کوک دل

امروز به زور تونستم رختخوابم رو از جا بلند کنم . رو زمین کشیدم و رسوندمش تو کمد دیواری . 

جارو نکردم و سعی کردم بیخیالش بشم ، اما تو سرم وول میخوره . 

کارای صبح و خواهرم رو کردم و نشستم پای طراحی ، اما از شاید یه ساعته فقط دارم خط میکشم و هی پاک‌ میکنم . دل و فکر و دست و مدادم اصلا همساز و هم کوک نیستن . حتی عصبی شدم ازبس طرح رو کشیدم و پاک کردم.  

حالا هم باید کلاس اون دو بچه فامیل رو برگزار کنم . 

چقدر بدِ که اینجوری تو گل گیر کردم . میشه گفت عصرها حالم بهتره چون میرم سرکار ولی صبح ها هر روز همینه.  ولی واقعا تا کی ... 

امروز دلم برای کسی تنگ شده که حتی یه هفته دوستی و آشنایی نداشتیم . حس عجیبیه.  چطور دلتنگ کسی بشی که اثرش تو زندگیت بیشتر از چند ساعت آشنایی نبوده!!!  

من برم کلاسم رو شروع کنم . 

به دعاهاتون خیلی خیلی محتاجم.  و امیدوارم خدای همه مون از دل مون خواسته مون رو بشنوه و اجابت کنه . 

دیروز همکارم صبح نوبت دادگاه داشت و بعدظهر حالش خوب نبود و پیام داد که ساره تو که کلاس نداری منم حالم خوب نیس امروز نمیام ‌ . خببببب منم ناچارا موندم خونه . همون ساعت ۴:۳۰ بود که پسردایی مامانم و دو تا آقا و خانم هاشون که من حتی نمیشناختم اومدن خونه . تو این کروناااا.  البته مامان و آقای ما بی تقصیر نیستن که زنگ میزنن میگن دلمون براتون تنگ شده و اونا هم بیشعور. 

حالا یکی ابراز دلتنگی کرد یا تعارف کرد ، شما چرا زود لشکر کشیدید.  همه بیرون ماسک داشتن اما تو خونه ماسک ها پایین بود. منم شربت آماده کردم و با همین کمرم که امروز بدتر از دیروزه،  خم و راست شدم جلوشون.  به مامانم گفتم من پیش اینا نمیشینم.  شما واکسن زدید دیگه فکر می‌کنید روابط تون آزاد شده و بیخیال شدید.  اما ما که نزدیم . بگو رفت سرکار.  عین هر روز.  

رفتم تو اتاق پیش بچه‌ها قایم شدم تا یه ساعتی نشستن و رفتن . انگار من خونه م کار رو کار میاد ‌ . بعدش هم یه ساعت زن پدربزرگ خدابیامرز اومد و رفت ‌ . بعدش هم شام آماده کردم و شستم و جمع کردم . یعنی کمرم بدتر شد . 

صبح دوباره پا شدم سرویس هر روز خواهرم رو دادم که دیگه این روزا خیلی زیادی و سنگین شده . بعد گفتم میخوام برم بیرون . پیاده مسیر نیم ساعت رو رفتم تا کافی شاپی که مد نظرم بود . آفتاب دااااغ تا برگشتم صورتم سرخ شده بود.  امااااا کافی شاپ تعطیل بود.  رفتم به آدرس یکی دیگه که اونم دوس داشتم بالا هم رفتم اما خیلی شلوغ بود و اصلا مناسب شرایط رو حی من نبود.  من جای دنج میخواستم و خلوت . نه اینکه زیر نگاه ها اذیت بشم . ناچارا برگشتم و بازم پیاده تا خونه ‌.  ۹:۱۰ دقیقه بود دراومدم و ۱۰:۱۵ خونه بودم دیگه . فقط راه رفتم و گرما کشیدم . و هیچ به هیچ . 

حالا هم بازم باید برم تو آشپزخونه کلی بایستم پای گاز ‌ .

برای اینه که میگم نمیخوام بمونم خونه ‌.

این هفته از طراحی هام هم عقبم و فردا باید کارام تحویل استادم بدم . 


مشاورم میگه همه کارا نکن براشون .

میگه نیروی کمکی بیارن . قبول نمیکنن .

میگه بذار خونه گند بزنه. ‌ آخه چطوری میشه بیخیال بود.  

میگه برو سفر . چیزی که واقعا نیاز دارم سفرِ . اونم نه خونه خواهر برادر که همش همینه که الان هست . بلکه خونه دوستام ‌ . 

چققققدر دلم میخواد برم تهران . یه دوست دارم همیشه اصرار میکنه و بش گفتم باید ببریم دربند که اینقدر تعریفش میدن . گفت تو بیا همه جا میبرمت. و چققققدر دلم میخواد برم رشت پیش اون یکی دوستم . و میدونم چقدر بم خوش میگذره پیش هر دوشون.  

به حدی دلم میخواد از خونه دور بشم که فقط خدا میدونه . 


دیروز مامانم و آقا رفتن دوز اول واکسن کرونا رو زدن و این یعنی شکرانه برای اینکه من یه سال و خورده ای رو با اذیت سر کردم ولی اونا مریض نشدن خدا رو شکر.  چون معلوم نبود چی میش و چی سر من میامد.  راستش دیگه توانی برای مریض داری های بیشتر ندارم . 

خدا رو شکر این خان هم طی شد و اول تیر میرن دوز دوم رو میزنن . خدا کنه عوارض هم نشون ندن  و  امیدوارم نوبت به همه برسه و زندگی برگرده رو دور عادی.  

دیروز پای گاز و ظرفشویی جوری کمرم گرفت که نتونستم دیگه خم بشم . و چون مامانم رفته بود واکسن بزنه مجبور شدم با همون حال غذا بپزم و کارای آشپزخونه رو کنم . اصلا کمرم خم نمیشد . مجبور بودم دستام تکیه بدم به بالای پاهام و بشینم و پا شم برای هرچیزی.  

با اینکه بخاطر امتحان بچه ها کلاسام یه جلسه در هفته شده ولی من هر روز میرم . میرم یا ترجمه میکنم یا تمرین طراحی یا با همکارم فقط حرف میزنیم چون تو خونه عملا استراحت نمیتونم کنم . 

حتی با همون درد کمر حاضر شدم دو طبقه آموزشگاه رو بالا و پایین بشم اما تو خونه هی بشین پاشو نکنم . حداقل اونجا صندلی هست و به کمرم فشار نمیاد . فکرم هم آزادتره.  

امروز نسبتا بهترم . اما برای اینکه فکر نکنن حالم کاملا خوب شده حتی پای طراحی ننشستم.  اماااا باید به خواهرم سرویس میدادم.  و خریدهای آشپزخونه رو میشستم و جمع میکردم . یعنی فقط طراحی نکردم وگرنه همه کارای هر روز انجام شد و لنگ نموند . 

بازم دیروز کلی به خودم نهیب زدم که ساره تا کی آخه . پاشو خودتو جمع کن . دو ماه از سال جدید رو از دست دادی نذار بقیه ش هم از دست بره . اما به خدایی خدا قسم که از لحظه ای که چشمم باز میشه تا لحظه ای که میخوام برم تو رختخواب، تو فشار کاری و استرس رفتارهای بقیه به سر میبرم . از گیرهای آقا تا بی ملاحظه گی های خواهرم . یعنی یه آجر درست میکنم آجر قبلی فرو میریزه .


هنوز خودمو برای یه صبونه تنهایی تو کافه قانع نکردم که برم . 

هر روز بش فکر میکنم ولی هنوز همت نکردم . 


میدونید قطره هام سر ساعت نمیزنم ، مثلا ۴ صبح قطره دارم ولی بیدار نمیشم چون خوابم خراب میشه بیخیالش شدم . ولی چطور برای بقیه وقت گذاشتم ... و حلال شون . حتی اون پدری که من در حقش دختری و پرستاری کردم ولی اون چی ... 



هل من ناصر ینصرنی

گرمای هوا اینجا تو بهار رسیده به ۴۶ درجه 

من شب ها نمیتونم راحت بخوابم چون هوای کولر تا آخر نیس بخاطر خواهر برادرم و بادش تو اتاق نمیاد . گفتم امشب برم تو پذیرایی بخوابم ولی دوباره نصف شب برگردم جای خودم و  همین آلارم درونی و جابجایی مطمئنم خوابم رو بدتر میکنه . 

چرا برگردم ؟؟؟

چون ممکنه آقا گیر بده که چرا اومده اینجا خوابیده ، چون خودش هم تو پذیرایی می‌خوابه و دلیل دیگه ش اینه که بیشتر شب ها نصف شب یا موقع نماز صبح به حدی با صدای بلند دعا و نماز میخونه که صداش تو اتاق ها هم خواب خراب میکنه چه برسه به اینکه تو پذیرایی باشم . 

گفتن یه چیزایی و دردشون خیلی خیلی تکرار رو تکرار شده .

پس چرا هی تکرار میکنم ؟؟؟

چون درد تو عمق وجود و استخونم هست و خوب نمیشه . 

چون هر روز منت و نگاه سنگین آقا برای چیزی که میخورم و سقف بالا سرم عین پتک از نگاه پر منتش میکوبه تو سرم .

فرزندکُشی  جسمی ..‌‌.

فرزندکُشی روحی ...

واقعا چه پدر مادرهایی... عجب روزگاری ست ...


ورود گربه های نر به خونه اکیدا ممنوع !

چراااا؟؟؟؟

چون برای دختر مجرد خونه باعث فساد میشه . چشم و گوش دختر باز میشه . دختر ..... 

دختر ...

جرم ؟؟؟

دختر .‌‌.‌.

جرم ؟؟؟

مجرد ...

حس میکنم رشته های عصبی م بدجور تو هم قاطی و گره خورده . 

متاسفانه فروردین و اردیبهشت خوبی رو از نظر روحی سر نکردم ، خیلی اذیت شدم و نمیدونم تا کی ادامه داره . گرما هم مزید بر علت .

هل من ناصرًًًًُُ ینصرنی ... 

رهای رها

چقدر امروز دلم استراحت مطلق میخواد ‌ . برم تو یه  تخت خنک و راحت تو اتاق آروم و تاریک بخوابم یا حتی ساعت ها فقط دراز بکشم . 

نگران هیچ کاری نباشم ، کسی نباشه که صدام بزنه یا توقع کمک داشته باشه . 

رهای رهاااا . 

دیروز بعد ناهار استخون درد گرفتم و کمی هم تب کردم . چون مطمئن نبودم در چه حالی هستم ، حتی حرف نزدم . اگرم حرف میزدم خب کسی نمیگفت بخواب یا استراحت کن . اصلا نمیشه تو این خونه استراحت کرد . دیگه ظهر یه کلداستاپ و استامینوفن خوردم و با اینکه گیج بودم و ضعف داشتم ، اما تب و استخون درد نداشتم و تونستم کلاس ها رو سر کنم . شب هم اومدم گیج بودم تا ۱۱ شب گیر اومدن بچه ها و شام دادن بشون بودم . اگه به خودم بود دلم میخواست تا از کار میام مستقیم برم بخوابم . 

الان عوارض خاصی ندارم . فقط گیجی دارم که عوارض اون قرصِ . 

حالا چقدر دلم میخواست بیخیال سر کنم و استراحت کنم . 


هنوز ترجمه رو شروع نکردم . 


سفارش مشتری رو امروز بسته بندی میکنم . بعضی ها واقعا دست شون سنگینه.  این مشتری دو کار تا حالا به من داده ، اما باش اذیت هم شدم .  آدم حساس  و وسواسی بود . کار رو خسته کننده کرد . 


ولی برعکس اون مشتری که دوتا کار بم داد و از شیراز بود ، چقدر سبک بود ‌ و کارها واقعا عالی دراومد و من چقدر دوسشون دارم . مخصوصا چهره همسرشون که خیلی دلنشین بود .


امروز چند تا خرید کوچیک هست باید برم برای ناهار انجام بدم ، بله با همین حال خسته ، شایدم دراومدن حالم رو بهتر کنه . 


خواهرم همش سرم غُر میزنه که چرا همش تو خونه نشستی و هیچ جا غیر از آموزشگاه نمیری ‌ . 

هوا گرمه . دوستام هر کدوم به دلیلی نمیتونه بیرون بیاد . کرونا ... و گاها مشکلات مالی و مشغله های کاری ، دل و دماغ نمیذاره که دلت بخواد بری بیرون . 

اما به خودم قول دادم یه روز تنها برم صبونه . ترجمه تموم بشه انشاالله میرم . 

ولی امروز واقعا دلم استراحت مطلق میخواد . خیلی زیاد . 

دلم بیخیالی میخواد .

خیال آسوده میخواد .