دلم میخواست بچه بودم حالا و زار زار پشت مامانم گریه میکردم و میگفتم منو ببرید پیش مامانم .
بی مسئولیت و بی تعهد به همه کس و همه چیز میشدم . اصلا لازم نبود پشت سرم رو نگاه کنم . خسته شدم از بزرگی ، از مسئولیت از توجه و مراقبت .
مامانم نتونسته خودش رو کنترل کنه خورده زمین ، خدا رو شکر پاش نشکسته . اما ورم داره و اذیتش میکنه . فعلا آتل بستن و شده غوز بالا غوز درد کشیدنش.
خدایا من کی می میرم ؟؟؟
ممنونم از همه کسانی که محبت شون شامل حال من میشه . از اون خواننده های خاموشی که مث خورشید میان و میدرخشن که با حرفاشون نوری تو دل من روشن کنن. از اینکه بام همدردی میکنن و راه چاره میدن .
خیلی ناراحت و نگران مامانم هستم حالش خوب نیس . بیچاره دیگه از پس کاراش بر نمیات . میگن اثر داروهاست و خوب میشه . منم امیدوارم که همینطور باشه و مامانم دوباره سرحال و سرپا بشه . خیلی دردناکه مامانت همیشه راه بره و همه کاری کنه و عصای دست اطرافیان بوده ،حالا خودش اینقدر افتاده شده که برا کاراش باید دستش بگیری ببریش. تازه بیچاره تعادل هم نداره . کارم شده گریه . دعا میکنم خوب بشه برا خودش نه برا من . دلم نمیخوات زجر و حرص زیر دست افتادن رو بکشه و خودخوری کنه . خدا هیچ پدر و مادری رو زمین گیر و محتاج نکنه . ایشالا امانتش رو سر پا ببره . دلم نمیخوات مامانم بشکنه . دلم نمیخوات خورد بشه . دلم نمیخوات محتاج من و امثال من بشه .
خدایا همه مریضها شفا بده.
مامان دوستم که گفتم رفته کما ،مرگ مغزی شد و تا دیشب پرونده زندگیش بسته شد و امروز تشییع جنازه ش بود .
خیلی فکرم آشفته و درگیره. حتی گفتم دیگه باشگاه نرم . اما اطرافیان گفتن این تنها کاریه که تو برا دلت انجام میدی و ترکش نکن و کنار بقیه مسائل ادامه ش بده . ولی باور کنید میرم دیگه دلم قرص نیس همش تو فکر و نگرانم.
ببخشید که ناراحت تون کردم . زندگی من مث یه برج معلق میمونه که روز به روز داره کج تر میشه تا فرو بره . کاش فرو رفتن یه دفعه ای باشه نه با درد.
خدا به همه سلامتی بده.