امروز رفتم باشگاه که بچهها ببینم . تازه اومدم خونه. فقط مربی و مدیر باشگاه بودش . هیچ کدوم از بچههای قدیمی نبودن و چهار نفر فقط شاگرد جدید بود . نمیدونم چرا جمع بچههای قدیمی اینقدر کمرنگ شده و نمیان و من به شخصه نصف انرژی م از وجود اونا میگرفتم و حالا که نیستن حس خوبی برام نداره. البته من که فعلا باشگاه برو نیستم ولی حس کلی م رو نوشتم.
دیشب یه دستی گاز روشن کردم و روغن تو ماهیتابه ریختم و برای داداشم همبر سرخ کردم و ساندویچ آماده کردم و بردم گذاشتم براش . فقط مامانم خیارشور گوجه خورد کرد چون اونو دیگه یه دستی نمیتونستم انجام بدم . انگار شدت مراقبت ها داره کمتر میشه و یه کارایی رو باید خودم کنم . ولی به خودم گفتم دیگه هیچ وقت کار سنگین تر از توانم برنمیدارم و مجبور میکنم خودشون انجامش بدن.
راستی زمینه وبلاگم عوض شده من که تغییری ایجاد نکردم نمیدونم چطور اینطور شده. ولی خوب شده به نظرم . تنوع خوبیه .
اینقدر این مدت تکه تکه نوشتم که ممکنه یه چیزایی تکراری نوشتم و یه چیزایی هم یادم رفت.
امروز یادم افتاد که تو جریان سفر شیراز و عملم خیلی چیزها آسون تر از اونچه فکر میکردم پیش رفت و من بخاطرشون خیلی از خدا ممنونم.
نگرانی های زیادی داشتم . یکی ش انجام کارای خواهر برادرم بود و حتی کارای خودم . قرار بود تنها با داداشم برم و بغض تو گلوم بود که خواهرم رو به شرط همراهی اون خواهرم راضی کردم که بامون بیاد . و روال کارها آسون تر پیش رفت . اگر خواهرم و شوهرش نبودن نصف این سفر و برنامه لق میموند و شاید حتی کنسل میشد . نگران وضعیت اتفاق ماهیانه م بودم که چطور با یه دست از پسش بربیام. من یه دخترم با هزار جور گرفتاری. اما خدا لطف کرد و اون جریان رو جلو انداخت و من موقع عمل اصلا دغدغه ای از این بابت نداشتم . فکرش میکنم که اگه خدا نخواسته بود و این اتفاق با عملم یکی میشد چه باید میکردم و تو این زمینه از هیچ کس نمیتونستم کمک بگیرم .
یه تومن حقوقم رو دم بیمارستان به حسابم واریز کردن . و من دستم خالی بود موقعی که رفتم . فقط یه تومن از خواهرم قرض کرده بودم که یعنی کل دو تومن رو بدم برای عمل و بعد کلا خالی میشدم و نمیتونستم حتی یه کیلو میوه بخرم تو راه . و باید از کنار همه مغازه ها با حسرت رد میشدم و فقط بدهی هام حساب کتاب میکردم . اما داداشم پول بیمارستان رو یه جا واریز کرد و حاضر نشد اون یه تومن رو علی الحساب بگیره . و اون داداشم که مشکل داره و بامون بود گفت اصلا نبینم فکر پول باشی من همه هزینه رو به اون داداش میدم و پولت تو سفر با لذت خرج کن .
منو که میشناسید دلم نمیاد بارم رو دوش کسی بیافته. همون یه تومن رو به حساب داداشم واریز کردم و خیلی هم شاکی شد . اما گفتم دستون درد نکنه و همین مقدار رو ازم قبول کنید که خودم آروم باشم . حالا سه تاشون قرار هزینه رو بدن . و خدا را شکر که اصلا به پدرشون نرفتن . هم غیرت دارن هم محبت . داداشم قدم به قدم بام اومد و فقط خودش تو بیمارستان بام بود . چون خواهرم با بقیه مونده بود که کاراشون کنه . تا ساعت 4 بی غذا مونده بود و اومد و لقمه گرفت گذاشت تو دهنم چون یه دستم سرم بود و یه دست پانسمان. و هرچقدر شکر کنم کم کردم .
فکر میکردیم ویزیت اولیه برای معاینه تو مطب یه دکتر سرشناس تو شیراز خیییلی طول بکشه اما باورتون نمیشه کمتر از نیم ساعت کارم انجام شد و معرفی نامه بیمارستان رو گرفتیم و رفتیم دنبال کارای پذیرش عمل و تا عصر همگی با حوصله تو ماشین منتظر من بودن تا کارای معاینه بیهوشی هم انجام بشه و برگردیم خونه باغ .
دوستای خیییییییلی خوبی که دارم و محبت شون جبران ناپذیر شده برام .
دوستی که رفت و حضوری نوبت دکتر گرفت .
دوستی که خونه باغ شون رو با همه امکانات چند شبانه روز در اختیارمون گذاشت .
و دوستی که همیشه کمکم میکنه برای رسیدن به خواسته هام.
مادری که حالا داره به جام کارای سنگینم رو انجام میده . و خیلی متعجب شده که من این سالها چطور این کارها رو میکردم.
و خواهری که با ناتوانی دستاش گاهی برام نون تکه میکنه تا برای خودم لقمه بگیرم .
و همه اونایی که انرژی های معنوی بم دادن و روحیه بخش بودن .
و بسیار بسیار شاکرم برای ریز ریز توجهات خدا و آسون کردن این مسیر .
و به اندازه تمام خوبی هایی که از دور و بریام میگیرم یکی هست به همون اندازه آزار میرسونه. و حتی دشمن با من اینگونه نبوده که او هست . و صد البته جای شکر داره که فعلا تو قهر هستیم از شدت بی محبتیش .
و دنیا پر از آدمای خوبی ست که خدا سر راهم گذاشته. و من بی حد و اندازه سپاسگزارم.
برای همه شون دعای خیر و سلامتی میکنم با دل شاد .
و شکر دست چپی هست که اینجا بنویسه و یار دست راست باشه . خدا را شکر که امروز تونستم شکرگزار باشم و چشمام بازتر و دلم پرنورتر از دیروز بوده .
دلم برای اینجا تنگ شده.
ولی خب تایپ کردن راحت نیس که هر روز نمیام . تا حد زیادی مهارت دست چپم تو کارها بیشتر شده . عکس از دستخط چپ تو کلاسم گرفتم اینجا براتون میذارم.
بیکاری صبح ها رو با کتاب خوانی و سرک کشیدن تو گوشی سعی میکنم پر کنم اما حس خوبی برام نداره و چرت میگرم.
همچنان آقا حالی از من نپرسیده تازه نفرین هم کرده که الهی سلامت نباشی و به دنیا نمی اومدی.
منم تو تمرین بیخیال شدن هستم و ندیده گرفتنش.

امروز به کمک مامانم رفتم حمام به یاد بچگی ها . اصلا فکرش نمیکردم دوباره روزی بیاد که مامانم منو حمام بده. یه عمر کار کردم و مراقبت. حالا خودم مراقبت لازم شدم . این جریان بیشترش خیر بود برام . درسته الانم نمیذارم خیلی بارم رو دوش کسی بیافته. اما از اینکه کمی توجه دیگران و مراقبت اونا رو میگیرم برام لذت بخشه . کمی تجربه کنم که حواسشون به من هست . لازم نیست دغدغه بلند کردن خواهر برادرم رو داشته باشم فعلا .
فهمیدم خیلی کارا میتونم با دست چپ انجام بدم و مهارت جدید پیدا کنم . لباسام تنهایی عوض میکنم . موهام شونه میکنم خوبه که کوتاه کردم . و خیلی کارای ریز دیگه .حتی لباسام خودم میشورم با همون یه دست و فقط مامانم رو بند میندازه.
دیروز نمونه سوال طرح کردم با دست چپ و دادم همکارم تایپ کنه . شاگردام و بقیه تعجب میکنن چطور با دست چپ هم میتونم بنویسم .
خیلی دلم میخواد زود به زود بیام هم بنویسم هم بخونم . ولی تایپ کردن برام سخته.
خدا رو شکر دستم از عمل اذیت نیس . کارام مامانم میکنه . به جام ظرف میشوره گاز پاک میکنه جارو میکنه خواهرم و برادرم بلند میکنه . منم خورده ریز یه کمکی با دست چپ میکنم . آب میارم خواهرم دست و روش میشوره و برمیدارم. امروز مجبور شدم فرم کارم با دست چپ بشورم و انداختم رو بند به مامانم گفتم فقط صاف شون کنه . اون گفت چرا شستی ولی من دلم نمیاد اینقدر اذیت بشه . با دست چپ غذا به دهن میبرم مامانم تعجب میکنه میگه چطور میتونی با چپ بخوری ؟ گفتم این چند سال کار کردن با چپ رو هم یاد گرفتم . پای تخته با چپ مینویسم. دستخطم بدک نیست .
دلم میخواد به تفصیل از سفرمون بنویسم ولی نمیتونم. هنوز مزه ش زیر زبون همه مون هست. من و خواهر برادر تو خونه ای با اون خواهرم و شوهر و پسرش رفتیم خونه باغ دوستم که قبل از شیراز تو کوحمره سرخی. خیلی توش آرامش داشت یه حس سبک و متفاوت. خواب راحت با صدای گنجشک ها. انگار تو خونه شخصی خودم بودم از خونه آقا برام امن تر بود . هوا خوب بود و برای ناهار و شام بیرون مینشستیم. یه سگ هم بود که کلی بامون دوست شده بود و پاهام لیس میزد . سرگرم کننده بود .
شیراز هم دو روز به دکتر من گذشت دو روز هم رفتیم ستاره فارس بازار و شهربازی و سرای مشیر و بازار وکیل و بازار بین الحرمین. مانتو و کیف و شال و روسری خریدم. تو شهربازی ستاره فارس با خواهرزاده م سوار ماشین برقی شدم چه حالی داد . دلم نمیخواست پیاده شم. کلی عکس گرفتیم و حسابی بخور بخور کردیم . واقعا متفاوت و خاص بود . آخه تو سفرهای قبل همیشه آقا یا زن داداش ضدحال میزدن اما این بار نبودن که به ما خوش گذشت.
برای بیمارستان همش داداش کوچیک همرام بود بیچاره خیلی زحمت کشید . وقتی اومدم تو بحش برام غذا آوردن خودش لقمه میکرد میگذاشت دهنم . خدا بش سلامتی بده. خوبیش این بود که بستری لازم نبود و کارام روز قبل انجام دادن و روز بعد چکاپ اولیه و رفتم عمل . عمل هم بی حسی موضعی بود . دکتر ضیایی خیلی با حوصله و مهربون بود . تعویض پانسمان رو یادم داد و چون گفتم نمیتونم دوباره بیام گفت تو شهر تون بخیه ها رو باز کن . خدا رو شکر همه چی خوب پیش رفت ولی جای خالی محبت آقا همیشه خالی میمونه. و یه خاطره از بی محبتی و سنگدلی ش تو ذهنم حک شده.
راستی برای تشکر از دوستم که خونه داد رفتم یه تابلو فرش خریدم و امروز براش بردم . به هرحال 5 روز خونه شون بودیم و نمیشد بی تشکر بمونه یه تابلو فرش خوشکل به قیمت 380 براش گرفتم. برام گرون بود اما واجب و لازم بود .