امروز برگشتم به چند سال قبل ، شاید سوم راهنمایی یا اول دبیرستان، با آهنگ های سیاوش شمس و اندی و کروس چه عشقی میکردم . عاشق هم میشدم تو توهم . عشق های یه طرفه . حالا حتی میتونم بگم بچه گانه . عشق که بازی نیس . ولی دوران نوجوانی و شور و هیجان غیر قابل کنترل ،
آلبوم صحنه سیاوش شمس و آهنگ دختر ایرونی ش ، واااای. بعید میدونم کسی گوش نداده و لذت نبرده باشه و خاطره نساخته باشه . اون سالها خواننده مورد علاقه من اندی و کروس و بعضی آهنگ های مارتیک بود . حالا فهمیدم مارتیک بوده. اون موقع تو گوش من همون یه نوار کاست که هی تو ضبط گیر میکرد، همش برای من صدای اندی بود واقعا تشخیص نمیدادم . امشب یه کوچولو آهنگ از گوشی بچهها شنیدم و رفتم گوگل و چندتا آهنگ دان کردم و عجیب اینکه با آهنگ دختر ایرونی بدن ساکنم تکون خورد و همونطور که نشستم تو تاریکی و کسی پیشم نبود ، یه قِری به دست و شونه ها دادم . البته میگن قِر مال کمره اما ما فعلا قرض گرفتیم برای دست و شونه ها 
چه حال خوبیه همیشه یه چیزی باشه دلت رو خوش کنه و حالت رو خوب .
الان دیگه خواننده خاصی رو دنبال نمیکنم ، هر آهنگی به دلم بشینه دان میکنم . و لذتش میبرم . سبک موسیقیایی م پاپ هست . اما گاهی کلاسیک و سنتی هم تو شرایط خاص گوش میدم .
یه ترجمه برام اومده .
فردا باید ریزه کاری ها و البته بیشتر از ریزه کاری های سفارشم رو تکمیل کنم .
تمرینات اتود کلاسم هم مونده .
یه کار کوچولو هم بازار دارم که هنوز برای رفتن برنامه نریختم .
تقریبا یه هفته ست سر لج بدی با گربه ها گذاشته . تمام وقت جارو و چوب و داد سر گربه ها ... و حتی تو حیاط بشون امان نمیده کلا از رو دیوار فراری شون میده . هرچی مامانم و داداشم بش میگن چه کال حیوون زبون بسته داری ، با یه نیشخند ردش میکنه . دیروز هم گفت وای به حال کسی که ببینم گربه ها راه داده داخل ، خودش و گربه ها از خونه میندازم بیرون . البته که به این سادگی نیس . و گاهی دزدکی راه شون دادیم و شیر و آب و غذا دادیم . از سه تا گربه الان فقط دو تاش میان تو حیاط . یکی شون که گفتم خیلی با من دوسته و یکی که با داداشم بیشتر . اونی که با من دوسته بیشتر از اون یکی که دو هفته ای هم هست پاش از دم رون از بدنش در رفته و نتونستیم براش کاری کنیم، بیشتر تو خونه میاد خیلی وابسته شده . ولی اون که پاش آسیب دیده بدبخت با همین پا ، چند روز پیداش نمیشه .
بیچاره بدجور لنگ میزنه . ما سعی کردیم این مدت بیشتر تو حیاط نگهش داریم تا بلکه پاش خوب بشه ، اما آقا طوری فراری شون میده که بیچاره با همون پا از رو دیوار فرار میکنه.
اونی که دوست منه و خیلی وابسته شده رو باید ببینید تا باورتون بشه . همه احساسات یه آدم رو تو نگاهش نشون میده . جوری این چند روز ترسوندتش که بگم قلب کوچیکش هر بار مچاله شده و ما هم چقدر غصه خوردیم باش . دلم کباب میشه وقتی میبینم چطور قلبش تند تند میزنه و با نگاهش همه جا رو میپایه که آقا نیاد طرفش ، حتی از صدای آقا هم میترسه. یاد خودم میافتم و بی کسیم ، این حیوون زبون بسته هم چی میفهمه ، هر روز میترسه و فرار میکنه و دوباره برمیگرده .
خدا آقا رو هدایت کنه به راه راست ، قبل از اینکه خیلی دیر بشه .
از وقتی رفتم چشم پزشکی خیلی سعی میکنم کمتر سرم تو گوشی باشه . قبلا سرکلاس یه سر چشمم تو گوشی بود حتی وقتی نیاز نبود واقعا . اما حالا میبینم میشه خیلی وقتا چشمم از گوشی بگیرم اونورتر یا حتی لابلای کار چشمام ببندم . انگار تا دچار مشکل نشیم راه حل های بهتر رو پیدا نمیکنیم. مثلا نیاز نیس وقتی ویس ضبط میکنم یا ویس گوش میدم اونجور زوم کنم تو گوشی . واقعا چرا اون همه زوم میکردم و به چشمام فشار آوردم. حالا سعی میکنم بیشتر تایم یه جوری استراحت بدم و جاهای غیرضروری زل نزنم تو گوشی .
سفارش تو دستم هنوز ریزه کاری هایی داره که باید شنبه بشینم پاش . مشتری که اصلا عجله نداره خدا رو شکر . همزمان تمرینات جدیدم رو هم دارم .
باز هم امروز با خواهرم حرف زدم و شوخی کردیم و بعد از ماه ها خنده ش رو شنیدم ، چقدر حالم خوب کرد . خدایا شکرت . البته هنوز هم راه نمیره .
عید فطر هم خیلی معمولی و یا بهتر بگم با تنش های زیاد آقا از صبح تا حالا برگ خورد و رفت و حسی ازش نموند . فقط تماس های زیاد داشتیم و دیدارها رو سپردیم به روزهای پس از کرونا انشاالله.
سعی میکنم تو تعادل نسبی به آینده زندگی رو پیش ببرم و تا جایی که میتونم چیزی رو پررنگ نکنم که اذیت نشم .
امروز رو مرخصی گرفتم و رفتم چشم پزشکی .
خدا رو شکر چشمام ضعیف نیستن ولی دکتر گفت خشکی چشم شدید داری . سه مدل قطره داد که دو تاش برای یه ماه و قطره اشک باید برای همیشه استفاده بشه . جای شکرش بود که کار به عینک نکشید . تست بینایی مشکل نداشت .
متخصص داخلی نشد برم نه چون تایم نداشتم ، بلکه بخاطر شدت کرونا و بسته شدن بعضی راه ها و ترس از آلوده شدن .
دیروز با خواهرم حرف زدم ، صداش خیلی بهتر و جون دارتر بود . و از دیروز قرار بود دیگه بره فیزیوتراپی. خدا رو شکر .
مشغول سفارشم هستم هنوز و اتود زدن مدل های مختلف اشیا زنده با استاد جدیدم .
ببینید گفتم بیام تو پست جدا یه چیزایی توضیح بدم .
آقا یه عمر محبت به کسی نکرد و اگه کرد حتما زد تو چشم طرف و همه رو بدجور ازبین برد .
از برادرش گرفته تا دائی های من
از خاله ها و عمه ها و حتی همسران شون .
هیج کس از زبون تلخ و نیش دار ایشون در امان نبوده و نیس .
حتی مرده ها ...
همه به اجبار و ترس سالی یه بار اومدن عرض ادب از رو علاقه و محبت نبوده .
مامانم همیشه میگه وقتی پدرش فوت کرد حتی یه روز عزاداری نکرد و حتی یه روز مرخصی نگرفت .
برای هیج کس عزاداری نکرد نه برای برادرش و نه خواهرش و نه شوهرای اون دو تا خواهرش که چند وقت پیش فوت کردن . اصلا انگار برای هیچ کس غیر از خودش ارزش قائل نیست.
حالا جریانِ خواهرم و شوهرش و بگیر برو تا کوچکترین عضو اون خانواده که الان فکر کنم یه ساله شده ، برای ایشون فوق العاده محترم و عزیز هستن و انگار چشم هاش هستن . هر جمله ای که مینویسم خیلی چیزا یادم میاد و دوباره رشته کلام از دستم میپره . شاید قاطی پاطی بشه .
اینکه الان چرا اونقدر ویژه ست خیلی واضح نیس . اگه بگم بخاطر احترام هست خب اون خواهرم هم احترام خیلی زیادی میذاره . ولی هیچ وقت پیشش نمیمونه شب بخوابه مثلا . ولی تا حدی هم این خواهر ویژه من ، که الهی تنش سلامت باشه و قواش دوباره برگرده ، همگی بطور خاصی هوای آقا و مامانم رو دارن . یه جورایی که گاهی بعضیا میگن چاپلوسیه. در اون حد .
یه چیزی خیلی فرق داره و اونو جذب شون کرده .
ولی چندین سال پیش سر ۵۰ هزار تومن بدهی ، خواهرم رو بی حیثیت و آبرو کرد جلوی شوهرش . حتی دم مدرسه شوهرخواهرم رفت و آبروریزی کرد . چند سال پابُر شدن تا تونستن اون سالها بدهی شون بدن . ولی شوهرخواهرم خیلی بزرگواری کرد و کینه به دل نگرفت و هی محبت و احترام تا حالا شده این .
همیشه این سالها سعی کردن تغییر مثبتی رو رفتارش ایجاد کنن . همیشه برای اینکه ما نفسی بکشیم میومدن التماسش میکردن و میبردن خونه شون . و از هیچ کاری براش دریغ نکردن . اما فایده نداشت .
خواهر ما ویژه و نورچشمی شد .
تا کرونا و مریض شد اون بیچاره .
آدما از جایی گرفته میشن که دردشون میاد و شاید اینم درسی بوده برای ایشون . اما درس نشد . بازم سرکوفت اضافه تر شد تو سر ما . یه ماه ریش نزد ... پریروز شوهرخواهرم با پسرش زنگ زدن بش که پدربزرگ ریشت زدی ؟ آه و ناله و عجز کرد که تا دخترم نبینم ریشم نمیزنم . بش گفتن حالش خوبه گفت نه . بعد هم چون برای کار میخواستن برن گناوه ، بش گفتن میای بامون کمی روحیه ت عوض بشه . ایشونم از خدا خواسته . صبح رفتن و ۹ شب که من رسیدم خونه دیگه ایشون خونه بود . ریشش رو دیده بودن و دیگه به هدفش رسیده بود که خودنمایی کنه .
من پام تو حیاط گذاشتم متلک بارونم کرد . منم سرکار مشکلی برام پیش اومده بود با یه شاگرد از یه طرف و از یه طرف هم چشم درد و سردرد امانم بریده بود ، رود چشمام جاری شد و چقدر تو سجده هام التماس خدا کردم .
امروز ریشش رو زد دیگه با اینکه خواهرم رو ندیده و فقط تونسته بود خودش رو نشون اونا بده .
از این مرد دریغ یه خاطره کوچولوی شیرین .
از بین همه اون پسر دخترا الان فقط و فقط این خواهرم عزیز و خاصه . بقیه یا معمولی یا مثل من نخواسته و دق سر دل ایشون .
چرا اون ویژه و چرا من نگون بخت ، این راز خاصی نداره . من شاید دخترش نیستم . مهم نیست اصلا . اتفاقا اگه میگفتن دختر و پدر نیستیم خوشحال تر بودم. خیلی دلم ازش پره خیییلی.
بخاطر درد مستمر چشم و سرم میخوام کمتر تو گوشی باشم . مگر به اجبار کلاس های آموزشگاه یا خصوصی و یا حتی ترجمه .
نمیتونم کلا بذارم کنار اما باید کمش کنم . تا این هفته برم دکتر و ببینم نتیجه چیه .
به دعاهاتون خیلی نیاز دارم در حد استیصال.
خواستم این پست رو رمزدار کنم .
شاید بعضیا ادبیات م راجب یک پدر رو نپسندن ... چون پدرانه ها دیدن و لمس کردن و من فقط داستان هاش رو شنیدم . پس کسی حق قضاوت منو نداره . اگه به خودش حق داد ، بیاد فقط یک هفته جای من زندگی کنه و ببینه از صبح تا شب این مرد با من چه میکنه .
و نخواستم رمز بذارم چون لازم شد یه سری ابهامات خواننده هام رفع بشه.
حتما یه نوری یه روزی یه جایی به یه طریقی تو زندگی من هم میتابه ، میگن اینجور نمیمونه .