امروز وا رفتم

دیشب به دلایل مشخص و غیر مشخص درست نخوابیدم . دم صبح خوابم برده بود که دیدم داداش اومده تو اتاق و منتظر من بلندش کنم . به جون کندن و کلافگی بیش از حد از سرنوشت نحسم خودم رو از جا کندم . رختخواب م جمع کردم . خواهر رو بلند کردم بعدش داداش.  جاهاشون جمع کردم و تا کار خواهر انجام دادم حتی اشتهای صبونه خوردن نداشتم به زور دو لقمه نون پنیر و کمی چای خوردم . دستم درد میکنه و گاهی سر میشه .

امروز خالی از انرژی م . حتی به اجبار و ترس از دست دادن زمان پای طراحی نشستم . دقیقا من الان وا رفتم .

روزی که مامانم خدا نکرده نباشه حال و روز من بدتر از این خواهد بود .

اصلا یعنی چی که یه خونه دو تا مریض و شایدم بیشتر داره .

هدف خدا چی بوده . هدفش هرچی هست ظلم کرده .

امروز ته دلم خالی از حضور و حتی حس حال و روز بهتر و امید بیشتره.  فکر نکنم خبری باشه.

من قوی هستم

نوشتنم نمیاد چند روزه .

مثل همیشه دنبال ایجاد وقت و فرصت برای طراحی هستم .

دو هفته ای میشه که سعی میکنم شب قبل خواب یکی دو ساعت کار کنم . صبح هم که باشگاه نداشته باشم میشینم پای طراحی .



از یوگا لذت میبرم چون تمرکز بیشتری روش میکنم .


بقیه روز طبق روتین پیش میره. 

داداشم امروز بخیه ش باز کرد . اما از همون روز درد تو پهلو و شکم و کمر داره . میگه دردش زیاده و کلافه شده . انگار وقتی افتاده کمرش بدجور چرخیده . سه روزی هست به خودم جرات دادم براش بادکشی کنم . میگه کمی بهتره . امیدوارم که خوب بشه . اگه خدایی نکرده زمین گیر بشه داغون میشه . منم خداییش دیگه جون و توان پرستاری بیش از این رو ندارم .

حالم خوبه . راضی ام . اما گره های کور زندگی م خیلی زیادن. 

بدجور زندگی تو خونه م سخت و طاقت فرسا میگذره. 

من خودم رو بین نقاشی و طراحی و دل مشغولی هام گم میکنم .

من زندگی رو هل میدم که پیش بره .

اما نمیدونم تا کی میتونم ادامه بدم .

نقاشی زیرپوستی

امروز کائنات رو به کار گرفتم و شرایط کلاس نقاشی تو ساعت 3 ظهر رو جور کردم و داداشم منو برد رسوند و بعدش از اونجا رفتم سر کار . اگه نمیرفتم تا حداقل ده روز دیگه که استادم برمیگرده خیلی ناخوش و بی حوصله میشدم.  و اینکه کلاس جبرانی امروز رو از دست میدادم خیییییییلی ناراحتم میکرد .

اما خدا را شکر حرفش پیش کشیدم و مشکل خاصی نبود . همیشه مشکل بزرگ آقاست.  که اونم دعا کردم موقع رفتن خواب باشه و دعام گرفت

رفتم و یه دنیا لذت بردم . کارم به چشم استادم هم بهتر بود . و ایرادی نگرفت.  با انرژی رفتم سر کار . البته چون عادت دارم ظهر حداقل یه چرت بزنم و امروز فرصتش نبود کمی خسته بودم . اما الان مثل هالک انرژی دارم .

من یه عدد دختر  عاشق نقاشی هستم .

خدایا شکرت بابت این توانایی و فرصتی که بم دادی .


تعطیلی و کنسلی خر است

وقتی تمام روزای هفته رو پاس میکنم که به شنبه بعدی برسم و کلی تو تکاپوی کار نقاشی میفتم و ذهنم پر از یه دنیا دغدغه ست ،کنسلی کلاس خیلی حالم رو میگیره.  و یه هفته ذوق م فنا میره .

استادم خبر کرد که میخواد بره مسافرت و شنبه کنسله.  گفت فردا برم پیشش البته ظهر که من کلاس دارم . گفت 3 ظهر بیا.  که باز برام امکان پذیر نیست.  شاید شنبه یکشنبه هفته بعدش برگردن.  یعنی عملا دو تا شنبه رو بی کلاس طراحی باید سر کنم .

خب باید از این فرصت استفاده کنم و کاری که تو دستمه به بهترین حالت کار کنم و چند تا آناتومی هم بکشم .

تمام این روزها ذهنم لحظه به لحظه درگیره اینه که فلان ساعت چه کنم چه نکنم . کی ترجمه کنم . کی طراحی کنم . کی کار خونه کنم . کی استراحت کنم.  کی ترجمه . کی برم پیش دوستم . گاهی از این همه دغدغه و نگرانی های ذهنی م کلافه میشم . حالا اگه این وسط یه چیزی یا یه کسی برنامه ت عوض کنه کل این برنامه ریزی و حرص خوردنت بی نتیجه و بی فایده میشه .

تعطیلی های کاذب هم قوز بالا قوزه.  یعنی عملا من هیچ کاری نمیتونم بکنم و همه زمانم به پا شدن و نشستن ها سر میشه .

چند شب که یا ترجمه میکردم یا طراحی که تا 12 شب کار میکردم   . یعنی دوباره موتور کار تو این ساعت رو روشن کردم که از زمانم بیشتر استفاده کنم .

هنوز کتاب بعدی رو شروع نکردم . و این ضعف منه .

طرح جمجمه خیلی کار دلچسبی به نظرم نمیومد اما حالا دارم با علاقه رو اون کار میکنم و خودم حس میکنم که سایه هام بهتر و لطیف ترن .

حال دل آدم خوب باشه همه چی حله. 

من میتونم از سخت ترین شرایط هم رد بشم و پیش برم .

من خوب من

هرچند که راجب دعوت به کار جدید یه جورایی نظرم معلوم بود . اما گفتم دوباره بیام اینجا بگم که ترجیح میدم سر جای خودم بمونم . و اینقدر خودمو تو مسئولیت کار جدید و دردسرهاش نندازم.  خدا را شکر من این همه سال تونستم خودم رو با همین مقدار درآمد مدیریت کنم . ساعات کاری م کمه و مرخصی گرفتن برام آسونتره.  ولی اگه برم دفترداری مطمئنا نمیتونم به این راحتی به کارای دیگه م برسم . یا حتی مرخصی بگیرم .

دردسرش هم خیلی زیاده . من چند سال اینجام و میبینم که دفتردار بودن چقدر سخت . حتی گاهی رئیس ت ممکنه ازت شاکی بشه و اشکت دربیاد.  دخترا تو دفتر بام صمیمی هستن و دورادور از مشکلات شون خبر دارم . باید جوابگوی رئیس و همکار و دانش آموز و خانواده ها و صد البته خانواده خودت هم باشی .

من که توانش ندارم . پسسسسس سرجای خودم میمونم .

راستی داداش رفت مغازه.  البته هنوز بخیه ها آماده کشیدن نیستن ولی پانسمان ش باز کردن . اونم خسته بود از جو خونه رفت مغازه.  گفت این  10 روز اندازه یه ماه حرص خوردم .

من حالم خیلی خوبه . مشغول پیش بردن زندگی م هستم .