توهم ریالی و صفری گرفتم ، بین پنج هزرتومن تا پانصد هزار تومن . خیییییییییییییییییییییلی باید مراقب حساب کتابم باشم . یه وقت ضرر میلیاردی نکنم .
علی الحسابی که گفتم دادن سوءتفاهم بوووود.
چشمام 58 هزار تومن ته مونده حساب قبل عید رو 580 توممممممن دیدم. چقدر هم ذوق کردم .
به سه نفر بدهکار بودم . زنگ زدم به یکیشون میگم نمیتونم همه بدهی رو بدم اما نصفش میتونم بریزم، از اون انکار و از من اصرار . خدا خیرش بده که گفت من اصلا پول رو لازم ندارم تا خیییییییلی دیگه . بعد رفتم سراغ اون دو نفر و پولشون ریختم به حساب شون ، چون یه خصوصی رفته بودم و پول اومد بود تو حسابم . بعد چشمام کار افتاد که ای وای من ، ته مونده اون چیزی رو که داشتم ، دادم برا بدهی هایی که طرف هم نیازشون نداشته . عصبانی و ناراحت نشدم ، خنده م گرفت به خل و چلی خودم .
شارژ 5 تومنی رو 50 تومن وارد میکنم و مبلغ 50 تومن رو 500 تومن میبینم . خدا به خیر کنه بعدیش رو ،باید حواسم جمع کنم . کلی بعدش به خودم خندیدم، چقدرم من خوش حسابم خداییییا.
امروز خیلی هوس طراحی کرده بودم و نشستم آروم آروم شروع کردم و کمی هم سعی کردم با دست چپم کار کنم ، با استادم هماهنگ شدم و جلسه رو گرفتم . کمی دستم خسته میشد زودتر از آنچه که فکر میکردم اما لذت بردم .
تعطیلات در راه و امیدوارم به خوبی پیش بره . امیدوارم شما هم خیلی خوش بگذرونید.
زن همسایه که میشه مادر دوست دوران بچگی م ، منو تو کوچه دیده با چنان ذوقی میگه وای ساره چه خوشکل شدی !!! منم موندم گفتم خدا مگه چه کار کردم چی عوض شده ، فکر کردم به فرم کارم مربوط میشه ، بعد اشاره کرد به پیوند وسط ابروهام، چه ناز شدی ، بابات اجازه داد ، چیزی نگفت؟ نمیدونستم چی بش بگم ، گفتم نه متوجه نشد . من و دخترش از 6 سالگی تا الان با هم دوستیم، خونه هم حتی میخوابیدیم. اون داداش نداره . اینه که منو مثل دخترش حساب میکنه . چند سالی ازدواج کرد و رفت اهواز و رابطه مون نسبت به قبل خیلی کمتر شد .
کتاب من پس از تو رو تموم کردم بالاخره. ..
هر کتابی میخونم تا یه مدت توش میمونم و دلتنگ کاراکترهاش میشم .
فعلا خاطرات یک گیشا رو صوتی شروع کردم .
در نظر دارم بازم آروم آروم طراحی رو شروع و ادامه بدم .
یه علی الحساب گرفتم و خدا را شکر یه پولی اومد دستم ، کمی از بدهی هام میدم .
اوضاع خونه مون خیلی خوب نیس و داره رو به بدتر با سرعت بیشتری پیش میره .
دلم چند تا معجزه میخواد .
بعد از این همه عمر امروز رفتم موهام کوتاه کردم . البته چند سالیه میرفتم برام خوردش میکرد . اما این بار تصمیم گرفتم کوتااااه کنم . تصمیم راحتی نبود و البته مامانم مخالف . ولی من اهمیت ندادم و به خودم گفتم برو یه کار متفاوت انجام بده . برو و یه حال متفاوت تجربه کن . امروز رفتم و مدل مملی کوتاه کردم . و خیلی حس خوبی گرفتم و خودم رو که تو آینه نگاه کردم چقدر عوض شده بودم و متفاوت .
چقدر تو روتین گیر کردم این همه عمر ولی الان دارم کم کم سعی میکنم یه چیزایی رو بشکنم . ولی از مرز درستی رد نشم .
شما دوس دارید کدوم روتین و عادت زندگی تون رو عوض کنید ؟
امروز دیگه مجبور شدم جارو کنم . آقا چه خوشحال بود منو جاروبرقی به دست میدید. تازه گیر داده که چرا خونه ای آشپزی نمیکنی. از صبح تا شب سر مامانم و بقیه غر میزنه . امشب از اول افطار تا آخرش فقط ایراد غذا گرفت . البته همیشه همین طور ولی من امسال چون یه شبایی دیرتر میرسم راحت بودم از حرفاش .
حس بدی تو وجودم راه انداخته . ولی نمیخوام به تفصیل ازش حرف بزنم ....
فردا شب خونه داداشم افطار دعوتیم. من دم اذان سر کلاسم . داداشم گفته مرخصی بگیره منم گفتم مرخصی م برا دکتر رفتن لازم دارم ، شما برید من دم اذان با اون داداش خودمو میرسونم خواهرم هم میبریم ولی اون یکی داداشم میگه من سختمه نمیرم . البته هرسال نمیخواد بره اما اونقدر داداشم اصرارش میکنه که بیچاره مجبور بشه بره .
امروز فیلم Me before you, من پیش از تو ، نگاه کردیم خیییلی قشنگ بود . بعد مدتها یه فیلمی دیدم حس خوب بم داد . و دلم سوخت برای کل ماجرا . من کتابش رو خونده بودم و امروز فیلمش دیدم . هنوز کتاب من پس از تو ، تو دستمه و تموم نشده . ولی دارم با علاقه میخونم .
متاسفانه یه دلایل زیادی از جمله حضور آقا ، هیچ سالی از عمرم لذت شب های قدر رو حس نکردم . دعاتون میکنم با همین زبون ساده و دل شکسته م . شما هم منو فراموش نکنید.
دلم پر از حرف و آه ، اما نمیخوام بنویسم.
دارم به شکستن روتین ها بیشتر از قبل فکر میکنم . به عادی کردن چند دقیقه دیرتر اومدن و یا رب ساعت بیشتر خوابیدن ، بی محلی کردن به حرف های خنجری آقا ، شکستن نظم تو کارای خونه و حتی کارای خودم .
خسته شدم از سوال تکراری همه دوست و همکارام، که چراااا اینقدر زود میری ؟ چرا بیشتر نمیمونی ؟ مگه دیرت شده ؟ تو که بچه نیستی !!!
موندم چه جوابی بدم که ضایع نشم .
چندین سال من خواهر برادرم رو بشین پاشو میکنم . شاید فقط اینجا گفتم خسته شدم. و این همه سال کسی نفهمید من چه میکشم و چه وزنی تحمل میکنم . حالا مامانم کم آورده خیلی زودتر از آنچه فکر میکردم آهش دراومده و از درد دستش و سنگینی خواهرم ناله میکنه . خواهرم که نمیشنوتش اما من از گوشه کنارها میشنوم که با خودش حرف میزنه میگه خسته شدم و میگه فکر نمیکردم اینقدر سنگین باشه . امروز با همین دست و مچ بند سعی کردم کمکش کنم بلند شه که مامانم امروز استراحت کنه اما نتونستم. فقط به داداشم کمک کردم .
تو فکر ساحت یه دستگاه هستیم برای جابجایی ش اما با توجه به شرایط اتاق و کوچیکی جا ، از هرکسی برنمیاد .
نمیدونم چرا اینقدر تو خونه ما ایجاد تغییرات مثبت ، سخت و گاها ناممکن. کاش خونه فروش میرفت و یه جای دیگه میرفتیم با اتاق های بزرگتر که بشه یه وسیله کمکی گذاشت برا بچهها.
حالا که کارام کمتر شده ، دستم بهتره خدا را شکر. ولی همین که کار کنم خسته میشه زود .
ولی حواسم هست که دیگه خودمو هلاک نکنم .