پرس جو راجب جا و پانسیون رو شروع کردم.  جلوی کسی هم فعلا حرفی نزدم.  تا ببینم چی میشه. 

من این مدت بارها حرف رفتن رو با خواهر برادرم زدم. اونا هم نسبت به قبل به رفتن رضایت بیشتری دارن   . اما ما عملا به جای چهار تا ، دوتا هستیم . و بارمون خیییییییلی سنگین.  من اگه خودم تنها بودم اصلا نگرانی نبود و میرفتم.  اما حالا هرجا بخوام برم باید خواهرم به دندون بگیرم.

بخدا  زلزله میاد من ترجیح میدم کنارش برم زیر آوار ، ولی بیرون نرم.  همه موقع زلزله فرار میکنن میرن بیرون من میمونم پیش خواهر برادرم. 

نمیدونم حکمت این زندگی چیه ...

حالم خوبه، نگرانم نباشید. 

سعی میکنم از اول ماه دوباره ورزش رو شروع کنم و زندگی رو فعلا به دور عادی برگردونم و کنارش پرس و جو کنم و راه های رفتن رو بررسی کنم . فعلا بخاطر دستم نمیتونم یوگا برم ، اما میتونم با مراقبت،  ورزش دیگه ای انجام بدم . اینجوری صبح ها سه روز خونه نیستم . و سر دل آقا کمی از سنگینی کوه وجودم،  سبک میشه.

امروز رفتم بخیه دستم باز کردم . باز کردن بخیه ها بیشتر از خود عمل درد و سوز داشت.  بعد رفتم داروخانه و یه سری چیز لازم داشتم خریدم و رفتم سوپری برای خودم چیپس و پفک و بستنی خریدم و اومدم با خواهرزاده م نوش جون کردیم. 

چهار روز از ناراحتی سردرد دارم . چیپس برام حس درمانگری داره تو این شرایط ، اما گاهی فراموشش میکنم . مامانم اینا که از عروسی برگشتن ، بش گفتم که آقا چی بگم گفت . خیلی ناراحت شد و تا صبح نخوابیده بود.  صبح بش گفت چرا اینجوری به دختر میگی ، مگه براش چه کار کردی حتی یه حالی ازش نپرسیدی،  نگفتی خرجت چقدر شد ، چقدر تو بی مسئولیت و بی محبتی. 

بش گفت حرفم گوش نمیده اذیتش میکنم . چرا با اونایی که میگم ازدواج نمیکنه . گفت مثل کوه سر دلم سنگینی میکنه این دختر .

من هیچی نگفتم . اما مامانم و خواهرم کلی باش کلکل کردن و کلی بمون توهین کرد .


دوست عزیز که برام کامنت خصوصی فرستادی و رمز دادی . آدرس وارد نکردی و حتی اسمت با حروف ناشناس اومده ،  ممنونم از محبتت.  مجبور شدم اینجا بیام تشکر رو پست کنم .

امروز عروسی همون خواهرزاده ست که گفتم یه سری اومده بودن خونه مون و شوهر خواهرم به من گیر داد که چرا تو شوهر نمیکنی . من تمایلی به رفتن نداشتم و مرخصی هم ندادن و من اصرار نکردم و دستم هم هنوز پانسمان و دلم نمیخواست برم سوال جواب پس بدم . مامانم و خواهرام  رفتن .

خواهر اهوازی که اینجا بود ادامه پخت غذای مامانم رو داد و منم یه کارایی کمکی با یه دست کردم . 

آقا که نرفت و خونه ست . کلی رو اعصاب من راه رفته از صبح و چپ و راست از خواهرم تعریف تمجید کرده که چه غذایییی پختی و چه کدبانویی.  درصورتیکه پایه پخت اصلی غذا کار مامانم بود و خودش دیده بود ولی میخواست منو آزار بده . منم سکوت کردم و هیچی نگفتم .

اومدم خونه برای خواهر برادرم شام آماده کردم و خوردیم و جمع کردم و یه دستی شستم .

اما ...

همین چند دقیقه پیش آقا  از روبرو رد شده و بم میگه خاکبرسر شکل و قیافه ت .

شما بودید چکار میکردید .

من ازش بدم میاد .

آخه من که کاری نکردم و حتی آزاری و زحمتی براش ندارم پس چرا به جرم نون و سقف بالای سر ، به خودش اجازه میده اینجوری منو له و نابود کنه .

چرا خداش جوابش نمیده .

من اززززززشششششش بددددددم میییییییاد. 

هیچ کدوم تون تو حال و موقعیت من نیستید نمیتونید درک کنید که من چی میکشم وقتی از کسی آزار میبینم که هیچ محبتی نکرده و من پا رو دمش حتی نگذاشتم. 

دلم نمیخواد دیگه از فردا بش سلام کنم میخوام همین یه کلمه هم دیگه بین مون نباشه .

خیلی دلم پر .

متاسفم برای خدایی که میبینه و میشنوه و بازم هیچ فرجی نمیکنه .

من نمیتونم برای کسی کامنت بذارم . شما چطور؟

چه کار کنم . کامنت مینویسم اما کد نمیده که بخوام ارسال کنم .

خواهر اهوازی با بچه‌ها اومده .


یه نکته .

اگه دوستی داشتید که به دلایلی نمیتونست کارای شخصی ش خودش بکنه ، به عنوان بهترین دوست ، شما باید حواستون باشه که بگید بیا ببرمت حمام یا بده من برات لباسات بشورم یا هر کار دیگه ای.  البته مینا حتی فکر .... من هم بود و میدونم اگه نزدیکم بود هرکاری برام میکرد . اما دوستی تو نزدیکی م که اینقدر درکم کنه و منو بفهمه تا این حد ، ندارم .

مینا بهترین دوست منه .

بهترین دوست سابقم اومد خونه مامانش و به جای اینکه اون بیاد منو ببینه ، من رفتم . گفته بودم همسایه هستیم . خیلی بیشتر از این ازش توقع داشتم اما حتی منو نمیفهمه دیگه چه برسه به اینکه بخواد برام کاری کنه. 

این دوره درمان خیلی چیزهای خوب داشت ، قدرت ها و مهارت های جدیدم رو شناختم.  علاقه مند شدم به انجام خیلی کارا با دست چپم یا حتی پاهام.  بارم خیلی سنگین نکردم رو دوش اطرافیان.  محبت خیلی ها رو فهمیدم و بی محبتی خیلی های دیگه. 

هنوز آقا حالی از من نپرسیده. 

از همین حد توجه و مراقبت کلی لذت بردم .

تونستم با  خواهرم حرف بزنم که باید یه راه کار جدی برای بلند کردنش پیدا کنیم چون آه و ناله مامانم دیگه دراومده.  و البته متاسفانه هنوز راهکار یا ابزاری برای این کار پیدا نکردیم. 

قدر سلامتی و اعضای بدنم رو بیشتر فهمیدم و بیشتر دوسشون دارم.