پست ثابت شغلی

آموزش خصوصی زبان انگلیسی  ،،، ترجمه متون عمومی و تخصصی ،،،آموزش نقاشی و طراحی 

سفارش چهره هم پذیرفته می شود .   تماس با دایرکت من در @ssamo_1395 

دوباره بلند شو.

امروز از حدود ۶ بیخواب شدم، نیم ساعت وول زدم فایده نداشت. گوشی روشن کردم  یه پادکست از جافکری گوش دادم. سعی کردم قوام برا امروز جمع و جور کنم امروز رو متفاوت از دیروز شروع کنم. دیگه حرص بیخوابی رو نخوردم. ۸ از جام بلندشدم رفتم سراغ خواهر برادرم، اونقدر برادرم تو راه رفتن کند شده که تا ۹ طول کشید که بره حمام. امروز آشپزی نداشتم تصمیم از دیشب گرفتم که برم شرایط شنا و بسکتبال رو بپرسم، مسیرم نزدیک نبود اما پیاده رفتم هوا خییییلی گرم بود، برگشتم خیس عرق رفتم و دوش گرفتم اونم نه با آب خنک، چون آب هم گرم بود. 


رضا صادقی با آهنگ مثلا، منو تو این گرما همراهی کرد و انرژی داد.

ولی تا جایی که میتونید حین پیاده روی آهنگ گوش ندید، هندزفری تو گوش باعث کم شدن حواس مون نسبت به اطراف میشه و ممکنه خیلی خطرناک باشه.  چند خطر کوچولو رو در حد رد شدن چند سانتی ماشین از کنارم تجربه کردم با اینکه من کنار رو گرفته بودم ، هرچند حس کردم راننده خودش عمدی تو کارش داشت. 

آهنگ و ترانه خیلی قشنگیه.


متاسفانه بسکتبال برای سن ما کلاس ندارن. شنا هم سانس ها ساعت دو و سه ظهر هست. و خب من تا ۲ مدرسه م بخوام بعدش برنامه ریزی کنم با خیلی از کارای خونه تداخل میکنه. ولی میخوام بش فکر کنم. شاید بتونم کاریش کنم حداقل امتحان کنم. 

برگشتنی رفتم داروخانه و تره باری. باید مقدار سالاد خوردنم رو بیشتر کنم. 


هربار تو گرما میرم پیاده روی بعدا حتما سردرد میگیرم چون آفتاب واقعا داغه. اونقدر هم شرجیه که نفس به زور میکشیم. 

ولی با همه این حرفا من جریان انرژی مثبت رو تو وجودم احساس میکنم. همین که از سکون و از تو خونه فاصله میگیرم تو حالم تاثیر مثبت داره. ولی سردردها و گرما مانع خیلی قوی ای هست. 

اگه بتونم یه کلاس ورزش یا هنر بیارم تو روتینم، خیلی حالم رو بهتر میکنه. ولی باید ببینم چی میشه انتخاب کرد که پرداخت هزینه ش خیلی برام سخت نباشه. 

ولی حس میکنم حالم بهتره.  

باید بتونم ساره پرتلاش رو زنده نگه دارم. شاید درست نباشه بیش از توانش ازش بخوام. یا با سنین کمترش مقایسه ش کنم ولی باید بتونم کمکش کنم جوری که از اون ساره خییلی فاصله نگیره. 

وا بده!

بعد جلسات مدرسه و فهمیدن اون کسری ساعت کاری ها. چندین تماس اینور اونور گرفتم و بدون اینکه در ظاهر حتی  منفعل باشم با خنده و شوخی که بابا مگه حقوقم چقدر بود که حالا اینطور شد و من تایم برای تدریس کم میارم و پارسال ۳۰ ساعت بودم امسال ۲۳ ساعت شدم و بخدا گناه دارم بیمه م خراب شد و و و 

فهمیدم که بخاطر اینکه دبیر ریاضی یا علوم مجبور نشن پنجشنبه جبرانی بذارن، ساعت کاری هفتگی شون رو به ۷ و ۸ ساعت برای هر کلاس افزایش دادن و از زبان کم کردن. 

در جواب اعتراض من و دبیر هفتم هم گفتن هروقت ساعت خواستید از هنر و ورزش میدیم به شما. منم گفتم خب از نظر مالی و بیمه برای ما نفعی نداره و فقط مورد آموزشی برطرف میشه. هی با شوخی و خنده حرفام زدم و اونم گفت دیگه برنامه رو بستیم انشاالله سال بعد. 

حتی گفت اگه لازم داشتی مثلا آخر اسفند جبرانی بذار من هزینه ش رو برات رو ساعت کاریت ثبت میکنم. 

چند روزه خب خیلی ناراحتم.  

امسال مثل اینکه قراره ۳۰ ساعت به بالا بیمه کامل رد کنن. بعد منی که ۳۰ بودم ، نیش خوردم افتادم پایین به ۲۳ افت کردم. 

دبیر پایه هفتم هم با وجود اضافه شدن یه کلاس جدید ، کاهش ساعت کاری داره. 

میگم خب کاش اول تابستون به ما هم میگفتید بلکه با مدرسه دیگه تایممون پر میکردیم ، خیلی خونسرد میگه حالا زنگ بزن ببین جایی نمی‌خوان!  منم اگه کسی خواست معرفیت میکنم! بش گفتم حالا همه نیروهاشون گرفتن. 


بماند که کار کردن با سه مدرسه و سه مدیر خیلی خیلی سخته.

تازه ازمون رتبه اول خوارزمی و هزار کوفت و زهرمار دیگه هم میخوان که با ایزه و شاد هم باشی.


بغض تو گلوم داره خفه م میکنه. 

از همه طرف تو فشارم. 

یه نصف صندوق شرکت کردم که ماهانه ۵ تومن قسط دارم. 

برنامه خرید گوشی بازم عقب تر میافته. 

اون مقداری که پس انداز کردم تا همین الان کار دندونم ۲۵ تومنش رفته.

 اینم از مدرسه و حقوقم. 

مشکلات خونه هم که اضافه شدن کم نشدن. 

چرا زندگی اینقدر سخت و زجرآور شده. 

چرا یه جا برام شل نمیکنه! چرا وا نمیده! 


برای خودم خیلی دلم میسوزه، من برای این زندگی خیلی دویدم، خیلی صبوری کردم، ولی هنوز به یه ذره آرامش و امنیت نرسیدم. 


چقدر اینجا نوشتن خوبه. 

اینجا رو دوس دارم چون دوستای خیییلی خوب زیادی دارم.

من خیلی خیلی تنهام!

اولین جلسه سال تحصیلی ۱۴۰۵_۱۴۰۶

رفتیم جلسه و قوانین و مقررات تکرار شد. 

خبر بد اینکه هر دو مدرسه با همون تعداد کلاس هایی که داشتم ولی از ساعت کاری های زبان کم کردن و منی که پارسال ۳۰ ساعت شده بودم حالا شدم ۲۳ ساعت. و چقدر ناراحت شدم. گفتم اینم از اولین مژدگانی اول سالم. 

محترمانه گفتم چرا؟ گفتم ریاضی و علوم پارسال خیلی تو فشار بودن شما نگران نباشید ساعت خواستید از هنر و ورزش بتون میدیم. ولی نگفت که پولی بابتش به من داده نخواهد شد. حقوقم کمتر میشه و بیمه م همینطور. 

واقعا این همه بدجنسی و بدذانی از یه مدیر به معلم و دبیر در عجبم. آخه چطور اینقدر بی انصافی. 

شایدم میخواسته بیمه اونا رو تکمیل کنه، زده تو سر ضعیف ترها.

هرجای این زندگی میچرخم، لنگ میزنه عههههه. 

داشتم به این فکر میکردم که چقدر بعضی از زوج ها با عرضه و آینده نگر هستن، که بچه‌هاشون هم خارج کشور بدنیا میارن.


با احترام به همه اونایی که دلی یا اجباری موندن.... تروخدا کسی نیاد بگه پس ما بی عرضه ایم ؟ من خودمم یکی از شمام. 



چون حمایت والدین شون و پشتوانه مالی و تلاش و بیخوابی زیاد در راه تحصیل و کار تو خارج رو داشتن که خب اکثریت ندارن.


اولین و شاید بهترین هدیه ای که به بچه‌هاشون دادن همینه.

آینده و امنیت شون تأمین کردن.



الان بچه‌ها مثلا میگن عرضه داشتی برام ماشین یا آیفون میخریدی .... ولی یه سه چهار سال دیگه بچه‌هامون بمون میگن عرضه داشتی منو خارج بدنیا میاوردی! 


لازمه بگم من با اینکه سالهاست زبان میخونم، اما به دلایل زیاد که از شما هم پنهون نیس، حتی به رفتن هم فکر نکردم، من با خودم رودرواسی ندارم اگرم کسی بگه حتما عرضه نداشتی، میگم آره عرضه نداشتم.