طرح جمجمه

امروز لب و چشم کشیدم که ظهر قبل کلاسم برم زود نشون استادم بدم بعد تایید ایشون طراحی شون شروع کنم .

زیپ کیفم خراب شده بود و پشت کفشم یه کوچولو باز شده بود اونم ساعت 11 رفتم تند و تند انجام دادم اومدم . اگه آقا نمیخوابید تو اون ساعت عمرا میتونستم دربیام .

بازم نزدیک 90 تومن باید هزینه وسایل کار نقاشی بدم به استادم . چقدر هزینه زنده بودن بالا رفته . نفس گیر شده .

طرح جمجمه رو میذارم که ببینید .

پیش به سوی طراحی چهره

یکشنبه من امروز شیرین شد به کلاس نقاشی کنسل شده دیروز . ریزه کاری های مربوط به جمجمه رو تموم کردم . و استادم خیلی از کار راضی بود . و تعریف های واضحی کرد از تغییر سایه هام به حالت لطیف تر و دقت توی درآوردن جزئیات کار و همچنین از پشتکار و تلاشم در زمینه طراحی.  منم در ابرها سیر کردم .

باک وجودم رو پر از سوخت از نوع نقاشی کردم و اومدم خونه .

و طرح چشم و لب داد برای این هفته . و هورررررا که من رسیدم به چهره . گفت اگه کارهام خوب باشن احتیاجی به توقف زیاد در هر مرحله ندارم . و من خوشحالم که وارد مرحله جدیدی از کار شدم .

براتون آرزوی تغییرات مثبت میکنم و سلامتی.

فرصت ...

استاد نقاشی م امروز صبح زنگ زد گفت امروز خسته م . فردا صبح به جای امروز بیا . من البته فردا صبح یوگا دارم اما با کمال میل و اشتیاق کلاس نقاشی رو خواهم رفت .

طرح جمجمه به پایان رسید ولی متاسفانه نرسیدم آناتومی بکشم و مشکل اصلی م نداشتن کسی که بشینه و مدل زنده من بشه  .

هی میگم برم خونه دوستم ،هی میگم مزاحمش میشم .


دیروز کتاب بادبادک باز هم تموم شد . دوسش داشتم . همش منتظر بودم یه روزی امیر ، حسن رو ببینه و فرصت کنار هم بودن و جبران مافات رو بدست بیاره . چقدر حسن با اینکه کوچیک بود مهربون بور و قلب بزرگی داشت . چقدر دلم سوخت برای سرنوشت های تلخ پدر و پسری .

چقدر حیف میشه که فرصت نداشته باشی گذشته ات رو جبران کنی .

کتاب قشنگی بود . در اولین فرصت کتاب هزار خورشید تابان رو هم از فرهنگسرا امانت میگیرم و میخونم .


راستی راستی خیلی دلم میخواد یه روزی یه کتاب ترجمه کنم و اسمم بره رو جلد کتاب . واااااااای. ..

یه پرس و جوهایی کردم . اما به خاطر محدودیت زمانی و حجم بالای کتاب ، هرچی فکر میکنم میگم وقت نمیکنم با این همه مشغله بشینم پای ترجمه کتاب .

اما میدونم یه روزی حتما این کارو میکنم . دیر و زود داره اما سوخت و ساز نداره .

وای چه شود ....

اگه اطلاعات متفاوت و معتبرتری در این زمینه داشتید بم بگید .


من فعال درونم

دیشب تا 11.30 ترجمه میکردم و بعدش تا 1 بادبادک باز رو میخوندم.  لامپ رو کتابی م نورش خیلی ضعیف شد و نتونستم بیشتر ادامه بدم . لذت میبرم از اینکه وقت سوخته و بی فایده ندارم . سعی میکنم از همه وقتم استفاده مفید کنم . گاهی ظهرها هم دوس  ندارم بخوابم البته خیلی کم پیش میاد چون واقعا این چرت یا خواب ظهر رفع خستگی میکنه . اما چون جا ندارم و همه اتاق ها تاریک یا تهویه مناسب نیس نمیتونم جایی بشینم و کار کنم .

این هفته حتی اون وقت خالی قبل یوگا که با مدیر باشگاه مینشینیم به حرف زدن رو رفتم فرهنگسرا یه روز طراحی کردم و امروز هم ترجمه . الانم دوس دارم یا کتاب بخونم یا ترجمه کنم . ولی حیف نمیشه . فکرش میکنم اگه فقط فقط سر سوزنی پدر حامی و تکیه گاه محکمی داشتم حتما حالا پزشک بودم . حتما به شغل بهتری مشغول بودم .

الان هم راضی ام . کل روز رو درحال فعالیت و پیش بردن زندگی هستم . از کار تو خونه و پرستاری و کار بیرون گرفته تا شیرینی پزی و نقاشی و یوگا و جدیدا کتاب خوانی . به همه شون هم علاقه دارم . همه شون . خوشحالم که با همه کمبودهای زندگی م تک بعدی بار نیومدم و میتونم از پس هر شرایط جدیدی بربیام. 

درصورتیکه دور و برم کسانی رو میبینم که با داشتن خیلی از فرصت ها ،زندگی براشون فقط خوردن و خوابیدن و پوشیدن شده . یعنی هیچ فعالیت مفیدی ندارن .

انگار خیلی از خودم تعریف کردم . بخدا من خودشیفته نیستم باور کنید . اتفاقا فوق العاده متواضع و خود کم بین هستم .

فکر کنم بازم تعریف کردم بیخیال. ...

خودسازی درونی من

کتاب بادبادک باز رو پریشب شروع کردم و دو شب دارم وقت میذارم برای خوندنش.  وقتی میشنوم بعضیا چقدر اهل مطالعه هستن دلم میخواد مثل شون بشم .

تیله خیلی کتاب میخونه خوش به حالش .

منم دارم تو این مسیر تاتی میکنم فعلا . دوس دارم کتاب بخونم .


دیروز حال فیزیکی م اصلا خوب نبود . دقیقا وا رفته بودم . دلم نمیخواست سر کار هم برم . اما چون موندن هم فرصت استراحت بم نمیداد و بیشتر حرف میشنیدم .... یه قرص خوردم و فول انرژی رفتم سر کلاس . خودمم باورم نمیشد که این همون دختر خسته و بی جون نیم ساعت قبل .

حس خوبی درونم جاری شد و حالم خوب شد .

یه چیزی حس میکنم تو وجودم که درونم رو خودسازی میکنه . مثل سلول های زنده ای که جای سلول های مرده رو میگیرن بدون اینکه من بفهمم . بازم شکر که چنین چیزی تو وجودم هست .


ریحانه جان امروز باید برم باشگاه . اومدم بت جواب میدم . ممنون عزیزم.


پ.ن . بچه‌ها قرصی که من خوردم انرژی زا نبود ها . که فکر کنید اون منو فول کرد . نه . قرص نوافن خوردم چون سردرد گرفته بودم و میخواستم تا شب سرکلاس باشم دووم نمی آوردم برای همین خوردم و خدا را شکر زود خوب شدم و انرژی گرفتم .