پست ثابت شغلی

آموزش خصوصی زبان انگلیسی  ،،، ترجمه متون عمومی و تخصصی ،،،آموزش نقاشی و طراحی 

سفارش چهره هم پذیرفته می شود .   تماس با دایرکت من در @ssamo_1395 

حکمت...

این پست رو قبل مدرسه رفتن دارم مینویسم و چون الان نت ندارم نمیدونم چقدر دیگه تو وبلاگ ثبت بشه.

پنجشنبه جمعه یا آخر هفته ای خیلی قهوه‌ای ای داشتم، دلم میخواست دقیقا همون کلمه رو بگم.

با اینکه سوند مامان درآوردیم و حال عمومی ش خوبه شکر خدا. اما دو روز خیلی سنگین و سختی داشتم.

از احتمال تعطیلی روز شنبه بخاطر گردوخاک، حالم بد شد اما شکرخدا تعطیل نشدیم.
من سرکار باشم حالم بهتره با همه سختی کار. 
ولی حداقل میدونم فقط برای خودم هستم تو اون تایم، برای کار و شغل خودم.

یعنی تو خونه ما هرکس بارش میندازه من مجبورم بلند کنم. خواهرم هم میگه دیگه چاره ای غیر این داری خواهر...‌

عجججحبببب.

دخمل بازی میکنه و میریزه، ول میکنن میرن من باید جمع و جور کنم.

دو روز آشپزی و هزار تا کار کوچیک و بزرگ.
انگار کسی هم رحم نداره. همه میگن امروز ساره خونه ست تلافی روزای نبودنش رو بکنیم.
البته که هیچ کس قصدی و عمدی اینکارو نمیکنه ولی قطعا هیچ کس هم اونقدر پرت و بی ملاحظه نباید باشه که حتی کوچکترین کاراش رو هم بخواد بندازه رو من.
این دیگه انصاف نیس.
چند بار تا مرحله گریه کردن رسیدم، اما کنترل کردم.

گاهی اینجا چیزایی که مینویسم، دوستان میگن تو نقش قربانی نرو.
مگه وضع زندگی من چیزی غیر از قربانی شدن در راه مریضی ها و وابستگی ها اطرافیانم هست؟
مگه قربانی فقط اونه که بخاطر یکی قربونی میشه و جونش از دست میده.
منم ذره ذره دارم جونم رو از دست میدم.
خب اگه اسمش قربانی نیس، پس چیه.

اصلا اسمش مهم نیست، مهم این رابطه معیوب دو طرفه ست که هیچ یک از طرفین توش راضی و خوشحال نیستن.

گاهی یه سناریو میاد تو ذهنم ..‌‌.
بش گوش کنید .... یا بهتره بگم بخونیدش.

خدا که داشت نطفه منو میزد،
گفت: ساره ما تو را برای زندگی کردن نیافریدیم،
برای زجر کشیدن آفریدیم.

تا اومدم وسط حرفش بپرم و از خودم دفاع کنم،
البته که تو نطفه، هنوز حرف زدن بلد نبودم اما تلاش کردم یه جورایی اعتراض کنم مثلا.‌‌..‌

که

گفت: تو دو خواهر برادر بیمار و یک مادر میانسال و خسته داری که غیر از تو کسی رو ندارند.
و ما ناچارا تو را بخاطر آنها نگه میداریم،

در یک کلام ازدواج نخواهی کرد...‌

یعنی حداقل ترین و نرمال ترین راه نجات رو از تو میگیریم.

چون کسی غیر از تو نیست که  از آنها مراقبت کند.

پس به ندای ما لبیک بگو و دهانت را به اعتراض باز نکن.
ما در تقدیر و سرنوشت تو همین را نوشته ایم و تغییری در حکمت خدا نیست.

و حالا جواب خودم در جدال با وجدانی که گاها بی وجدان میشه و منو ملامت میکنه که چرا هر کاری میکنی شاکی میشی و منت میذاری، بگم...

بم میگه هرکاری میکنی منت میذاری...

هرکاری نیس، انصاف داشته باش.
منم آدمم، خسته میشم، تحملم تموم میشه.
اگه ربات هم بودم حتما میسوختم، سیستمم هنگ میکرد.

تو جای من نیستی...

و این جدال ادامه دارد...


بعضی ....

هر روز میخوام بیام بنویسم یا بخونم اما نمیشه. 


روزها شلوغ میگذره. 

این هفته مجبور شدم ساعت خالی ها و یه زنگ از روز آفم رو کلاس جبرانی تو مدرسه بذارم. 

خونه که هستم کار پشت کار. ولی نیم ساعت هم شده ورزش میکنم همون سه شنبه و پنجشنبه ها. 

میخوام یه روز دیگه رو هم بیارم تو برنامه حداقل از تایم عصر که خونه باشم. 

سالادم رو مرتب میخورم. از مدرسه که میام اونقدر خستمه که به خودم باشه ناهار نمیخوردم و میذاشتم بعد استراحت، ناهار و شام یکی میکردم. 

هرچند که خیلی از شبا من شام نمیخورم. 

سعی میکنم مرتب خاکشیر تو آب بخورم. 

به خودم رسیدگی و توجه کنم. مراقبت بیشتر.


دو هفته ست مامانم ناخوشه.  سوند بش وصله تو خونه. قندش بالاست. از صبح زودتر میشینم کارا میکنم و میرم وقتی میام هم تند تند به بقیه کارا میرسم. 


باید برگه تصحیح کنم. 

دفتر کلاسی ها تازه اومده باید اونام پر کنم. 


هوا هنوز شرجی و دمه. 


دلم خنکی و سرما میخواد. 

تو بعضی از زندگی ها، بعضی خونه ها، بعضی شهرها، بعضی خانواده ها، بعضی آدما، همه چیز بااااا هم داغون و غیرقابل تحمله. 


ولی دارم به روش خودم با خودم کنار میام. 


گاهی یه قسمت سریال نگاه میکنم.

و بیشتر از اون تایمی برای خودم نمیمونه. 


ولی حالم الان بد نیس. 


ولی چند روز پیش و از شروع ناخوشی ماما دلم میخواست بمیرم و از پست پرستاری استعفا بدم. 


برای این همه بار، شونه هام خیلی گوچیکه.... خییییلی .


تند و تند

روزهام خیلی تند و شلوغ میگذره. 

یعنی عملا روزای تعطیلم فرقی با روزای کاریم نداره. 

هی میگم آخر هفته بیکار میشم یه قسمت سریال ببینم یا اینجا پست بذارم یا کانال ها با حس و دقت بیشتری بخونم، نمیشه که نمیشه. 

تعجب می‌کنم هرچقدر کار ریز و درشت میکنم تموم نمیشه و آخرش یکی دو تا میمونه برا روز بعد. 

خب مامانم توقع داره و شایدم حق داره که وقتی خونه م دیگه اون بیشتر استراحت کنه. 

اما مامان من خرید نمیره، هیچ وقت جارو نمیکنه و خیلی کارا مثلا سرویس خواهرم با منه. حالا اون آشپزی هم روش. تا بیای فکر کنی چی درست کنی و دست به کار بشی کلی از وقت و انرژیت رفته.  

فقط از این هفته سه شنبه و پنجشنبه ورزش رو دوباره شروع کردم و نیم ساعت تا چهل دقیقه تو اتاق کوچیکه ورزش میکنم. 

تازه این تو شرایطیه که دخمل نیاد پیشم. اگه بیاد که کلا همه کارام لنگ میشه و یه سری کارا رو فقط میتونم کنارش انجام بدم. جوری پیش برم که هم حواسم بش باشه هم به کارم. تمام وقت میخواد دستم بگیره و با خودش اینور اونور ببره. 

جوری شده که اصلا جرات نمیکنم زنگ بزنم حالش بپرسم یا ابراز دلتنگی کنم. تا صدام میشنوه گریه زاری میکنه عمه عمه و گاها مجبورشون میکنه بیارنش خونه مون. یا با مامان یا بی مامان.

دو سه روز تو هفته پیش هم تب و استخون درد گرفتم و حالم خوب نبود ولی خدا رو شکر خیلی طول نکشید. 


کارای مدرسه هم همیشه زیاده. هر روز کوئیز و هر روز تصحیح برگه. 

حالام امتحانات مستمر شروع شده و دیگه از چت جی پی تی فعلا برام کاری ساخته نبود و مشغول طراحی سوال هستم. 

از اونطرف نگرانم به بودجه بندی نرسم، به لطف مدیران کاربلد. 

من امسال خیلی خیلی ساکت تر از قبل شدم. دیگه شما هم میدونید چون اینجا هم مثل قبل حرف نمیزنم. 

مشاور مدرسه متوجه شده و ازم میپرسه چی شده ساره خییییلی تو خودتی. گفتم چیزی نیس من مثل همیشه م. کلا سخت ارتباط میگیرم و بیشتر شنونده هستم. گفت نهههه امسال جور دیگه ای. بگو چی شده. 

به قول بعضی همکارا خیلی به این مشاور نمیشه اعتماد کرد و هرچی بشنوه و پیش بیاد به مدیرا میگه. برام عجیبه. تا حدی که به کارا مدرسه مستقیم مرتبط باشه خب کارش درسته. ولی مثلا اگه گله ای، درخواستی، دردلی شخصی بشنوه نباید بشون بگه چون یه مشاور باید امانت دار حرفا باشه. 

خلاصه من انکار اون اصرار... منم گفتم مشکلات زیاده هم تو خونه هم سرکار ولی من دارم کارم رو به بهترین نحو انجام میدم گفت بله همینطوره. و دوباره اصرار که حرف بزن تو خودت نریز. گفتم یکی از دلایل سکوتم اینه که حرف زدن چیزی رو عوض نمیکنه مثلا کم شدن ساعت هام و عدم پاسخگویی درست مدیران. گفت حق داری کاملا. ولی آیا میخوای اینجوری تا آخرش به خودت هم زجر بدی. یه کم از مشکلات فاصله بگیر. همه مون چالش ها و مشکلاتی داریم اما اینجا با چهارتا همکار بگو بخند میکنیم یادمون بره. گفتم چشم ممنونم از توجه ت و سعی میکنم. 

دیگه خدا میدونه چطور انتقالش بده. چون گفت مدیر مثلا خوب هم متوجه سکوت من شده. همون مدیری که پیام و تماس منو در رابطه با کاهش ساعات جواب نداد. 



آف

اوووووففففف ازین آف های من. 

استراحت یوککککک. 


بچه‌ها مدیر بد هست ..‌‌ به اون مورد کارت قرمز و و طلایی من تذکر داد ، ظاهرا اون بچه ننه ها که کارت قرمز گرفتن، شاکی شدن که ما کاری نکردیم چرا باید جریمه بشیم. و یکی که حتی لیاقت نداره کارت طلایی بگیره چون خوش شانس بوده. 

منم هرچی از کار خودم دفاع کردم اون گفت نه این انصاف نیس و عدالت نیس و چنان کن و چنان... 

منم فعلا از این مدرسه کارت ها رو حذف کردم کلا . ولی بشون گفتم ازین به بعد از اون ۲۰ تون کم میکنم. 

خیلی ها هم که با کارت ها اوکی تر بودن و دلشون به اون ۲۰ خوش بود، شاکی شدن که نه خانم، ما که اعتراضی نکردیم و کارت ها بمونه. 

منم گفتم نه دیگه با مدیر صحبت کردیم و دیگه نمیتونم از کارت استفاده کنم. 


حالا دو روز دیگه مدیر بد یقه م رو میگیره که خانم ساره ، چرا گفتی من گفتم این کار ایده ای خوبی نیس. 


به درک...‌