تصورات ذهنی ام ازآن اتفاق کمرنگ تر شده و ضعیفه بودنم رو هم کمتر به یاد میارم .
حالم بهتره . روزها رو سر میکنم با انگیزه بهتر زندگی کردن .
اصلا مگر فرقی هم می کنه که من غصه بخورم یا نه . زندگی همان گونه که هست پیش می ره . پس من باید ذهنم و روحم رو صاف کنم . باید رها بشم مث یه پر .
حرف خاصی برای گفتن ندارم . بعد هر جمله فکر میکنم که چی بنویسم اما واقعا حرف مهمی ندارم و همه چیز روتین پیش میره .
دلم میخواست برای مدتی اینجا نیام و خودم رو به فراموشی بدم . هرچند که حالا هم خیلی تو یاداوری نیستم . و همه این میل به فراموش و گم شدن و نبودن و حس نشدن ، دلیلش دلتنگی زییییاده .
دلتنگی پاییزی ، دلتنگی یه پیاده روی و قدم زدن عاشقانه . دلتنگی یه سفر حالا چه زیارتی باشه چه سیاحتی . دلم میخواد برم مشهد . دلم میخواد برم شمال .
اصلا حال دلم از دلتنگی خیلی خرابه .
از دیروز خدا رو شکر استارت کلاسهای اموزشگاه زده شد . حقوق هم به حسابم ریخته شد .
چند شب پیش یه اتفاق خیلی بد افتاد که من خورد شدم . اتفاقی که از بی فرهنگی و بیشعوری و وحشی گری یه سری آدم نما بود .
اتفاقی که باعث شد دو تا از عزیزترین کسانم توش به شدت ضربه روحی و فیزیکی خوردن .
اتفاقی که باعث شد از زنانگی ، مونث بودن و ضعیفه بودن خودم بیزار بشم . از این حصار مونث بودن که همیشه و همه جا دست و پام رو بسته . از اینکه نتونستم براشون کاری کنم . نتونستم هیچ غلطی بکنم . خیلی از خودم بدم اومد . البته بار اول بود تو این شرایط قرار گرفته بودم و نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم .
حالا که فکرش میکنم میگم خب خوب بود فلان کار رو میکردم یا بهمان کار . اما چه فایده ...
من نتونستم کاری کنم و از خودم بدم اومد .
اونشب تا صبح نخوابیدم و صحنه های اتفاق تو سرم رو دور کند تکرار میشد ، انگار دنبال پیدا کردن چیز خاصی تو اون تصاویر بودم . ناخودآگاه تکرار و تکرار و درد و درد .
تا صبح نخوابیدم و گریه کردم . هر کاری میکردم که تصوراتم رو خالی کنم نمیشد که نمیشد . بدنم درد میکرد و با یادآوری ریش ریش میشد . درد این ریش ریش شدن رو کامل حس میکردم .
هنوز هم بعد چند روز نتونستم کامل فراموش کنم .
نتونستم خورد شدن عزیزم رو به فراموشی بدم . هنوز هم که یادم میاد تنم درد میگیره .
کاش میمیردم ، کاش کور میشدم و اون لحظه ها رو نمیدیدم.
خواهرزاده م ازم پرسید خاله تجاوز یعنی چی؟
گفتم یعنی اینکه به حقوق کس دیگه احترام نذاری و از چارچوبی که مال اونه بی اجازه ورود کنی.
شما برای یه بچه چه تعریفی از تجاوز رو میتونید بدید که بتونه خوب درکش کنه.
گاهی دلم برایش و تنهایی هایش بسیار میسوزد
هرچند این دل سوختن را دوست ندارم ،
اما مرا یاد قلبم می اندازد که جای او را هنوز هم خالی دارد
دوست داشتم جای دل سوزی ، عاشقش بودن را حس و تجربه میکردم.
دلم میخواست جریان ارتباط مان جور دیگری می بود.
با شور و هیجانی بیشتر.
آن مرد تنها از جنس من است و
من از جنس آن مرد تنها، هستم.
کاش آغوشش را می گشود تا من در آن بیارامم.
کاش فاصله نگاه مان و دستان مان اینقدر دور نبود.
دلم میسوزد برای عمر از دست رفته بدون محبت ، بدون حتی یه خاطره شیرین که در تلخی های زندگی ام بتوانم آن را مزه مزه کنم.
بدون یه عکس خاطره انگیز روی تاقچه یا حتی در کیف پولی.
چقدر بد است باشی و حس نشوی ، کاش میتوانست رنگی تر باشد نه به این سیاه و سفیدی.
کاش میفهمید که خیلی چیزها را از بین برده و تباه کرده.
کاش پدرانه دخترانه هایم را میتوانستم به شعر و عکس تبدیل کنم و بر دیوار اتاق آرزوهایم آویزان کنم.
پدرانه دخترانه هایم را هیچوقت تجربه نکردم.
بین پدری و دختری ما فرسنگ ها فاصله ست .
پدرانه دخترانه های ما تعریف نشده است .
کاش میشد دخترانه هایم را نثارش میکردم .
کاش او پدرانه تر بود.
کاش تا این حد دور نمیشد.
کاش جای دل سوختن،عاشقش بودم.
مثل بقیه دخترانه ها.
کلمات بازیچه فکر و دستان من شده اند .
آنها را کم و زیاد میکنم، جلو و عقب میزنم ،اما عمق حرف همان است که در دل سنگینی میکند.
همان است که همان.
همان فاصله ، همان تباهی و عمر از دست رفته بی عشق
و همان دلسوزی مکرر.
روزهای مهر از راه رسیدن و امیدوارم با واقعیت مهر و مهربانی سر بشن .
منم دارم سعی میکنم از حال مهر لذت ببرم .
کلا این کلمه پر از انرژی و خاطره های شیرینه مث یه نون خامه ای . لطیف و سبک .
هم مهمان داریم هم دستم به کار ترجمه ست .
همه تون رو به مهر خدا میسپارم ...