سلام سلام من برگشتم. دستم عمل کردن و عمل خوب و راحتی بود . بیهوشی نداشتم فقط بی حسی موضعی . سفر  درمانی سیاحتی خیییییییلی خوبی بود . خیلی خوش گذشت.  الان نمیتونم خیلی راحت تایپ کنم با دست چپ . دست راست هم که عمل شده تا یه ماه و نیم  تو استراحت مطلق باید باشه . میام کم کم پست سفر رو میذارم . همین که از آقا دور بودم کلی تازه شدم و جون گرفتم . باور میکنید این مدت حتی یه زنگ نزد به یکی مون حال بپرسه؟ باورتون میشه اومدم خونه حتی نپرسید چته یا چطوری . کجا پدر به این نامهربونی و بی محبتی پیدا میشه . چقدر سنگدل شده.   نکته ناراحت کننده این سفر این بود که دکتر گفت دست چپ هم نیاز به عمل داره و انگار من برگشتم به روز اول . خیلی ناراحت شدم.  دکتر گفت دیر اقدام کردی بعد 8 سال درمانی غیر از عمل نیس و اوضاع عصب های دستات اصلا خوب نیست.  فعلا ببینم این چطور میشه تا درمان بعدی خدا کریمه   . ولی دیگه اساسی موندم رو دست آقا . برای خودم که اصلا مهم نیست چون حسی به ازدواج ندارم دیگه .

سفر عالی بود عالی و تکرار نشدنی.  خواهرم و شوهر و پسرش بامون بودن و شوهرخواهرم پایه سفر و خوش گذرونی.  دوس نداشتم برگردم.  بعد میام بیشتر مینویسم.

هرچی به رفتن نزدیک میشم استرسم بیشتر میشه . استرس دکتر یا عمل ندارم . استرس حرفای آقا رو دارم . اصلا شب ها خوب نمیخوابم برم شیراز و برگردم شاید کمی ذهنم از آشفتگی بیافته.  قرار چهارتامون از خونه و اون خواهرم و پسر و شوهرش با هم بریم . هم دکتر بریم هم تفریح کنیم . یکی از دوستای همین جا ، خونه دارن تو شیراز ، محبت کرد و پیشنهاد داد که ما بریم اونجا . من قبول نکردم چون روم نمیشد اما گفت اصلا تعارف نکن و برو با خیال راحت. 

امروز دیگه باشگاه نرفتم چون باید ثبت نام جدید میکردم و حالا که دارم میرم و معلوم نیست دستم چی بشه ، ارزش نداشت که هزینه بدم و نرم .

رفتم کمی خرید کردم و 4 تیر تولد خواهرم که مشکل داره براش یه کیک شکلاتی خریدم و دزدکی آوردم خونه سورپرایزش کردم . دوس داشتم یه کار متفاوت دلی براش بکنم . بیچاره کیک داشت وا میرفت تا تونستم از دست آقا تو یخچال جاسازش کنم .

وسایلم رو هم برای رفتن آماده کردم و هی مرور میکنم چیزی یادم نره .

امیدوارم بریم و بیایم به راحتی و خوشی . که مسئولیت این همه آدم که همراه منن به گردن من نیافته. 

نمیدونم اونجا بتونم بیام وبلاگ یا نه . چون اولا که معمولا بیرون نت ندارم مگر اینکه یه بسته بخرم و دوم اینکه چون با بچه‌ها هستم شاید وقت نشه اصلا و سوم اگه درمانی برای دستم انجام بدن نمیتونم ازش استفاده کنم . شاید بیام کامنت هاتون بخونم انرژی بگیرم اما تایپ نمیدونم بتونم بکنم یا نه . اینم به شرطی که بسته بخرم .

فردا صبح زود راه میافتیم و احتمالا خدا بخواد شنبه برمیگردیم.  من 4 روز مرخصی گرفتم و جمعه و شنبه تعطیل هست .

چیزی خواستید بگید براتون بخرم از شیراز و بعد پست کنم . باور نمیکنید امتحانش ضرر نداره .

دوستون دارم و برام دعا کنید . دعا کنید آقا اذیتم نکنه . اونقدر که از حرفاش میترسم از تیغ جراحی نمیترسم. 

دو ماه هرطور برای دستم و دکتر رفتن برنامه ریزی کردم یه جوری به هم خورد . فکر نمیکردم اینقدر طول بکشه . داداش متاهلم یه بار بام هماهنگ کرد که بریم بعد کنسل کرد و گفت ماشین خرابه ، ولی به احتمال زیاد خانمش موافق نبوده و اونم برام عذر آورد . کلی هم ابراز شرمندگی کرد و گفت فقط از نظر مالی میتونم روش حساب کنم . درصورتیکه من حمایت معنوی شون برام مهمه . ولی سعی کردم ناراحت نشم و منطقی نگاه کنم که خب خانمش اخلاقش اینجوریه و داداشم متاسفانه نمیتونه کاری بکنه . اون حتی برای عمل مامانم که تو شهر بود هم حضور فیزیکی نداشت اما کمک مالی کرد .

حالا که تو این نقطه از زندگی هستم برای 4 تیر نوبت گرفتم شیراز ساعت 2 مطب دکتر ضیایی  ویزیت دارم . کسی پایه همراهی نشد . اما داداش کوچیکه گفت خودم میبرمت و قراره با هم بریم . تا اون موقع اگه بازم چیزی خرابش نکنه . فعلا آقا نمیدونه ولی به محض اینکه بفهمه عاشورای دیگه ای راه میفته ولی ظاهرا چاره ای نیست غیر از این که سعی کنم بی اهمیت بشم و فکر سلامتی م باشم .

برای مرخصی اقدام کردم و درخواست پرداختی سریعتر رو هم مطرح کردم.  چون اصلا پول ندارم و دلم نمیخواد هزینه ای رو دوش داداش کوچیکه بندازم . قرار یه مقدار هم از خواهرم قرض کنم تا بعدها کم کم برگردونم. 

نمیدونم اگه عملی در کار بود بعدش چطور سر میشه ، کی کارام رو میکنه ، چقدر میتونم صبوری کنم و کم نیارم. 

دوشنبه انشاءالله راه میافتیم و روز سه شنبه میریم پیش دکتر .


چند وقتیه صمیمیت م با همکارام بیشتر شده ، راحت تر از مسائل شخصی مون حرف میزنیم . مشکلات تو همه زندگی ها هست ولی فرق اصلی و مهم اونا با من اینه که اونا از من خیلی قوی تر و مستقل ترن . خیلی راحت خواسته دلشون رو جلوی پدر و مادرشون بیان میکنن ، خیلی راحت عصبانی بشن خالی میکنن . خیلی خوب درمقابل کسی که مخالف شون میاد ، می ایستن و از خواسته شون دفاع میکنن . برای رفت و آمدشون ساعت نمیدن ، توجیه نمیکنن ، اما من ....

یه عمر سر خم کردم و احترام مطلق گذاشتم و از هرچیزی که میخواستم و حقم بود کوتاه اومدم . یه عمر فقط حسرت خوردم و تو دلم فقط آرزو کردم . درصورتیکه نتونستم حتی کوچکترین قدمی بردارم . هر بار اومدم کاری کنم یه ور خواهرم بم آویزون بود و یه ور اعتقادات مضخرف و پوچ آقا . هر دو محکم دست و پام بسته ن ، یکی شون اراده ای نداره تو این وابستگی ولی یکی شون دقیقا میدونه داره چه کار میکنه و عمدی منو زنجیر کرده .

وقتی از خودشون حرف میزنن و نوع روابط شون و حتی اعتراضاتی که به چشم من بی احترامی به نظر میرسه ، حس میکنم که من با این سنم چقدر کوچیک و خام موندم ، چقدر بی عرضه،  چقدر به درد نخور برای خودم . ولی اونا هرجا لازم شد پشت پا میزنن به عقاید پوچ و دست و پا گیر پدر مادرشون.  چقدر راحت سفر مجردی میرن حالا نه تنهای تنها ، ولی با دوست یا دختر خاله میرن. 

خیلی راحت به خانواده میگن اینقدر به من زنگ نزن خودم دلم خواست زنگ میزنم ، تازه تک دختر خانواده هم هست ، فکرش کنید ...

منم نشستم سر جام هی میگم ای کاش و ای کاش . هی میگم دلم اینو میخواد اونو میخواد . ولی خداییش شرایطی که من دارم هیچ کس نداره . اصلا خدا منو تک و منحصر به فرد آفریده تو بدبختی و اسیری . چیییییی خلق کرده ....

حس ندارم برای پست هام اسم انتخاب کنم . ذهنم دیگه کم آورده .

عالم بیخیالی

رفتم تا سوپری سر کوچه روغن بخرم .. یه پیرمردی نشسته بود روبرو سوپری . از اون پیرمردهای شکسته اما خوش دل و دیدنش حال خوش کن بود . متوجه شدم هرازگاهی سرش میندازه پایین و از ته دل میخنده .  قهقهه نمیزنه اما حال خنده ش عمیق و واقعیه .  به آقای فروشنده که اونم اتفاقا خیلی آدم خوبیه گفتم آقای فلانی این پیرمرد میشناسی؟ نگاه کن چه خوش و چطور با خودش میخنده . گفت آره تا فرودگاه پیاده میره و میاد تا کمکی از کسی بگیره . از خونه ما تا فرودگاه راه زیاد . گفت عشقش نوشابه ست . با هم خندیدیم و از سوپری دراومدم و سلام علیکی باش کردم و بهش انتقال دادم که چقدر از دیدنش حالم خوب شد .

این پیرمرد برکت سر راه من بود .

به آقای سوپری گفتم ، با دیدن این پیرمرد حس کردم که چقدر اون خوشبخت و ما چقدر سخت میخندیم . اونم خندید و تایید کرد. 

عالم بیخیالی یا حتی دیوونگی از عالم ما به ظاهر عاقلا خیلی شیرین تر و صاف تر و بی غل و غش  تره . زندگی میکنن به نرخ روز و میخندن به ارزش همون لحظه که توش هستن .

حالا ما صبح تا شب چرتکه به دست درحال حساب کتاب های مالی و حتی احساسی هستیم . و شدیم مقیاس سنجش همه عالم و آدم .

پیرمرد دوس داشتنی ،  الهی تنت سلامت باشه و همیشه بخندی .


امروز میخواستم طراحی بگیرم اما دستم درد میکرد و نگرفتم   . تقریبا صبح تا حالا بیکار بودم و کار مفیدی نکردم   .

هوای بیرون هم گرم و گرد و خاک و باد  .

از دوستانی که چند وقت نیومدم بخونمشون عذرخواهی میکنم. 


واقعا خیلی دارم فکر میکنم اینجا چی بنویسم که حال شما رو نگیرم .

باشگاه میرم و رو ورزشم پشتکار و تمرکز بیشتری میکنم و غذا خوردنم کمتر کردم. و فعلا دارم ازش انرژی میگیرم . و سرکار رفتنم شده برام اوج لذت و رهایی از خونه و مشکلاتش. 

آقا همچنان پا رو گاز داره همه مون رو نابود میکنه .

تا جایی که میشه جلسات طراحی زود به زود میگیرم که خیلی از روند پیشرفتم عقب نمونم. 

قشنگ تو کلمه به کلمه پستم معلومه دارم زور میزنم که انرژی مثبت انتقال بدم ولی عمقش یه چیز دیگه ست .