آموزش خصوصی زبان انگلیسی ،،، ترجمه متون عمومی و تخصصی ،،،آموزش نقاشی و طراحی
سفارش چهره هم پذیرفته می شود . تماس با دایرکت من در @ssamo_1395
دو شبِ که از ۴ ، ۴:۳۰ بیخواب میشم.
هی وول خوردم فایده نداشت.
یه سریال کره ای به پیشنهاد و تبلیغ تو کانالا به اسم My bias my boss ، عشق من رئیس من ، رو شروع کرده بودم . اول اون هفته یه قسمت دیدم بعدش چند روز خواهر اهوازی اینجا بود و دیروز نصف یه قسمت رو دیده بودم. وقتی بیخواب شدم گفتم بذار گوشی روشن کنم فیلم نگاه کنم بلکه خوابم ببره. درهرصورت چه با فیلم چه بی فیلم من بیخواب هستم، پس بهتره به فیلم پناه ببرم و از افکارم فرار کنم.
درنهایت از فیلم اصلا خوابم نبرد و فقط همون نصف مونده رو نگاه کردم. ساعت ۶:۱۵ شده بود. گفتم بذارش کنار، شاید حالا چشمات خسته شده باشه و راحتتر بخوابی. همین کارو کردم فایده نداشت. این بار رفتم تو پوشه آهنگ های ریلکسیشن که برای خودم ساخته بودم ، آهنگ پشت آهنگ اومد من هنوز بیدار بودم.
از هر چشمم یه قطره اشک سرازیر شد بخاطر بدنم، بخاطر مغزم که هیچ کدوم استراحت ندارن. دلم سوخت برای دست و پاهام برای کل وجودم که چرا آروم نیس چرا خوابش نمیبره.
تا ۷:۳۰ هم بیدار بودم ولی داشتم گیج میشدم.
یه خواب بی ربط و اذیت کننده دیدم.
یه دفعه احساس کردم زمین داره تکون میخوره و مامانم بالا سرم حرف میزنه که چرا بلند نمیشی، هندزفری تو گوشم بود و من فقط اون جملات رو حدس میزدم، نمیشنیدم، هرکاری میکردم هندزفری از گوشم بکشم نمیتونستم، تو همون حال نگران خواهر و برادرم بودم که تو اتاق کناری هستن، و به خودم میگفتم وای حتما اتفاق بدی براشون افتاده، قشنگ تکون خوردن رو حس میکردم، ولی نمیتونستم از جام بلند شم. تا اینکه یه دفعه از خواب پریدم. باور کنید حس کردم بدنم داره میلرزه، هنوز حس زلزله بام بود.
گفتم خب خوبه خواب بوده، دوباره چشمام بستم که شده نیم ساعت بیشتر از روزای دیگه بخوابم، نمیدونم چقدر گذشته بود که ساعت ۸:۲۵ داداشم زنگ زد و کار اون یکی داداشم داشت و میگفت تلفن جواب نمیده، و من
.
با یه کوه خستگی تو چشمام و کل وجودم، خودمو جمع و جور کردم و از جام بلند شدم که زندگی گل و بلبلم رو آغاز کنم.
و باز تنها حسی که نسبت به خودم داشتم این بود که دلم چقدر برای این تن و بدن میسوزه.
اگه روحم اختیار از خود داشت، ازین بدن رها میشد که اونم یه جا برا خودش راااااحت و آروم بخوابه، بدون ذره ای نگرانی و دغدغه.
هر روز میگم طراحی کنم.... اما انگار ساره تو وجودم مُرده.
میدونم باید یه اردنگی به خودم بزنم، اما نمیدونم چطور بزنم که بازم بشم همون آدم.
نه فقط آشپزی کنم و ظرف بشورم و پرستاری.
ولی دل و دماغ و دستم اصلا یکی نمیشه.
حتی پیام دادم که دوره چهره رو دوباره ثبت نام کنم، با اینکه مدرک دارم، اما بلکه مجبور بشم بشینم پای کار و وقتی گرم شدم و بهش خو گرفتم اونوقت ادامه ندم. مثلا دو سه ترم ثبت نام مجدد کنم. ولی هنوز جوابم ندادن.
به شدت دلم یه فعالیت ورزشی مثل شنا یا پیاده روی میخواد. اما هوا افتضاح بوده واقعا جز مریضی چیزی نمیداشت اگه پیاده روی میکردم.
شنا هم میترسم و هم خجالت میکشم و و و .
هزینه ها هم که دیگه گفتن نداره.
حالا هم تو آشپزخونه مثل اکثر روزا پای گاز و ظرفشویی هستم.
و امروز هم به روحم چیزی برای آروم شدن ندادم.
کاش یکی بود میومد دستمو میگرفت میگفت بیا با هم بریم.
اما نیست...
و میدونم نباید به امید این کاش ها بشینم.
شاید اگه مدرسه شروع بشه ، بهتر بشم.
آموزش مجازی تنم رو لش کرد.
من به این بدنم خیلی بدهکارم.
اگه کسی چیزی که شما دوس دارید رو دوست نداشته باشه دلیلش این نیست که شما غلط هستید یا اون درست.
اگه مثلا کسی میگه من بارون دوس ندارم ، ولی تو دوس داری، به این معنی نیس که داره سلیقه تورو زیر سؤال میبره.
نباید چون تو سیاهی رو دوس داری اونم سیاهی دوس داشته باشه و اگه نداشته باشه تو علیه ش جبهه بگیری.
اگه نمیتونی همراه بشی، رفیق نیمه راه هم نشو.
اینقدر زود جبهه نگیر.
اصلا کی گفته لزوما چیزی که تو فکر میکنی درست ترینه.
اگه تونستی با کلمه ای به کسی آرامش یا کمک بدی ، خب بسم الله.
اگه نمیتونی ، تو حاشیه بمون و از دور تماشا کن.
خیلی خوبه که اونقدر تغییر کردم و قویتر شدم که دیگه از خییییلی از اتفاقات زندگیم نمینویسم و پیش کسی هم دردل نمیکنم.
همه غصه و ناراحتی به اندازه خودشون دارن.
ولی گاهی دلتنگ اینجا نوشتن میشم مثل قدیما.
میام با کلمات بازی میکنم، ولی وقتی میرم حس آرامش ندارم.
ولی درکل اوکی هستم.
بیشترین کاری که این تابستون با گوشی کردم، بعد از دیدن اون سریال ترکی که تو تلگرام گفتم، کانال خوانی بوده.
آها مثلا از نظر خیلیا دیدن فیلمای ترکی یه کار خز هست منم اصلا خوشم نمیومد و همین فکرو میکردم اما هیچ وقت هم این سرگرمی و علاقه اون شخص رو زیر سؤال نبردم. گفتم خب اون دوس داره به من چه. من دوس ندارم نگاه هم نمیکنم مجبورم که نکردن.
بعد از بابا، مجبور شدیم ماما رو با این شبکه مشغول کنیم . من هیچ فیلمی رو با مامان دنبال نمیکردم. نه دوس داشتم و نه وقت. از وقتی تایم کاریم کم کردم ...
راستی بازم از قلمچی بم زنگ زدن که از مهر برم همکاری کنم. گفتم دیگه چشم اون رئیس رو ندارم و میخوام فقط خصوصی های خودمو داشته باشم و رد کردم .
از وقتی تایم بیشتری خونه بودم حتی اگه پای تلویزیون نمینشستم ولی کلیات اون فیلم رو با گوشام میشنیدم و داستان میومد دستم.
و همین شد که بعد ۴ سال فقط این سریال جذبم کنه که تنهایی نگاش کنم.
اینستاگردی م تقریبا صفر شده. شاید دو هفته یه بار نهایتا ۴۰ یا ۴۵ دقیقه پیش بیاد.
دلم میخواست جوری بود شیر آب فشار قوی باز میکردم و سر تا پای خونه رو تمیز میکردم اما واقعا تنهایی نمیتونم و به دلایلی که قبلا بارها گفتم نمیتونم کارگر بیارم خونه.
فکر کنم مشخصه که ذهن آشفته و بهم ریخته ای دارم.
نوشته هام خیلی پرش داشت.
ولی اشکال نداره این ساره واقعیه نه اونی که تظاهر کنه آدم دیگه ایه که صدآفرین بگیره.
شب خوش.
یکی از دندونامو فعلا پرکردم شش تومن چون معرف داشتم، لطف کردن پنج حساب کردن.
اون دندون هم که کیس نادر و ریشه بود، گفتن یا باید بری اهواز یا درنهایت خواستی خودم انجامش میدم.
دو تا دندون هم بالا هست که ایشون گفت وایییییی اینا هم وضع شون خرابه باید زود به دادشون برسی، باید ببینیم فقط پرکردن میخوان یا عصب کشی هم لازمه.
به کرات هربار برای یه دندون رفتم، یکی دو تا کار دیگه برام تراشیده شد.
با احترام به همه دندونپزشک ها، نمیدونم چرا اینجوری میشه.
همه یه جور نیستن. تروخدا کسی به خودش نگیره. نه قضاوت میکنم نه متهم. فقط مشاهدات و تجربه سالها رو میگم.
و اینکه من پرستارا و پزشک ها رو واقعا دوس دارم و خیلی براشون ارزش قائلم.
دیشب وقتی داشتم هفتمین قسمت سریال بامدادخمار رو نگاه میکردم. و مثل بقیه هی میگفتم محبوبه احمق ،
البته انگار بیشتر این جمله که تو کانالا تکرار شده بود تو سرم تکرار شد وگرنه بعید میدونم از درون من درمیومد... شاید چون جای اون نیستم و خیلی عادت ندارم به کاراکتر ها یا افراد دوروبرم به ساده ترین شکل هم ناسزا بگم، پیامبر نیستم اما رو این موضوع از بچگی کنترل داشتم و دارم.
البته خشم از مدیر بد مدرسه باعث شد تو دلم خیلی بش فحش و ناسزا بگم و متوجه بودم که در خودم تغییر بدی میبینم و در همون حال به خودم استپ میدادم که تو آدم این ادبیات نیستی از خودت دور نشو.
از خودم پرسیدم اگه تو جای محبوب بودی، چنین کاری میکردی.
راستش نههههه.
با همین سن محبوب و کثیفی و پررویی که تو فیلم برخلاف کتاب از رحیم نشون داده شده، عمرا چنین کاری میکردم. چرا باید اون همه ناز و نعمت رو به خفت بدم آخهههه.
عشق هم حد و اندازه داره.
شاید بگید باید جاش قرار بگیری.
وقتی عشق بیاد و تورو از درون بسوزونه، همه اونچه پس و پیش زندگیت گذاشتی رو میسوزونه و نابود میکنه.
هنوز اونقدر عاشق نشدی پس.
شااااایدم شما درست میگید.
یک بار یه تجربه عاشقی مشابهی داشتم که طرف از من کوچکتر بود، وضعیت مالی نامناسبی داشت و من فکر میکردم عاشق ترینم. اما حتی تو اون سن و اون حالت مثلا شیدایی حاضر نبودم به ازدواج فکر کنم و پیش برم تو رابطه.
بُرد اون رابطه فقط برام حال خوشش بود.