من بداخلاق

یک ماهه بخاطر مریضی خواهرم ریشش رو نزد و میگه تا خواهرتون نبینم ریشم نمیزنم ، میگه روحم باش رفت ....

ولی 

وقتی من عمل کردم حتی به دروغ و تظاهر نپرسید چطوری ؟ حتی تا همین امروز .

اشکال نداره سهم من از زندگی همه نداشتن ها و نرسیدن هاست . 


من حسود نیستم ... اون .....


یه سفارش از یکی از مشتری ها که معرفی کرده ثبت شد و از فردا میشینم پای سفارش . 

تقریبا ۴ روزه از سردرد و چشم درد راحت نبودم . خوابم افتضاح شده و حتی خوراکم . 

فکر کنم سردردم از فشار کاری هست که به چشمام وارد میشه و سرکار ۴ ساعت یه سر چشمم تو گوشی هست بدون استراحت و وقفه و شاگردا هم که نور علی نور ... 

تصمیم گرفتم حتما این هفته مرخصی بگیرم و برم هم متخصص داخلی و هم چشم پزشکی.  

استراحت ندارم . و خیلی بداخلاق شدم و بی حوصله.  

تا حرفی میزنم هم زود اول خودم پشیمون میشم و تازه شروع جنجال درونی منه . خسته م خدااااا. 




امید

تو زندگی مفاهیم ارزشمند زیادی هست که در ظاهر کلمه معنای بسیار بسیار والاتری دارن ...

مثل عشق

مثل آرزو 

مثل امید 

اگه عاشق نشی و از دنیا بری یه جوری قافیه رو باختی ، یه موجود نباتی بودی که خوردی و خوابیدی و رشد فیزیکی فقط کردی ، اما نفهمیدی عشق چیه دوس داشتن چیه . نفهمیدی بخاطر عشقت زندگی کردن چیه . نفهمیدی براش مردن چیه . 


و اگه آرزو نکردی هم یعنی زندگی نکردی ، رشد نکردی و حرکت نکردی به سوی آرزوت.  و دنیا رو قشنگ تر متصور نشدی برای خودت . سرت رو عین کبک کردی توی برف که هرچی دارم کافیمه و آرزوی بیشتری ندارم . 


و اما امید ... امید برای من همیشه یه نیروی محرک خیلی قوی بوده،  شاید گاهی گمش کردم اما زود یه جای دیگه پیداش کردم.  و همیشه امید بوده که توان قدم برداشتن به سوی همون آرزو و عشق رو داده . انگار قوی تر از اون دوتاست تو وجودم . 

امید عین پسر منه . شاید اگه پسردار میشدم یکی از گزینه هام برای نامگذاری،  امید بود . امیدی که باعث بشه ماهیت پسرم هم همیشه امیدوار بمونه و برای عشق و آرزوش حرکت کنه . و من این پسر لوس مامان رو خیلی دوست دارم . 

و چه مامانی میشم من فقط خدا میدونه . 


از بحث دور نشم که بحثی هم درکار نیس . میخوام بگم من باز هم از امید کمک گرفتم که سرپا بشم و راه برم . ولی گاهی امید زیادی و زل بستن به یه روزنه که نورش تو چشمم رو میزنه ، ممکنه جوری منو بکوبه زمین و از اون مستی خارج کنه که همه وجودم رو تکه تکه میکنه و میریزه بیرون از خودم ‌ . عین کورتاژ جنین و دردی که مادر بیچاره میکشه.  

تکه تکه ، آره تکه تکه و با درد زیاد ، هر قسمت وجودم رو میکنه و میندازه دور . قلبم رو اول از همه چنگ میزنه و با خشونت از رگ و ریشه جدا میکنه و بعد عقلم رو به زوال میبره و بعدش دیگه دست و پایی نمیمونه ..‌ همه رو نابود میکنه . وای که چقدر درد داره . و من عین این مسیر رو بارها و بارها رفتم و ضجه زدم به حال غریب خودم . 

و چقدر این روزها دستم به پای خدا بسته شده ، فقط خود خدا میدونه . 


روزها رو معمولی سر میکنم و گاها یه اتود دستی میزنم برای تمرین اون کلاس جدید که ثبت نام کردم . 

هنوزم نمیخوام تابلوی جدید شروع کنم .

و کلاس های آموزشگاه خیلی برام سخت شده و چشم هام خیلی اذیت میشن و واقعا حجم فشار کلاس های آنلاین رو نسبت به حضوری دارم حس میکنم . این یه سال کار مجازی خیلی فشار زیادی رو تحمل کردم و دیگه انگیزه کار ندارم . تنها دلیلم از سرکار رفتن فقط تو خونه نموندن زیر فشار مضاعف آقا بودن هست ، وگرنه حتی پولش دیگه برام ارزش نداره دربرابر زحمت و زجرش. 

یه ترجمه هم داشتم که دو روزه نشستم و تمومش کردم . آقای مشتری این بار توقع داشت که کار رو با فرم شرکت انجام بدم . اگه کسی نمیدونه فرم شرکت چیه ، باید بگم که از اونجا که اینجا صنایع و شرکت ها زیادن و اکثرا شرکتی هستن و شرکت امتیازهای زیادی به پرسنل میده ، مثلا استفاده از باشگاه های ورزشی و رستوران ها و زبانکده ها و  و و  و و  و  ، هزار جور امتیاز دیگه . که شرکتی ها ظاهرا برای نفس کشیدن شون هم از محل کارشون گرنت میگیرن و نباید از دستش بدن . حالا ایشون میگفت بیا فرم شرکت میدم تایید کن تا من پولش از شرکت بگیرم  حالا اون اصرار من انکار .

 یعنی من بعد دو ماه برسم به پول ترجمه. دیدم خیلی پیله ست  ، با اینکه رئیس مون معرفی ش کرده بود ، رودرواسی  رو گذاشتم کنار و گفتم آقا من ۱۶ سال تو این زبانکده کار میکنم سه ماهی یه بار حقوق میگیرم ، همه خورده درآمدم همین ترجمه های چند ماهی یه بار هست که یه پولی بیاد دستم و خرج تو جیبم دربیاد . من نقد کار میکنم و نمیتونم منتظر ۱۰۰ تومن یا ۲۰۰ بمونم تا دو ماه . به هیچ رقمه راضی نمیشم و دنبال یکی دیگه بگردید که گرنت تون هدر نره ‌ . قرار نیس من جور بکشم که . عین همین حرفا رو بش زدم و بعد بش گفتم خب شما برای اینکه گرنتت نسوزه پول نقد رو بده من بعد دو ماه پول شرکت رو از رئیس من بگیر ‌ . گفت روم نمیشه به رئیس تون بگم . مشتری و رئیس مون همکار و دوست هستن . البته بعدش من فهمیدم . ولی این آشنایی اصلا برام مهم نبود ‌ . از خدام بود بره حرفام به رئیس م هم بگه . بش گفتم من ۱۶ سال هشتم گرو نهم هست . حالا ترجمه هم بدم بره تا ۳ ماه منتظر پولش بمونم ؟  خیلی جدی شده بودم و شاید کله خر .  بش گفتم برید به رئیس بگید خانم فلانی اینجوری گفته و شما بعدا پول به من بدید . یعنی پیشنهاد از سمت من باشه که آقای مشتری تو رودرواسی با رئیس  نمونه و بدبخت گرنتش نسوزه . اونم دیگه شل کرد و گفت باشه باشه . به نیم ساعت نکشیده فایل ترجمه فرستاد و قیمت پرسید و پول رو واریز کرد ۱۳۲ تومن .... که براش فقط کار رو انجام بدم . منم انجام دادم . 

دیگه برای کار رودرواسی نمیکنم بسه دیگه . 


کارایی میکنم که خیلی احتیاج به حس و علاقه ندارن ، مثلا طراحی سوال برای ترم جاری . 


وقتی اومدم قرار نبود و حس اینقدر نوشتن رو نداشتم . ولی پیش تون  خوشِ . 

اولش که وبلاگ باز کردم گفتم یه چیزی بنویس این خواننده هات از چشم انتظاری دربیان ولی بعدش طولانی شد . ببخشید.  

ازبس شما خوبید ، میام دلم نمیخواد زود برم . 

خیلی دوستون دارم همه تون رو . تک به تک .

خواهرم از بیمارستان مرخص شد همین دیروز . ولی فعلا توان راه رفتن نداره و با ویلچر آوردنش خونه . باید فیزیوتراپی بره . ظاهرا اوضاعش خیلی بدتر از ۳۰ درصد درگیری ریه بوده . آمارش از طریق یه آشنا تو بیمارستان دراوردیم و گفته بودن که وضع ریه ش خیلی بد بوده و کلا سفید شده . 

چقدر ما این مدت اذیت شدیم.  ولی هنوز هم که هنوزه خانواده و بچه‌هاش اونجور که باید رعایت نمیکنن و همش دور هم هستن . آخه به اینا چی بگی . خودشون قوی بودن خوب شدن و ضربه محکم رو خواهر ما خورد . خودشون هم این مدت اذیت بودن چقدر ولی نمیدونم چرا کله شقی میکنن . 


حرف بیشتری برای گفتن و نوشتن ندارم فعلا . 

صبح ها یا کار خونه یا بیکار . حتی تو سوشال مدیاها زیاد آنلاین نمیشم . 

دلم به کار طراحی هم نمیره . 

ولی امروز رو با تمرین های مدیتیشن شروع کردم . کمی بهترم که اومدم اینجا .

آخر طاقت

آدم ها وقتی رو تخت بیماری و مریضی هستن ، بیشتر از اینکه نگران خودشون باشن نگران اطرافیان شون میشن و دلشون برای پرپر زدن اونا میسوزه ، البته من اینجور فکر میکنم.  از اونجایی که این روزا خیلی به مردن فکر میکنم و حتی راه های سخت و آسونش،  الان یادم افتاده که دلم میسوزه برای کسانی که بخوان منو تو تخت مریضی ببینن یا بیان سر خاکم . ولی واقعا چرا باید برام فرق کنه وقتی که دیگه خودم از پس حال خودم بر نمیام ؟ 


انگار طبیعت مسخره من حتی تا اونجا هم قراره نگران و دلسوخته دیگران باشه نه خودش که داره میمیره یا مُرده . 

تنفرم از زندگی به اوج خودش رسیده .

خستگی از مریض داری به نهایتش رسیده .

و هنوزم نمیتونم تصمیم بگیرم . 

حس میکنم یه دیوار محکم و قوی قششششنگ جلوی صورتم و نفسم قرار گرفته و اینقدر جام تنگ و تاریکه که نمیتونم یه نفس هم برم جلوتر . 

و الهی این نفس هرچه زودتر قطع بشه .


زن داداشم که خیلی نگرانمه،  میگه همش تو فکرتم . اگه تو خونه کسی مخالفت نمی‌کرد و لازمت نداشتن ، میاوردمت پیش خودم که با ما زندگی کنی و راحت بشی . دختر نداره و از سه پسرش ، یکی شون متاهل و مستقل هست . ولی از برادرم مهربون تر و با محبت تر هست در یک کلام . 


دلم میخواد عین اژدها دهن باز کنم و همه جا خشم خودم رو خالی کنم با اون آتیشی که بیرون میدم و نعره سوزناکی که میزنم . 

روزهای خوب قدیم

دیشب داشتم به توصیه مشاورم کتاب صوتی پنج دقیقه شادی بخش رو گوش میدادم ، اینکه صدا و سواد خواننده ش چقدر بده بماند و اینکه علاقه ای به کتاب های صوتی ندارم ...

فقط دارم سعی میکنم حرف گوش کنم و کارایی که مشاوره م میگه انجام بدم.  به سختی تمرکز میکنم و بیشتر تا میشنوم خوابم میگیره . ولی یاد کلاس یوگا افتادم ، چقدر دلم تنگ شد و هوای ساعات و دوستان یوگایی رو کردم . واقعا جمع خوب و صمیمی ای داشتیم . خیلی کم شدیم و بعد هم کرونا که همه چیز رو نابود کرد و حسرت ها رو بیشتر کرد . 

دلم میخواد برگردم به اون روزها ...

انسان موجود عجیبیه در حال زندگی میکنه اما همیشه ترس آینده رو داره و وقتی تو حال کم میاره دلتنگ گذشته میشه . همیشه معلق و بی هدف . شایدم من اینجورم.  

فعلا سفارشی دستم ندارم و به نظر میاد حتی بعد ماه رمضان هم حس ادامه آموزش تابلوهام رو ندارم . البته مطمئن نیستم . شاید چون الان مشغول اون آموزش جدید اتود زدن هستم فعلا به همین اندازه کشش دارم نه بیشتر ،  و زمان بیشتری به خودم بدم که کمی بیکار و بی دغدغه سر کنم ، البته دغدغه و استرس سفارش،  وگرنه زندگی من که از صبح تا شب همش استرس و گرفتاری هست . 

خواهرم هم هنوز مرخص نشده ، گفتن شاید شنبه یکشنبه. 

خدایا همه مریض ها سالم به خونه شون برگردن.  

کاش کرونا تموم بشه و به ما فرصت زندگی بده واقعا خارج از تحمل و توان بعضی از خانواده هاست . اینکه هنوزم قرنطینه باشی و نتونی یه صبح تا عصر جایی بری . من که خودم اهل بیرون رفتن نبودم ولی حداقل یه کافی شاپ یا رستوران میتونستم با دوست و همکار برم حتی دزدکی . ولی حالا از اونم محروم شدم.  هی میرم کار میام خونه و تو خونه هم کار رو کار و فشار رو فشار . 

همه مون به صبر و طاقت بزرگی نیاز داریم ، بعضی ها کمی بزرگتر .