندگی مون تا حدی اختیار داریم .
ولی گاهی طعم چای همونه که هست . بااااید همونطور که هست بدیش بالا .
شاید به علت بیماری دیابت نتونی قند و شکر بزنی .
شاید به دلیلی نبات و خرما هم نباشه که چای ت شیرین کنی . پس چه کار میکنی . چشمات رو میبندی و بازم میدیش بالا . دیگه به خوب و بد و لذت طعمش فکر نمیکنی .
تو اونو قورت میدی چون باید قورتش بدی . اونو قورت میدی چون چاره دیگه ای نداری .
ولی وای اگه اصلا دلت نخواد چای بخوری . خب شاید نخوری . شاید وقتی زندگی ت رو نخوای ترجیح بدی که نباشی و مثلا خودکشی کنی .
اما به نظر من هنوزم زندگی یه فنجون چای تلخه که تو باید شیرین و قابل خوردنش کنی . باید شکرش رو هم بزنی و با چشمان بسته و حس خوب اونو قورتش بدی .
نمیشه فنجون رو شکست و چای رو نخورد .
امیدوارم چای زندگی تون همیشه شیرین و به کام باشه .
فنجون تون هم پر از گرما و بخار عشق .
چند روز چیزی برای نوشتن ندارم. روزها مثل همیشه به کار و نقاشی میگذره. سر کلاسام خیلی خوشحال و سرحالم و پای نقاشی و طراحی .
بقیه لحظات زندگی روتین وار پیش میره و البته با یه سری نگرانی ها .
دیروز تو باشگاه قبل از شروع یوگا ، حرف سر مقدار خواب و فعالیت شد . یکی میگفت دختراش ساعت 5 عصر از خواب بیدار میشن . اینجور وقتا سرم سوت میکشه از تعجب .
من تو عمرم فقط یه بار اونم تو خوابگاه شیراز که بودم و صبح که هم اتاقی هام میخواستن برن کلاس ، بدخواب شده بودم . وقتی دوباره خوابم برد و بیدار شدم دیدم ساعت 11.20. بسیار متعجب از خواب پریدم و گفتم چی شد که من تا الان خواب بودم . البته امتحان نداشتم ولی درس و ترجمه همیشه داشتم . خلاصه نمیدونم چطور رفتم تو اون خواب . و اون بار اول و آخر من بوده .
یه عمر هر روز بین 7.30 تا 8.30 نهایت خواب موندن منه. روزای تعطیل شاید تا 8.15 یا 8.30 بخوابم . بعد بلند میشم و به کارام میرسم .
خلاصه منم از روال زندگی م که گفتم و بیداری هام و همه فعالیت هایی که دارم. .. یکی از دخترا که فکر کنم 23 یا 24 سالشه. گفت وای خوش به حالت چه زندگی شیرینی داری 
زندگی شیرین ...
چند بار از ذوق جمله ش رو تکرار کرد . منم میخندیدم . چون بیچاره خبر از اون روی تلخی زندگی من نداشت .
خبر نداشت که من با چه همت و چه زحمتی ، یه سری چاشنی به زندگی م اضافه کردم که حالا شیرین به نظر میرسه .
و صد البته من جنبه شیرین زندگی م رو دوس دارم و براش ارزش قائل م . و به ایجادش افتخار میکنم .