اصلا قصد نگران کردن تون رو ندارم . اما حوصله نوشتن ندارم . حسم نمیاد چیزی بنویسم . خیلی خسته م .

بازم فردا مهمان داریم . دوباره سیستمم ریخته به هم . خشکی شدید پوست ، اشتهای زیاد ، بدخوابی های مداوم ، گرمی زدن و خستگی بدنی ، همه و همه حالم رو گرفتن .

واقعا نمیدونم از چی بنویسم .

میخواستم فردا کلاس طراحی بگیرم ، که باید به تدارک و مهمان داری سر بشه . چقدر دور و بری های ما بی ملاحظه ن . کاری کردن اصلا از اومدن شون حس ذوق و خوشحالی ندارم بسکه این رفت و آمدها زیادی و خسته کننده شدن . البته بهتر بگم  آمدها چون ، رفتنی درکار نیس .

برنامه های زندگی م هیچ کدوم سرجاش و طبق تصمیم من پیش نمیرن و خیلی کلافه م کردن .

بازم آقا گیر داد به ازدواج من و اینکه چرا آشپزی نمیکنم . مسخره میکنه میگه فقط غذا از رو کتاب بلدی درست کنی و فقط غذای انگلیسی و فرانسوی،  بش گفتم خب تو که انگلیسی فرانسوی  نمیخوری پس چرا بهونه میکنی . فقط میخواد رو اعصابم راه بره اصلا انگار کار دیگه ای نداره . دیروز به حدی عصبی کرد که کلی خودمو نفرین کردم اما فایده نداشت . روز بد و خسته کننده ای داشتم .

نیومدم که این چیزا ننویسم اما اومدم آخرش .


سلام به همه دوستان

مدتیه حس اینجا اومدن و نوشتن ندارم .

سه روزی آقا و مامانم نبودن مشغول بشور بساب و پخت و پز بودم . تونستم یه جلسه طراحی هم بگیرم .

خبر خاص و قابل عرضی نیس .

قربان شما ...

همت ورزش

دیروز صبح با انرژی بلند شدم و به خودم گفتم دیگه استراحت بسه ، برو باشگاه و ورزش کن . آخه از بس شیرینی تو ماه رمضون خوردم ، پرتر شدم . از پختنی های مامانم نمیشد بگذرم.  خلاصه مثل هر روز کارام کردم ، آب جوش خاکشیرم خوردم ، صبونه یه نون تست جو با کره بادام زمینی  ( کمی ، فکر نکنید این که میره ورزش چرا کره بادام زمینی میخوره ؟ برای این که قوی هست و باعث میشه ناهار کمتر گرسنه بشم ) خوردم و رفتم . با انگیزه وارد شدم و عالی ورزش کردم و کلی قبل یوگا عرق کردم . بعد هم یوگا و بعد رفتم خونه . آب خوردنم بیشتر کردم . و تا شب حال خوبی داشتم . میخوام به این برنامه ادامه بدم .
برای امروز قرار بود یه کار جدید طراحی شروع کنم ، ولی دیشب تا صبح درست نخوابیدم و برعکس دیروز سرحال نیستم و انگار حس شروع کار ندارم ، البته هنوز دارم میگم همت کن و دست به کار شو . برای همین اومدم اینجا چیزی بنویسم و برم که ذهنم اینجا نمونه.
من نباید وقتم بسوزونم.  باید همیشه مشغول باشم . بیکاری حالم رو بد میکنه .  

من و دخترم

کل تعطیلات به مهمون داری گذشت،  فقط تونستم فایل صوتی گیشا رو تموم کنم ، نتونستم کتاب بخونم یا طراحی کنم . ذوق اتمام تعطیلات رو داشتم که کودک درونم رو ببرم بازار .

و امروز بردمش،  هوا خیییییییلی گرم بود و هست . هی گفت مامان گرممه،  مامان بستنی میخوام ، دو تایی با وجود گرما خوش گذشت بمون ، چه چیزای خوشکلی خریدم براش که خیلی دوسشون داره و دارم . یعنی از خریدمون کلی لذت بردم ، با اینکه واقعا شرایط مالی ناجوری دارم و چشم به راه حقوق هستم ، اما این خرید واقعا بم چسبید . یه هدبند ، یه جفت کش مو ، یه دستبند چوبی،  یه گوشواره استیل آویزی ، و یه انگشتر و دستبند خیلی شیک گرفتم . گاهی لازم به خودم حال بدم حتی اگه از چیز دیگه ای مجبور باشم بگذرم .

عکسش براتون میذارم . بازار گردی تو اوج گرما هم کلی با دختر درونم کیف داد . دستش رو گرفتم و گفتم بریم مامان . اونم با ذوق گفت آره مامان بریم ، موهاش گوش گوشی بستم و یه پیرهن گل دار پرچین آستین حلقه ای تنش کردم با یه کفش عروسکی پاپیون دار سفید .


احیانا فکر نکنید خل شدم ها .

شما هم یه روز کودک درون تون رو با همین تفکر آماده کنید و ببرید بازار یا رستوران ، خواهید دید که چه مزه ای داره . من دلم میخواست حتی ببرمش شهربازی و بره تو اون ماشین برقی ها سوار بشه که هی با هم تصادف میکنن و چققققددددر من اینو دوس دارم . امروز نشد ببرمش ولی حتما یه روزی میبرمش. 


فکر کنید که تیلو ، تیله کوچیکه رو ببره بازار ، میدونم که کلی خرج میذاره رو دستش و باید با کتک بیارتش خونه ،،، اما نه .... نباید تیله رو بزنه بلکه باید کنارش لذت ببره و بذاره رها بشه برا خودش .

ریحانه ، ریحون کوچیکه رو میبره پارک و بازار ، براش لباس میخره ، البته خیلی از سلیقه ریحون خبر ندارم . اما اینو میدونم که همه دختر کوچیکا عاشق بازار رفتن هستن و همه جوره کنار مامانشون بشون خوش میگذره .


آقا محسن هم باید باید دست  محسن کوچولو رو بگیره و با یه لبخند زیبا ببرتش بازار و پارک و شایدم سینما . یه پیرهن مردونه چارخونه تنش کنه با یه شلوارک و یه کفش کنونی ، و یه عینک آفتابی کوچولو رو چشماش که آفتاب اذیتش نکنه  . پول تو جیبی هم بذاره تو جیب محسن کوچولو که حس مردانگی کنه .


مینا هم باید فرشته کوچولوی درونش رو ببره هرجا که دلش میخواد و نه بش نگه . یه تاپ و شلوارک تنش کنه و دستش رو بگیره برن بیرون . و از خاله ساره براش حرف بزنه البته ... مینا کوچیکه دل نازک و مهربونه،  بش نمیاد که اهل اذیت کردن مامانش باشه . میدونم خیلی به حرف مامانش گوش میده . باید ببرتش هرجا دوس داره .


و بقیه خوانندگان عزیزم . تجربه ش کنید و بیاید برام تعریف کنید .


آرزوی من

جدیدا فهمیدم مستقل شدن و خونه جدا داشتن حتی اگه یه اتاق باشه ، تو اولویت همه خواسته ها و آرزوهای منه حتی بر ازدواج هم ترجیحش میدم . دلم میخواد خودم برای زندگی تصمیم گیری کنم و برنامه‌ریزی. 

خیلی دیر فهمیدم که آرزوی واقعی م چیه ....



دو روز مشغول مهمون داری هستیم و مجبور شدم کارای اضافه تری انجام بدم .


امروز دلم هوس کرده یه کار رنگی انجام بدم و کاش این کار سفارشی یا کادویی بود ، که کلی عشق توش جاری میکردم .

دلم رنگ و کاشی رنگی و شیشه کاری میخواد ، کارای متفاوت رنگ رنگی ، نقاشی و کلاژ، رزین کاری ،و کلی ایده رنگی دیگه . اما متاسفانه اینقدر همه چی گرون شده که نمیشه دست به کاری زد .

دلم میخواد ناخن بکارم ، خیلی وقته دوس دارم.  اما بخاطر نماز و بخاطر هزینه ترمیم ماهیانه ش ، و اعتراض اطرافیان ، کلا از ذهنم خارجش کرده بودم . اما حالا دارم بهش فکر میکنم که اگه کوتاه بکارن و طبیعی به نظر بیاد و صد البته پولش داشته باشم ، اون موقع بکارم.  یه روتین دیگه رو بشکنم ...


در نظر دارم شنبه کودک درونم رو ببرم بازار ، یه ماه بش قول دادم ، هوا خیلی گرم ولی دیگه نمیتونم بیشتر از این منتظرش بذارم و باید حواسم به هزینه ها باشه . چرا هر کاری میخوایم بکنیم این هزینه ، اولین دغدغه مون میشه !!!


دلم میخواد خانم زندگی خودم باشم و جبران همه سالهایی که گذشت رو بکنم . هرچند عمری که میره ، دیگه برنمیگرده،  نمیشه هیجان و شور 20 سالگی رو تو 40 سالگی تجربه کرد ، نمیشه تصمیم مهم نوجوانی رو تو پیری گرفت . نمیشه ریسک پذیری جوونی رو با ترس پیری جایگزین کرد .

ولی من اگه خدا لطف کنه و مستقل بشم ، به اندازه لحظات ارزشمند همون موقع ، سعی میکنم لذت خودم رو ببرم ، حتی اگه مجبور بشم کلی از خواسته های گذشته رو به خود گذشته،  بسپارم .

خیییییییییییییییییییییلی دلم میخواد تنها زندگی کنم خیلی زیاد .