من هم چراغ ها رو خودم خاموش میکنم.

خواهرم و دامادمون برای ثبت نام پسرشون حدود ۴ بعدظهر راه افتادن سمت تهران. داداشم هم رفت باشون که تو رانندگی، کمک دامادمون باشه. عروس و دخمل رو هم فعلا گذاشته خونه پدرش. 

مامانم و داداش مریضم و خودش گریه کردن.  من بغض کردم و نخواستم بیشتر اذیت بشه خودمو نگه داشتم. 

البته ناگفته نماند و شاید مجبور باشم به حقیقتی تلخ اعتراف کنم اونم اینه که کمتر از قبل گریه میکنم. کمتر وابستگی دارم. نمیدونم شاید بهتره بگم سنگدل شدم نمیدونم... 

و این اصلا خوب نیس ، چون خودم هم نمیدونم واقعا حسم چیه. 

و خب موارد دور شدن و از دست دادن هام اونقدری نبوده که بفهمم سنگدل شدم که گریه نمیکنم یا پخته تر. 

از زیر قرآن ردشون کردم. براش خیلی خوشحالم که رشته و دانشگاهی رفت که دوس داشت، البته ترجیحش صنایع بود و مکانیک. ولی هدفش دانشگاه شریف بود، هدفش تهران بود‌. حتی با حرف پدر مادرش و وابستگی هایی که باعث عقب افتادگی میشن از خواسته ش کوتاه نیومد. اون نسل زد هست نه نسل دوره شصت که هم وابسته بودن هم خیلی رام . البته خیلی ها اینجور نبودن ، بعضی همسن های من درعین تک فرزند بودن حتی از کشور رفتن. 

من خودم رو میبینم فکر میکنم همه عین خودمن. بی زبون و خاکبرسر.


براش دعا میکنم اونجا اذیت نشه و بتونه زندگی کنه، پیشرفت کنه و انشاالله آینده روشنی برای خودش بسازه. ما و دلتنگی هامون هم تموم میشه. 

منم که رفتم شیراز برای لیسانس، مامانم و بقیه پشتم گریه میکردن، خودمم گریه میکردم. اما تموم شد و رفت. 


جاش خالیه. برای خواهرم خب از همه سخت تره. از این به بعد وقتی عصرا میاد اینجا، تنهاست. 


امیدوارم همه بچه‌ها برن سر مسیر درست زندگی شون. 


به سختی تونستم طرح نقاشی تو دستم رو تموم کنم. اما دست و دلم به طرح جدید نرفت اصلا. یا فرصت نکردم یا حسش نداشتم. 


کتاب  "چراغ ها را من خاموش میکنم" رو شروع کردم از بعدظهر. تا اینجاش رو اوکی بودم. سبکش خسته کننده نیس برام. 


من هم چراغ ها رو خودم خاموش میکنم. 

تقریبا نقطه پایان هر اتفاقی و حرکتی تو خونه مون ، منم. 


یکی از دوستانم تو کامنت گفته بود حس میکنه حالم خوب نیس. اینکه یه خواننده از راه دور نگرانت باشه و حست کنه ،خیلی خوبه.

من نه میتونم بگم حالم خوبه نه بد. 

یه چیزی وسط این حالت. وسط جنگ و تسلیم. وسط خوب و بد ، وسط دویدن و ایستادن، وسط سکوت و فریاد. 

راستی میدونید من خیلی بندرت پیش میاد تو بحث هام با بقیه، فریاد بزنم. 

میدونید من اصلا بلد نیستم جیغ بکشم. 

میدونید حتی برای پدرم تو بی صدایی و سکوت و سنگینی گریه کردم.

چون همیشه به دلایل مختلف یا از سمت خودم یا دیگران سرکوب شدم.


نگرانم نباشید اگه خیلی خوب نیستم اما خیلی بد هم نیستم. 

در تلاشم خودمو آروم کنم و کمتر از اطرافم تاثیرات منفی بگیرم. چهل و سه سالمه اما هنوز با یه سری چیزا کنار نیومدم. و مسلما من هم بخشی از اتفاقات بد اطرافم هستم. من هم ایرادهایی دارم و نقص هایی. منم شاید ناخواسته کاری میکنم که باعث اذیت اطرافیانم میشم. اما خدایی بالای سرم هست که همیشه تو هر حرکتم اول حواسم به راحتی اطرافیانم بوده بعد خودم. 

اینو بی اغراق میگم. 


تا بچه‌ها از تهران برگردن، مسئولیت بیشتری گردن منه. نگرانی های مردانه داداش و دامادمون رو دوش منه. امیدوارم بسلامتی برگردن منم اینجا کمتر تحت فشار قرار بگیرم. 

قبولیت مبارک عزیزم

خواهرزاده م شیمی شریف قبول شد بچه‌ها. 


یادمه حدود ۱۸ سال پیش که من دانشگاه قبول شدم شیراز، این بچه چقققددددرررر پشتم گریه کرد و به زور تونستن آرومش کنن اون شب. سه چهار سالش بود‌. و بعدها هم هر وقت میامدم خونه باز که میرفتم بی تاب میشد و گریه میکرد، تنها راه آروم کردنش این بود که وقتی میام براش از شیراز سوغاتی و خوراکی بیارم و وقتی از اینجا میرفتم هم براش یه چیزایی میخریدم که کمی خوشحالش کنه. 


حالا اون قبول شده و من براش خییییلی خوشحالم که تو مسیر پیشرفت و موفقیت قرار گرفته. دلتنگش میشم، بغض میکنم شایدم پشتش گریه کنم اما کفه خوشحالیم براش سنگین تره. مامانش که از حالا هی گریه میکنه، دامادمون هم دلش گرفته و اشک تو چشماش جمع میشه. حق هم دارن بالاخره همین یه بچه ست و کلی دلتنگی و نگرانی و استرس دوری فرزند. اونم تو دوره ای که امنیت تو حداقل ترین وضع خودشه و پدر مادرا واقعا اذیت میشن. 

امیدوارم که خدا از هر گزند و بلایی حفظش کنه. 

و همه بچه هامون رو مراقبت کنه. 


خوابی که آرزوست

قشنگ ترین و لذت بخش ترین خواب اونیه که نمیتونی بخوابی اما مثل چی خوابت میاد و ذره ذره میخوابی بیدار میشی ، و چقدر شیرین و عمیق اما اعصاب خوردکن. 

من هر شب بین ۹:۳۰ تا حدودا ۱۰:۳۰ تو این برزخ شیرین هستم. 

و چققققددددر دلم میخواست یه بار میتونستم بخوابم وقتی تو اوج خواب آلودگی هستم، فارغ از اینکه ساعت چنده و آیا وقت خوابه یا نه و منتظر اومدن کسی هم نباشم. 


عصری داشتم با دخمل بازی می‌کردم،  انگشت کنار انگشت شست پای چپم محکم خورد به دیوار و آخم دراومد، و بعد از انگشتم شرشر خون اومد، ناخنم از وسط شکست از گوشت، و حالا درد و داغ و متورم. 

خوبه که نشکست، البته فعلا گرمم و نمیدونم چی به چیه. 

رمان فارسی

دلم میخواد یه رمان ایرانی بخونم منو ببره به سال‌های بیخیالی، سال‌های عشق های آبکی و الکی. سال های خوش نوجوونی. 


شاید همت کنم بامداد خمار رو بخونم، چون خیلی دوسش دارم. هرچند سوز هم زیاد داشت. و بین این همه مشغله یه چالش جدید دیگه برا خودم بوجود بیارم. البته میخوام باش حالم خوب بشه نه اینکه بیشتر عذابم بده. 


چند تا فیلم هم دانلود کردم ولی وقت نکردم نگاه کنم. اونقدر که تا ۱۱:۳۰ شب درب و داغون میرم تو رختخواب که حتی نمیتونم رب ساعت یه فیلم نگاه کنم. 


چی پیشنهاد میکنید؟

روتین

این هفته که کلا به جلسات کاری گذشت. جلسه دیروز که یه کارگاه آموزشی بود خیلی بد بود. اعلام کرده بودن از ۵ تا ۸ . بعد از ۵ تا ۷:۳۰ رو یه صندلی بشینی که راحت نباشه دیگه میدونید چی میشه. اونقدر کمر و پاهام درد گرفت و اذیت شدم که تو ۸ ساعت کار صبح تو مدرسه، اذیت نشده بودم. غیر از یک ساعت اول که مفید بود و سخنرانش یه خانم بود، بقیه تایم توسط یه آقایی فقط هدر رفت. یعنی عملا آموخته جدیدی نداشت. وقتی برگشتم خونه سردرد و پادرد داشتم. و از خدام بود همونموقع بخوابم ولی تا ۱۱:۳۰ بعد کار شام داداشم تونستم بخوابم. 


این هفته هم طرح نقاشی کامل نشد و استاد طرح جدید رو هم داد. 


به اندازه چهارتا کلاس تصحیح برگه دارم. 


اونقدر این روزا خسته م و خوابم کمه که وقتی میشینم پای نقاشی، چشمام زود خسته میشن و دچار محو شدگی میشن. 


فشار کار تو مدرسه زیاده اما شکر خدا فعلا خوبه.