نتیجه کار نهایی آبرنگ بعد از تقریبا یک مااااااه.
و شروع دوره طراحی . طرح رنگ روغن رو هم باید بکشم که بریم برای کار.


وقت نمیکنم بیام پست بذارم. حالم بهتره . اما از پریروز کلیه هام سرما زده بود و درد داشتم . هوا یه هفته بیشتر شرجی شده عین تابستان. کولر روشن کنیم سرد میشه نکنیم آبپز میشیم. پاییز تموم شد و خنکی ندیدیم. منم هی گرم و سرد میشم و این خوب نیس .
امروز شروع کلاس طراحی بود البته نه اون جایی که شروع کرده بودم چون اون خانم طراحی آموزش نمیده مجبور شدم برم جای دیگه و زمانش محدوده چون آموزشگاه هست و نمیشه تایم ها جابجا کرد . امروزم از قبل قرار بود برم برا عروسی پارچه بخرم و خیاط لباسای قبلی رو پرو کنم . طراحی از 9 شروع میشد تا 11 اما بخاطر کارام مجبور شدم فقط تا 10.15 بمونم و برم بازار . ولی خیییییییلی کیف کردم اصلا عاشق این کار شدم . وارد کار که میشم زمان برام مفهوم نداره و کلی لذت میبرم. دلم نمیخواد تایم تموم بشه . تو این محل اگه غیبت کنم جبرانی نداره و پای خودم نوشته میشه زمانش مثل امروز که با اینکه یه ساعت بیشتر نموندم اما دو ساعت پام نوشته شد .
پارچه ها خریدم و رفتم خیاط . تند تند دو لباس قبلی رو پرو کردم و درباره لباس عروسی حرفامون زدیم تا برای پرو خبرم کنه .
راستی طراحی هفته ای یه جلسه ست ولی باید تا شنبه بعد حداقل 10 تا کار از رو مدل زنده بکشم و براش ببرم خدا کنه برسم.
همش به خودم میگم من چرا سالها قبل یا زودتر این کارو شروع نکرده بودم . اوضاع مالی هم ناجور اما من ادامه میدم.
تقریبا یه هفته ست سرما خوردم . اینجا هنوز هوا کولر لازمه. چند روزه که شرجی تابستون شده . کولر خاموش و روشن میکنیم . یه بار گرم میشه یه بار سرد .
خواهرم هم سرما خورده و شبا همش بخاطر کارش بیدار میشم . پریشب تا صبح نخوابیدم . من حتی مریض هم که میشم استراحت ندارم . کلافه و شاکی میشم اما چه فایده .
کار آبرنگ رو به اتمام و من با زرنگی جلوی رفتن تو دوره دوم برای یه کار رو گرفتم که هزینه اضافی ندم .
وای بچهها نتونستم خودم رو نگه دارم که نقاشی نکنم . نشستم و دل زدم به دریا . حس میکردم واقعا نیاز دارم که کار کنم . دلم آب شده بود برا رنگ آمیزی. دست به کار شدم و بی اجازه استادم یه جاهایی رو کار کردم. امروز بردم با ترس گفتم حالا ملامتم میکنه . اما در کمال ناباوری کلی خوشش اومد و از کارم تعریف داد . گفت معلومه تو هر کاری استعداد داری .
خیلی ذوق کردم از تعریفش مخصوصا در زمینه آبرنگ . یه جلسه دیگه از این دوره بیشتر نمونده و باید طوری کار کنم که جلسه بعد فقط رفع اشکال کنم . چون فعلا هزینه شروه دوره بعدی رو ندارم . ولی استادم خیلی اصرار داره ادامه بدم و اصلا میگه فکر پول نباش ولی خب نمیشه . اصلا من نمیتونم .
ولی باور نمیکنید چقدر حالم خوب شد . آخه من امروز صبح حالم خوب نبود . چون دیشب بخاطر خواهرم ساعت 12.30 شب که تازه یه ساعتی خوابم برده بود بیدار شدم که کارش کنم . کمی از غروب هم سردرد داشتم . ولی دیگه هر کار کردم تا صبح نخوابیدم از درد سرم حتی گریه کردم . و خیلی شاکی و ناراحت بودم که چرا من چرا من ...
نمیخوام وارد فاز منفی بشم که چی بود چی شد .
اما نقاشی حالم رو از این رو به اون رو کرد .
دلتون شاد و لب تون خندون.
فعلا کار تو سفیر داره خوب پیش میره. دارم با بچهها ارتباط بهتری میگیرم.
راستش واقعیت اینه که من یه معلم سخت گیرم . اینطور که این سالها بم یه جورایی منتقل کردن. و همه میگن درس دادنم عالیه ولی باید کنارش یه جوری رفتار کنم که بچهها خسته از درس نشن. هفته پیش مسئول سفیر خیلی از کارم تشکر و تعریف کرد و همونجا گریزی زد به این مسئله که باید جذب بهتری داشته باشم منم حساب کار اومد دستم .
حالا بذارید بگم سخت گیری من از چه نوعیه. یه وقت فکر نکنید پاچه میگیرم سرکلاس. مثلا من سعی میکنم کامل سر کلاس انگلیسی صحبت کنم که شاگردان خیلی دوس ندارن . مثلا من تکلیف رایتینگ یا اسپیکینگ میدم که بازم شاگردا دوس ندارن . مثلا فعالیت کلاسی خیلی برام مهمه که شاگردا دوس ندارن. نظم کلاس خیلی برام مهمه که شاگردا دوس ندارن .. .
حالا شما بگید آیا من اینقدر سخت گیرم؟
دلم میخواد وقتی دانش آموز از کلاسم میره بیرون یه جمله اضافه تر از جلسه قبل یاد گرفته باشه .
ولی متاسفانه شاگردا یه معلم میخوان آزاد بذاره هرکار خواستن بکنند و هر کار نخواستن نکنن.
موسسه هم فقط و فقط دنبال جذب و موندن دانش آموز تو زبانکده ست اونم به هر قیمتی.
حالا منم از آنروز که مسئول محترم تذکر محترمانه داد . سعی کردم آسون گیرتر بشم . مثلا تکلیف انجام ندادن گیر نمیدم . بی نظمی کردن تحمل میکنم . و باشون بیشتر بگو بخند میکنم .
تعداد دانش آموز هام هم زیاد شده فکر کنم الان 18 نفری شدن . و حرف زدن شون کلاس رو شلوغ میکنه ولی من تحمل میکنم .
یه وقتایی زوره تحمل این شرایط.
تو سفیر مسئول آموزشگاه یه خواهر و برادر هستن که من از اول نمیدونستم. فکر میکردم فقط همون خانم هست که با من تماس گرفت و روال کار رو پیش بردیم با هم . اما بعدش برادر هم پیداش شد . تذکر اون شب رو برادره داد .
اما دیشب خواهره اومد سر کلاسم که کارم رو از نزدیک ببینه. غیر احوال پرسی اولیه حرف خاصی نزد . و رفت .
یکی از بچههای یوگا اونجا تازه مشغول شده که منم خبر نداشتم تا بعد که اونجا دیدمش. خواهره به این دوستم گفته بود فلانی (یعنی من ) آکادمیک و دانشگاهی درس میده . راستش ذوق کردم و این نشون میده که از کارم خوشش اومده . البته رئیس اون موسسه یعنی زبانکده سیمین هم سالها پیش که اومده بود سر کلاس آبزرو کنه همین حرف رو زده بود .
از این به بعد خواهره رو خانم ح و برادره رو آقای ح مینامم که بدونید کی به کیه. خانم و آقای ح که مسئول سفیر هستن.
موفق و شاد و سلامت باشید.
راستی یادم رفت بگم . سفیر محیطش تو دانشگاه امیرکبیر راه اندازی شده یعنی مشترک کار میکنن. خیلی محیط بازی داره. گیاه و حوض و نیمکت داره . دیروز زودتر رفته بودم و نشستم اونجا خیییییییلی حس خوبی بم داد . یاد شیراز افتادم . یاد دانشگاه خودم افتادم . کلی لذت بردم استرس متلک خوردن از آدمای بی فرهنگ رو نداشتم . خیلی خوب بود . محیطش رو خیلی دوس دارم .