آموزش خصوصی زبان انگلیسی ،،، ترجمه متون عمومی و تخصصی ،،،آموزش نقاشی و طراحی
سفارش چهره هم پذیرفته می شود . تماس با دایرکت من در @ssamo_1395
رفتیم جلسه و قوانین و مقررات تکرار شد.
خبر بد اینکه هر دو مدرسه با همون تعداد کلاس هایی که داشتم ولی از ساعت کاری های زبان کم کردن و منی که پارسال ۳۰ ساعت شده بودم حالا شدم ۲۳ ساعت. و چقدر ناراحت شدم. گفتم اینم از اولین مژدگانی اول سالم.
محترمانه گفتم چرا؟ گفتم ریاضی و علوم پارسال خیلی تو فشار بودن شما نگران نباشید ساعت خواستید از هنر و ورزش بتون میدیم. ولی نگفت که پولی بابتش به من داده نخواهد شد. حقوقم کمتر میشه و بیمه م همینطور.
واقعا این همه بدجنسی و بدذانی از یه مدیر به معلم و دبیر در عجبم. آخه چطور اینقدر بی انصافی.
شایدم میخواسته بیمه اونا رو تکمیل کنه، زده تو سر ضعیف ترها.
هرجای این زندگی میچرخم، لنگ میزنه عههههه.
داشتم به این فکر میکردم که چقدر بعضی از زوج ها با عرضه و آینده نگر هستن، که بچههاشون هم خارج کشور بدنیا میارن.
با احترام به همه اونایی که دلی یا اجباری موندن.... تروخدا کسی نیاد بگه پس ما بی عرضه ایم ؟ من خودمم یکی از شمام.
چون حمایت والدین شون و پشتوانه مالی و تلاش و بیخوابی زیاد در راه تحصیل و کار تو خارج رو داشتن که خب اکثریت ندارن.
اولین و شاید بهترین هدیه ای که به بچههاشون دادن همینه.
آینده و امنیت شون تأمین کردن.
الان بچهها مثلا میگن عرضه داشتی برام ماشین یا آیفون میخریدی .... ولی یه سه چهار سال دیگه بچههامون بمون میگن عرضه داشتی منو خارج بدنیا میاوردی! 
لازمه بگم من با اینکه سالهاست زبان میخونم، اما به دلایل زیاد که از شما هم پنهون نیس، حتی به رفتن هم فکر نکردم، من با خودم رودرواسی ندارم اگرم کسی بگه حتما عرضه نداشتی، میگم آره عرضه نداشتم.
دو شبِ که از ۴ ، ۴:۳۰ بیخواب میشم.
هی وول خوردم فایده نداشت.
یه سریال کره ای به پیشنهاد و تبلیغ تو کانالا به اسم My bias my boss ، عشق من رئیس من ، رو شروع کرده بودم . اول اون هفته یه قسمت دیدم بعدش چند روز خواهر اهوازی اینجا بود و دیروز نصف یه قسمت رو دیده بودم. وقتی بیخواب شدم گفتم بذار گوشی روشن کنم فیلم نگاه کنم بلکه خوابم ببره. درهرصورت چه با فیلم چه بی فیلم من بیخواب هستم، پس بهتره به فیلم پناه ببرم و از افکارم فرار کنم.
درنهایت از فیلم اصلا خوابم نبرد و فقط همون نصف مونده رو نگاه کردم. ساعت ۶:۱۵ شده بود. گفتم بذارش کنار، شاید حالا چشمات خسته شده باشه و راحتتر بخوابی. همین کارو کردم فایده نداشت. این بار رفتم تو پوشه آهنگ های ریلکسیشن که برای خودم ساخته بودم ، آهنگ پشت آهنگ اومد من هنوز بیدار بودم.
از هر چشمم یه قطره اشک سرازیر شد بخاطر بدنم، بخاطر مغزم که هیچ کدوم استراحت ندارن. دلم سوخت برای دست و پاهام برای کل وجودم که چرا آروم نیس چرا خوابش نمیبره.
تا ۷:۳۰ هم بیدار بودم ولی داشتم گیج میشدم.
یه خواب بی ربط و اذیت کننده دیدم.
یه دفعه احساس کردم زمین داره تکون میخوره و مامانم بالا سرم حرف میزنه که چرا بلند نمیشی، هندزفری تو گوشم بود و من فقط اون جملات رو حدس میزدم، نمیشنیدم، هرکاری میکردم هندزفری از گوشم بکشم نمیتونستم، تو همون حال نگران خواهر و برادرم بودم که تو اتاق کناری هستن، و به خودم میگفتم وای حتما اتفاق بدی براشون افتاده، قشنگ تکون خوردن رو حس میکردم، ولی نمیتونستم از جام بلند شم. تا اینکه یه دفعه از خواب پریدم. باور کنید حس کردم بدنم داره میلرزه، هنوز حس زلزله بام بود.
گفتم خب خوبه خواب بوده، دوباره چشمام بستم که شده نیم ساعت بیشتر از روزای دیگه بخوابم، نمیدونم چقدر گذشته بود که ساعت ۸:۲۵ داداشم زنگ زد و کار اون یکی داداشم داشت و میگفت تلفن جواب نمیده، و من
.
با یه کوه خستگی تو چشمام و کل وجودم، خودمو جمع و جور کردم و از جام بلند شدم که زندگی گل و بلبلم رو آغاز کنم.
و باز تنها حسی که نسبت به خودم داشتم این بود که دلم چقدر برای این تن و بدن میسوزه.
اگه روحم اختیار از خود داشت، ازین بدن رها میشد که اونم یه جا برا خودش راااااحت و آروم بخوابه، بدون ذره ای نگرانی و دغدغه.
هر روز میگم طراحی کنم.... اما انگار ساره تو وجودم مُرده.
میدونم باید یه اردنگی به خودم بزنم، اما نمیدونم چطور بزنم که بازم بشم همون آدم.
نه فقط آشپزی کنم و ظرف بشورم و پرستاری.
ولی دل و دماغ و دستم اصلا یکی نمیشه.
حتی پیام دادم که دوره چهره رو دوباره ثبت نام کنم، با اینکه مدرک دارم، اما بلکه مجبور بشم بشینم پای کار و وقتی گرم شدم و بهش خو گرفتم اونوقت ادامه ندم. مثلا دو سه ترم ثبت نام مجدد کنم. ولی هنوز جوابم ندادن.
به شدت دلم یه فعالیت ورزشی مثل شنا یا پیاده روی میخواد. اما هوا افتضاح بوده واقعا جز مریضی چیزی نمیداشت اگه پیاده روی میکردم.
شنا هم میترسم و هم خجالت میکشم و و و .
هزینه ها هم که دیگه گفتن نداره.
حالا هم تو آشپزخونه مثل اکثر روزا پای گاز و ظرفشویی هستم.
و امروز هم به روحم چیزی برای آروم شدن ندادم.
کاش یکی بود میومد دستمو میگرفت میگفت بیا با هم بریم.
اما نیست...
و میدونم نباید به امید این کاش ها بشینم.
شاید اگه مدرسه شروع بشه ، بهتر بشم.
آموزش مجازی تنم رو لش کرد.
من به این بدنم خیلی بدهکارم.
اگه کسی چیزی که شما دوس دارید رو دوست نداشته باشه دلیلش این نیست که شما غلط هستید یا اون درست.
اگه مثلا کسی میگه من بارون دوس ندارم ، ولی تو دوس داری، به این معنی نیس که داره سلیقه تورو زیر سؤال میبره.
نباید چون تو سیاهی رو دوس داری اونم سیاهی دوس داشته باشه و اگه نداشته باشه تو علیه ش جبهه بگیری.
اگه نمیتونی همراه بشی، رفیق نیمه راه هم نشو.
اینقدر زود جبهه نگیر.
اصلا کی گفته لزوما چیزی که تو فکر میکنی درست ترینه.
اگه تونستی با کلمه ای به کسی آرامش یا کمک بدی ، خب بسم الله.
اگه نمیتونی ، تو حاشیه بمون و از دور تماشا کن.
خیلی خوبه که اونقدر تغییر کردم و قویتر شدم که دیگه از خییییلی از اتفاقات زندگیم نمینویسم و پیش کسی هم دردل نمیکنم.
همه غصه و ناراحتی به اندازه خودشون دارن.
ولی گاهی دلتنگ اینجا نوشتن میشم مثل قدیما.
میام با کلمات بازی میکنم، ولی وقتی میرم حس آرامش ندارم.
ولی درکل اوکی هستم.
بیشترین کاری که این تابستون با گوشی کردم، بعد از دیدن اون سریال ترکی که تو تلگرام گفتم، کانال خوانی بوده.
آها مثلا از نظر خیلیا دیدن فیلمای ترکی یه کار خز هست منم اصلا خوشم نمیومد و همین فکرو میکردم اما هیچ وقت هم این سرگرمی و علاقه اون شخص رو زیر سؤال نبردم. گفتم خب اون دوس داره به من چه. من دوس ندارم نگاه هم نمیکنم مجبورم که نکردن.
بعد از بابا، مجبور شدیم ماما رو با این شبکه مشغول کنیم . من هیچ فیلمی رو با مامان دنبال نمیکردم. نه دوس داشتم و نه وقت. از وقتی تایم کاریم کم کردم ...
راستی بازم از قلمچی بم زنگ زدن که از مهر برم همکاری کنم. گفتم دیگه چشم اون رئیس رو ندارم و میخوام فقط خصوصی های خودمو داشته باشم و رد کردم .
از وقتی تایم بیشتری خونه بودم حتی اگه پای تلویزیون نمینشستم ولی کلیات اون فیلم رو با گوشام میشنیدم و داستان میومد دستم.
و همین شد که بعد ۴ سال فقط این سریال جذبم کنه که تنهایی نگاش کنم.
اینستاگردی م تقریبا صفر شده. شاید دو هفته یه بار نهایتا ۴۰ یا ۴۵ دقیقه پیش بیاد.
دلم میخواست جوری بود شیر آب فشار قوی باز میکردم و سر تا پای خونه رو تمیز میکردم اما واقعا تنهایی نمیتونم و به دلایلی که قبلا بارها گفتم نمیتونم کارگر بیارم خونه.
فکر کنم مشخصه که ذهن آشفته و بهم ریخته ای دارم.
نوشته هام خیلی پرش داشت.
ولی اشکال نداره این ساره واقعیه نه اونی که تظاهر کنه آدم دیگه ایه که صدآفرین بگیره.
شب خوش.