خواهرزاده م شیمی شریف قبول شد بچهها.
یادمه حدود ۱۸ سال پیش که من دانشگاه قبول شدم شیراز، این بچه چقققددددرررر پشتم گریه کرد و به زور تونستن آرومش کنن اون شب. سه چهار سالش بود. و بعدها هم هر وقت میامدم خونه باز که میرفتم بی تاب میشد و گریه میکرد، تنها راه آروم کردنش این بود که وقتی میام براش از شیراز سوغاتی و خوراکی بیارم و وقتی از اینجا میرفتم هم براش یه چیزایی میخریدم که کمی خوشحالش کنه.
حالا اون قبول شده و من براش خییییلی خوشحالم که تو مسیر پیشرفت و موفقیت قرار گرفته. دلتنگش میشم، بغض میکنم شایدم پشتش گریه کنم اما کفه خوشحالیم براش سنگین تره. مامانش که از حالا هی گریه میکنه، دامادمون هم دلش گرفته و اشک تو چشماش جمع میشه. حق هم دارن بالاخره همین یه بچه ست و کلی دلتنگی و نگرانی و استرس دوری فرزند. اونم تو دوره ای که امنیت تو حداقل ترین وضع خودشه و پدر مادرا واقعا اذیت میشن.
امیدوارم که خدا از هر گزند و بلایی حفظش کنه.
و همه بچه هامون رو مراقبت کنه.
قشنگ ترین و لذت بخش ترین خواب اونیه که نمیتونی بخوابی اما مثل چی خوابت میاد و ذره ذره میخوابی بیدار میشی ، و چقدر شیرین و عمیق اما اعصاب خوردکن.
من هر شب بین ۹:۳۰ تا حدودا ۱۰:۳۰ تو این برزخ شیرین هستم.
و چققققددددر دلم میخواست یه بار میتونستم بخوابم وقتی تو اوج خواب آلودگی هستم، فارغ از اینکه ساعت چنده و آیا وقت خوابه یا نه و منتظر اومدن کسی هم نباشم.
عصری داشتم با دخمل بازی میکردم، انگشت کنار انگشت شست پای چپم محکم خورد به دیوار و آخم دراومد، و بعد از انگشتم شرشر خون اومد، ناخنم از وسط شکست از گوشت، و حالا درد و داغ و متورم.
خوبه که نشکست، البته فعلا گرمم و نمیدونم چی به چیه.
دلم میخواد یه رمان ایرانی بخونم منو ببره به سالهای بیخیالی، سالهای عشق های آبکی و الکی. سال های خوش نوجوونی.
شاید همت کنم بامداد خمار رو بخونم، چون خیلی دوسش دارم. هرچند سوز هم زیاد داشت. و بین این همه مشغله یه چالش جدید دیگه برا خودم بوجود بیارم. البته میخوام باش حالم خوب بشه نه اینکه بیشتر عذابم بده.
چند تا فیلم هم دانلود کردم ولی وقت نکردم نگاه کنم. اونقدر که تا ۱۱:۳۰ شب درب و داغون میرم تو رختخواب که حتی نمیتونم رب ساعت یه فیلم نگاه کنم.
چی پیشنهاد میکنید؟
این هفته که کلا به جلسات کاری گذشت. جلسه دیروز که یه کارگاه آموزشی بود خیلی بد بود. اعلام کرده بودن از ۵ تا ۸ . بعد از ۵ تا ۷:۳۰ رو یه صندلی بشینی که راحت نباشه دیگه میدونید چی میشه. اونقدر کمر و پاهام درد گرفت و اذیت شدم که تو ۸ ساعت کار صبح تو مدرسه، اذیت نشده بودم. غیر از یک ساعت اول که مفید بود و سخنرانش یه خانم بود، بقیه تایم توسط یه آقایی فقط هدر رفت. یعنی عملا آموخته جدیدی نداشت. وقتی برگشتم خونه سردرد و پادرد داشتم. و از خدام بود همونموقع بخوابم ولی تا ۱۱:۳۰ بعد کار شام داداشم تونستم بخوابم.
این هفته هم طرح نقاشی کامل نشد و استاد طرح جدید رو هم داد.
به اندازه چهارتا کلاس تصحیح برگه دارم.
اونقدر این روزا خسته م و خوابم کمه که وقتی میشینم پای نقاشی، چشمام زود خسته میشن و دچار محو شدگی میشن.
فشار کار تو مدرسه زیاده اما شکر خدا فعلا خوبه.
دامادمون رفت دنبال خرید حصارهای شاخ گوزنی که رو در و دیوارها میزنن. خدایی اگه دامادمون تو خیلی چیزا اقدام نکنه ما داداش دلسوز و سریع الاقدامی نداریم.
دیروز از صبح زود رفته بود دنبال خرید و بعد از ظهر با داداشم تا شب گیر جوشکاری شاخ گوزن ها بودن.
میخوایم دوربین یا دزدگیر هم بگیریم.
هنوز داداش و عروس خونه مون هستن.
هنوزم نقاشی م عقبه.
یه روزایی بیخیال بی نظمی و کثیف کاری ها میشم ، به سختی خودمو نگه میدارم واکنش نشون ندم. خسته میشم بسکه جمع و جور میکنم و بشور بساب اما کسی دلش برام نمیسوزه. همش میگم خدایا من چه گناهی کردم که اینجور گرفتار شدم اما خب جوابی نمیگیرم.
امروز جلسه اولیا و مربیان یکی از مدرسه ها رو رفتم. از ۴ تا ۶:۳۰ وقتم گرفته شد. فردا صبح که خونه م و کارای خونه رو دارم. بعدظهر باید برم جلسه اون مدرسه تو همین ساعت.
همش ذهنم نگران عقب افتادگی نقاشی م هست. نمیدونم این هفته بتونم کار تحویل بدم یا بازم مثل هفته پیش میشه.
دیروز تو GPT راجب همین موارد صحبت کردم. در حد یه مشاوره و تراپی جوابم رو داد. خیلی از راهکارهایی که دکتر میداد.
چند بار سوال جوابم رو اینجا کپی پیست کردم اما متن ذخیره و منتشر نمیشد متأسفانه. ولی حرفاش جالب بود اما به نظرم بیشتر برای دو خواهر یا هم خوابگاهی ها قابل کاربرد بود نه برای کسی که میدونه داره چکار میکنه و چون به نفعشه خودش رو به اون راه میزنه.