پارسال تقریباهمین حول و حوش بود که تصمیم گرفتم برم نقاشی . حالا یه سال شد از شروع کاری که عمری منتظر ایجاد شرایط ایده آلش بودم . و البته ایجاد نشد تا خودم تصمیم گرفتم و رفتم . از پاستل گچی و آبرنگ و یه تابلو رنگ روغن شروع شد و تا الان با طراحی و آموزش حرفه ای ادامه پیدا کرد .
لذت هر مرحله ش و حتی هر خریدش خیلی دلنشین بود و خوشحالم که همت کردم و دیگه منتظر معجزه نموندم. سختی های زیادی هم داشتم و هنوزم دارم . چه از نظر هزینه ها و چه اطرافیان. و بیشتر مشکل اطرافیان بودن که خب یه جوری مانع کار راحت تر من میشن . من هنوزم وسایل کارم رو از آقا دزدکی میبرم میارم . ولی بقیه اوکی هستن .
امروز روز اول خونه نشینی م بود . میره میاد بم چشم غره میره . نمیدونم از جونم چی میخواد . صبح رفتم کلاس نقاشی و یه طرح جدید چشم رو شروع کردم . فردا هم مجبور شدم به جای یوگا برم خصوصی. چون جرات نکردم بگم میخوام برم خصوصی. چون میگفتن تو که گفتی کلاسات تموم شده . البته بازم فقط مشکل آقاست . گفتم فرصت خصوصی رو از دست ندم . یوگا رو فداش کردم .
این چند روز به حدی تو رفت و آمدهام تو گرما اذیت شدم و عرق کردم که تا میرسیدم لباسام خیس بود . خییلی هوا گرم و شرجی غلیظی شده . الانم تو خونه خیس عرقم نمیشه نفس کشید . آقا هم میره میاد در باز میذاره . یعنی اصلا نمیدونی چطور با این قوم کنار بیای بخدا .
صبح تا باشگاه پیاده میرم تقریبا 25 دقیقه تو راهم . برگشتنی با آژانس میام . ظهر ساعت 4 تو اوج گرمای آفتاب میزنم بیرون ، از ترس بی امنیتی و دزد بازار ، تند تند راه میرم 10 دقیقه ای میرسم سر کار و 8.30 هم که تعطیل میشم بازم پیاده تو گرما برمیگردم . وقتی شوهرخواهرم ، خواهرم رو میاره خونه مون منو میرسونه خدا خیرش بده . ولی حالا که رفتن مسافرت حتی یه بار هم کسی تو خونه رحم نکرد بگه بذار برسونمت. داداش میره باشگاه و ساعتی که من درمیام خونه نیس . حتی مامانم بش گفت زودتر بیا که خواهرت برسونی، گفت نمیتونم ورزشم ناقص ول کنم . هرچند که ازم بابت این جریان دلجویی هم کرد . انتظاری هم ندارم ، چون اونجوری هم باید بایستم تو گرما در باز کنم و ببندم و بعد سوار ماشین بشم باش ، که همین کار کلی اذیتم میکنه و از گرمای هوا و داغی در دستم میسوزه . هنوز هم خنک نشده دو دقیقه بعد پیاده میشم . پس نمی ارزه .
دیروز اصلا کلاس نداشتم اما مدیر داخلی مون گفت اگه دوس داری بیا اینجا کار طراحی کن . منم از خدا خواسته رفتم . از تقریبا ساعت 4.15 تا 8.20 از کلاس درنیومدم و تونستم یه لب دیگه طراحی کنم . البته خیلی هم خسته شدم. اما نخواستم فرصت رو از دست بدم . امروز هم روز آخر این ترم و بعدش دیگه میشینم تو خونه تا کلاسای مهر شروع بشن . میمونه فقط کلاس نقاشی و یوگای صبح. البته یه کلاس خصوصی هم بم پیشنهاد شده که داریم با خانواده برنامه ش اوکی میکنیم .
امروز که تو خونه م صبح ، دلم هیچ کاری نمیخواست که بکنه . دوس داشتم بشینم و فقط به یه جا خیره بشم . یه ساعتی بعد کارای اول صبح همینجوری نشستم . اما دغدغه جارو کردن و گردگیری آزارم داد تا بلند شدم انجامش دادم .
دوستم هم اومده خونه مامانش خبرم کرده برم پیشش، همون که قبلا هم گفتم تو کوچه مون و هم بازی بودیم و البته بهترین دوستم . اما از وقتی ازدواج کرد دیگه نشد پازل وجودم رو تو وجودش جا بدم . اونم نتونست خیلی خلا درون منو پر کنه . چون تفکراتش و حتی نوع همدردی هاش تغییر کرد . یه جوری که انگار منو نمیفهمه. منم دیگه از هیچی حرف نمیزنم پیشش . وقتی میرم فقط شنونده هستم . اونم اهم حرفاش راجب خریدهایی که میکنه هست و خواهرشوهرهاش. الانم که خبرم کرده حس شوق و نیاز به رفتن پیشش ندارم . فعلا هم فرصتش نبوده . امروزم که خونه بودم راستش جرات نکردم یه امروز که باید تو خونه بشینم و کارایی رو انجام بدم ، بخوام برم پیش دوستم . اگه جور شدمیرم اگه نشد هم مهم نیست. چه فایده پیش کسی برم که نتونه حتی به اندازه یه جمله منو بفهمه و درک کنه . تعجب میکنم از این همه تغییر .
الان نشستم پای وبلاگ . بعدا هم باید برم سالاد درست کنم . تا ناهار . نه میخوام طراحی کنم و نه هیچ کار دیگه . دلم میخواد به خودم مرخصی بدم هرچند که کامل نیس . اما میتونم چند قلمش رو حذف کنم .
دلم یه ذره بیخیالی میخواد .
تقریبا یه سالی میشد که قرار بود با بچه های محل کارم بریم بیرون . دیروز یه دفعه ای برنامه چیدن و گفتن بریم . راستش من خیلی به دلم نبود چون حس نداشتم . اما گفتم خب فرصتی باشه برای اینکه کمی از جلد خودم دربیام . دیگه هماهنگی ها صورت گرفت و محل و ساعت قرار تعیین شد . کلا 5 نفر بودیم . نشستیم حرف زدیم و خندیدیم و عکس گرفتیم . صبونه ش هم خیلی خوشمزه بود . محیط خیلی قشنگی داشت . این دفعه من بیکن خوردم . البته جاش با جایی که هفته پیش با اون همکارم رفته بودم ، فرق داشت . فضای جای هفته قبل خیلی آروم تر بود . آهنگ ملایم پخش میشد و نه بوی سرخ کردن میومد نه تق تق ظرف و ظروف تو آشپزخونه. اما کافه امروز خیلی کوچیک و دنج بود . برای همین چشم و بینی م پر شد از بوی سرخ کردن روغن . ولی دنجی و دکورش متفاوت و خاص بود . درکل خیلی دوسش داشتم . صبونه اینجا بیشتر از املت اسپانیایی آن روز به دلم چسبید. این بار هم قرار شد دفعات بیرون رفتن مون رو بیشتر کنیم . حتی میگفتن یه روز صبح تا عصر بریم بیرون شهر .
حالا تا آن موقع .
راستی من بازم نتونستم شال یا روسری بپوشم و برم . درنتیجه با همون مقنعه و تیپ سر کار رفتم . هر چند درکل من تیپ کار و بیرونم تفاوتی ندارن . تنها تفاوتی که سعی میکنم ایجاد کنم با تعویض مقنعه هست که اونم بیشتر وقتا نمیشه . چون آقا میفهمه من جایی غیر از کار میرم .
خیلی این مسئله ظاهر برام مهم نبود و نیست. بلکه سعی میکنم درونم رو شاد و متحول کنم . اون مهمه .
دیشب به مامانم گفتم که من دوس داشتم برم عروسی ، که من منتظر بودم روز بعد عروسی برگردید.
باورم نمیشد که اینقدر جوابش سرد و خشک بود . انگار واقعا به این فکر نکرده بود که منم آدمم. منم دل دارم .
خیلی خونسرد خندید و گفت من میدونستم تو نمیری . بعد کی پیش بچه ها میموند. اگه من نمیرفتم تو با آقات میرفتی ؟؟؟
منم سعی کردم با احترام حرفم رو بزنم . نخواستم بی ادب باشم . گفتم من اگه به هر دلیلی هم نمیشد که برم اما فقط توقع داشتم شما به روی خودتون بیارید که منم هستم ، یه تعارف الکی میزدید که تو هم بیا . یا نمیخوای بیای ؟ یا دوس داری بیای ؟
فقط یه جمله میگفتید من بفهمم منو میفهمید.
من که زود تعارف رو نمیگرفتم زودتر شما سوار بشم برم .
و گفتم چرا بیشتر موندید. گفت آقات گفت بمونیم بریم باغ و بگردیم. گفت انگار اگه فاتحه پیش نمیومد، هنوز میخواست بمونه . بش گفتم خیلی جالبه . به اسم عروسی میرید و بعد گردش و تفریح و گور بابای من که از کل زندگی محرومم. وقتی آقا هست ، از گیر اون جایی نمیرم ، وقتی هم نیس بخاطر تنهایی و کارای بچهها. گفتم گاهی به منم فکر کنید . به منم حق بدید .
با غر یا با لحن آروم حرفام رو زدم . و به روشون آوردم که چقدر دارن منو له میکنن . گفتم شما وقتی من و بچهها میریم سفر استراحت میکنید ، وقتی خودتون میرید سفر بازم فرصت استراحت دارید . امااااااا من بدبخت . چه تو خونه باشون بمونم ، چه سفر برم ، اونا همراهم هستن . یعنی در دو حالت فقط مشغول کار و مراقبت از اونام. نه استراحت کامل دارم و نه تفریح کامل . هیچ جا تنها نیستم برای خودم . هر جا میرم نگرانی ها و مسئولیت هام همرامه.
این حرفا رو نتونستم آروم بزنم . غر زدم و گریه کردم .
آخه واقعا تا کی .
نمیتونم خدایی نکرده زبونم لال آرزوی مرگ این بیچاره ها رو بکنم . که مثلا شرایطی ایجاد بشه که نفس بکشم . اما چرا راه حل دیگه ای نیس . چرا خدا کاری نمیکنه .
اون بیچاره ها که دست خودشون نیس . همه تقصیر از پدر و مادر ماست .
نمیدونم چی بگم واقعا موندم .
امروز کلاس نقاشی خیلی خوب بود . کارام عالی شدن. بعدا عکس لب رو براتون میذارم.
وسایلی که سفارش دادم رسیدن . خیلی خوشم اومد ازشون. امیدوارم حداقل فرصت و شرایط استفاده و لذت از خرید این وسایل رو تو کارای آینده داشته باشم .
خیلی بد که دلم بخواد یاد بگیرم کمی خودخواه تر از قبل باشم . چطور میتونم بعد از 36 سال ، تغییر رفتار بدم . بعید میدونم بتونم .
امروز صبح هوا نسبت به مدت گذشته، خیلی خوب بود. نمیدونید چقدر دلم میخواست برم. برم یه جا که تنهایی رو تجربه کنم . از همه دور باشم . برم یه سفر که تاریخ برگشتش مشخص نباشه و به هیچ کس جواب ندم . برم جایی که حتی ارتباط تلفنی نداشته باشم .
برم زندگی رو نفس بکشم . رود رو تو تنم جاری کنم و تو وجود اقیانوس ها ، خودم رو رها کنم .
اونقدر برم که فقط سرابی پشتم بمونه .
اونقدر دور بشم که مثل یه پرنده سبک بال ، بین ابرها گم بشم .
اونقدر برم و برم تا محو بشم . بین مه و بین خورشید .
یا یه قطره بشم که بره به آسمون یا یه قطره که فرو بره تو زمین .