امروز برا خودم رفتم پیاده روی.

حدودا ۴۵ دقیقه ای توی یه کافه بیکری خیلی خوشکلی نشستم. خودمو به یه اسلایس کیک هویج و گردو و هات چاکلت دعوت کردم. 

سنگین زدم ها . اما حرص کالری رو نخوردم. بعدش هم تا یه مسیری پیاده رفتم و یه رب ساعت ۲۰ دقیقه ای نشستم رو نیمکت تو پارک. و دوباره مسیرم پیاده اومدم تا خونه. 

این رهایی تا همین حد رو هم خیلی دوس دارم. دلم میخواد بیشترش کنم. مخصوصا حالا که هوا بهتره.



دوست عزیزم من اون لینک رو خوندم و متوجه حرفت شدم. تا حد زیادی درست بود. ما اینجا اکثرا میایم و هی همدیگه رو تایید میکنیم و تحسین. کمتر به هم نقد میکنیم. البته نقد با ایراد و عدم درک نویسنده تفاوت داره. 

من خودم از اون آدما هستم که حتی تو زندگی واقعی اگه تو شرایطش قرار بگیرم که لازم بشه از کسی تعریف میکنم ولی بندرت پیش میاد به کسی نقدی کنم. غیر از تو خونه که مثلا بخاطر موارد ریخت و پاش مجبور میشم تذکری بدم یا نقدی کنم. که این اسمش ایراد گرفتن نیس و یه جور تذکر برای رفع اون مسئله هست. 

شاید هرکس از دیدگاه خودش یه چیزی رو تذکر ببینه یکی هم نقد. 

تعریف آدما از بعضی چیزا بیشتر احساسی هست تا منطقی. 

و مثلا من خودم متوجه شدم وقتی اینجا چیزی مینویسم اصل حرفم ظاهرا منتقل نمیشه و ممکنه سوءتفاهم ایجاد کنه و ممکنه کامنت خوبی دریافت نکنم. 

ولی من نقد شما رو میپذیرم. و واقعا میخوام حرف تون رو ببرم تو مسیری که باعث تغییر مثبت بشه برام. چون مطمئنم بد منو نمیخواید.

اما منم از واقعیت شرایط خودم خبر دارم. و باور کنید نمیتونم بهتر از این زندگیم رو عوض کنم. 


من نمیتونم از خونه مون برم چه برای تحصیل چه مثلا کار تو شهر دیگه.  اصلا فرض بر این بگیریم من ترسو و بی عرضه. و قبول همین یه مورد کافیه که دیگه هیچ دلیلی هم نداشته باشم برای جابجایی م ، مثلا وضعیت خواهر برادرم و مادرم یا وضعیت اقتصادی . 

و شاید بگید خب پس دهنت رو ببند. یا راهی پیدا کن که بری یا به همینی که هستی قانع و ساکت باش. 

همین الان دلم میخواست بتونم با دکتر حرف بزنم. هرچند که ایشون راه های مشابه حرفای دوستان اینجا رو بارها گفته و من صد تا یکی تونستم انجام شون بدم. 

واقعا فکرم آشفته شده . 

نه مهرطلبی میکنم.

نه دنبال تایید شرایط خودم هستم. 

نه بغض میکنم و نه قهر. 


نظرات 7 + ارسال نظر
صبا جمعه 25 مهر 1404 ساعت 07:04 https://gharetanhaei.blog.ir/

ساره عزیزم اول بخاطر همه تجربیات و حس های تلخی که تجربه میکنی دوست دارم فقط بغلت کنم.
هیچکس جای تو و توی زندگی تو نیست.
کار اکثر ما آدمها قضاوت کردن هست. با تجربه زیسته خودمون دوست داریم بقیه رو راهنمایی کنیم. در حالیکه زندگی آدمها حتی اگر تو جاهای خیلی کوچیکی هم با هم فرق داشته باشه ولی اثراتش و داستانش متفاوت هست.
توانایی آدمها و محدودیت هاشون هم با هم فرق داره.
واقعیت این هست که تو خیلی هم توانمندی هم خیلی کوشا!

همیشه هم گفتم زیادی صبوری.
من اگر با تجربه زیسته خودم بخوام نقدت کنم میگم نترس از برچسب ها! چیزی که من از نوشته هات می بینم تو همه جوره داری تلاشت رو میکنی که دختر و خواهر و خواهرشوهر و عمه و خاله و معلم و هنرجوی خوبی باشی. یعنی زیادی از خودت مایه میگذاری که این خوب بودن حفظ بشه و خب مثل همه آدمها هم دوست داری این تلاشت دیده بشه و قدردانی بشه ازش.
اتفاقی که می افته این هست که وقتی قدردانی اتفاق نمی افته دچار سرخوردگی و رخوت و خستگی روحی میشی که خب حق هم داری.
از دید من به عنوان این ناظر بیرونی یه بخشی از این تلاش برای همیشه خوب بودن واسه این هست که هیچ کجای زندگیت و مخصوصا تو دوران کودکیت و از طرف پدر و مادرت بهت گفته نشده که خوبی. بخاطر همین تو همه جوره داری این رو اول به خودت و بعد هم به اطرافیانت اثبات میکنی و همین باعث میشه انرژی زیادی ازت گرفته بشه.
یا حتی تو همین وبلاگت همیشه داری تلاش میکنی که بهترین ورژن خودت باشی. یه جاهایی خودت رو سانسور میکنی بخاطر خواننده!
من فکر میکنم اگر خودت با حرف های من موافق باشی و تا یه حدی تاییدش کنی و کمک بگیری از AI یا مشاور یا هر چیز دیگه ای که این مساله رو حل کنی , کمتر از خودت انتظار خواهی داشت و کمتر هم بهت فشار میاد.
ولی باز هم شرایط زندگی شما بخاطر بیماری خواهر و برادرت و پیری مادرت اصلا آسون نیست و تو داری یه کار بزرگ انجام میدی. هر چند انتخابت نبوده و همه چیز تحمیلی بوده ولی خودت حداقل میتونی از خودت قدردانی کنی و بیشتر مراقب خودت باشی.

مرسی صبا جونم عزیزم
باور کن همینه من همیشه در تلاشم بهترین خودمو برای بقیه بذارم اما خب طبیعیه گاهی خسته میشم و عاجز

آره قدردانی نمیشم، خیلی وقتا حس میکنم دیده نمیشم کارام براشون یه روتین ساده ست و بی اهمیت و این خیلی آزارم میده
وگرنه باور کنید شستن یه ظرف بیشتر یا پاک کردن فر چیزی نیس که ما زنها بخوایم اینقدر پررنگ کنیم

ممنونم عزیزم که درکم میکنی

مرضیه پنج‌شنبه 24 مهر 1404 ساعت 16:51

آقا رک اینه که همه ما (حداقل من فکر میکنم همه) زخم هایی داریم ناشی از شرایطمون. بابت همین هم نمیتونیم تو مسیر ایده آلمون باشیم.
راهکاری هم ندارم براش. چون زندگی خودمم همینه. مثلا چند روز پیش یه عکس از یه بنده خدایی دیدم. آقا از اون روز تاحالا وقتی تنها میشم، میشینم خون گریه میکنم. خون گریه میکنم ها.
چون منم خیلیییییییییییییی تلاش کردم به اون جایی که اون خانومه تو عکس داشت برسم. ولی زخمها و شرایطم جلوم را گرفته. جوری هم گرفته که تا آخر عمرم هم بهش نمیرسم.
چی کار کنم؟ کاری از دستم بر میاد؟ نه. هیچی.
هی گریه میکنم. تهش که اشکام تموم شد میگم کون لقم. به درک. به اسفل السافلین.
دوباره دلم میگیره، دوباره میرم تو دستشویی گریه میکنم. تهش دوباره 4 تا فحش آبدار به دنیا میدم میام بیرون.

درسی داشته این داستان برا من؟ والا بعید میدونم
سودی داشته این شرایط؟ والا بعید میدونم
این زندگی برا من که سودی نداشت، برا یکی دیگه سود داره تجربیاتم؟ والا بعید میدونم

منظورم اینه این رنج سودی هم نداشت که حداقل به اون دل خوش کنم.
به درک. چیکار کنم؟
میدونی، یه جایی رسیدم که گفتم این همه دارم خودم را تیکه پاره میکنم و صبح تا شب زحمت میکشم و زخم زبون میشنوم که چی؟ آقا قرار نیست زندگی من نرمال باشه. یعنی از اولش نبوده.
خشت اول چون نهد معمار کج... تا ثریا میرود دیوار کج
خداوند هم که معمار شرایط اولیه زندگی من بوده، کج گذاشته.
خوب حالا چیکار کنم؟ وقتی برای دنیا و برای خدا مهم نیست، چرا برا من مهم باشه؟ به کون لقم.

نمیدونم چطور بگم. ولی اینا احساساتیه که میاد و میره و واقعیت زندگیه. چیکارش کنم دیگه

راستش همین الان یه عالمه خون گریه کردم. گفتم تا احساساتم داغه بیام بخدم اینجا نق بزنم.

یعنی گفتی زخم.
واقعا ناراحت کننده ست، خدا صبر بده بمون، هر کدوم مون دردها و غصه های بزرگی داریم .

مرضیه من خودم فقط میدونم چه زخم هایی دارم که همیشه دردشون رو فقط و فقط خودمو و خدا میدونه و همینا باعث میشه که جایی که یکی دیگه خیلی راحت میتونه آرامش خودش رو حفظ کنه و تو اون لحظه بشه بهترین آدم رو زمین، من نمیتونم حتی حداقل اون خوبی رو از خودم بروز بدم.
واقعا یه چیزایی هست که خیلی منو آزار میده و حتی یه بارم ازش اینجا نتونستم حرف بزنم.

مربم چهارشنبه 23 مهر 1404 ساعت 19:53

سلام ساره جان خوبی.عزیز دل این زندگی خودت هست و هیچکس هیچکس هیچکس نمی تواند به تو بگوید چطور زندگی کن و چی بگو یا نگو.مثالی از زندگی خودم بکویم وقتی برای یکی از دوستان صمیمی ام از شرایط سخت زندگی ام میگفتم در جواب به من میگفت مریم سخت میگیری این کار را بکن این کار را نکن چرا چون به قول معروف جای من قدم نزده بود تا اینکه پس از بیست و خرده ای سال یک کم خدا شاهده یک کم در شرایط زندگی من قرار گرفته تا بحال سه دفعه برای طلاق اقدام کرده نمی دانم توانستم منظورم را برسانم یعنی کسی نمی تواند برای زندکی من یا شما برنامه ای ارائه دهد چون جای ما زندگی نکرده است همیشه به یادت هستم و هر جا بروم دعایت میکنم از لحاظ من موفق هستی ان شاالله موفق تر و خوشبخت تر باشی فقط لطفا بیشتر مراقب دست هایت باش.

ممنونم مریم جان
آره هیج کس از شرایط واقعی ما خبر نداره . و نمیتونم فقط از رو چیزی که میخونه میبینه یا مینویسه ما رو کاملا درک کنه.
بابت تجربه تلخی که داشتی واقعا متاسفم عزیزم. انشاالله هرچه بیشتر رو به بهبود و آرامش باشی.

متین چهارشنبه 23 مهر 1404 ساعت 19:49

ساره جان من که شرایط زندگیتو نمیدونم دقیق. فقط خواهرانه بگم، خودت رو با گفتن اینکه من ترسوام، از رویاهات دور نکن. بگو بله الان شرایط جور نیست. من باید از نظر روحی و مالی قوی تر بشم تا بتونم کارهایی بکنم و این یک شبه به دست نمیاد.
مقایسه نمیخوام بکنم، فقط واسه اینکه منظورمو دقیق‌تر بگم:
من تو زندگیم فقط یک مرد بوده اونم همسر سابقم. بسیااااار دوستش داشتم و وابستگیم بهش شدید بود. یه چیزا و مشکلاتی هم بود که فکر می‌کردم خب من که بدون این آدم نابود میشم. این آدم به من خیانت کرد. من دااااغون شدم. یک سال و نیم، رفتم تراپیست و فقط گریه کردم. میگفتم ببین، من نمیتونم جدا شم، ولی نمیتونمم زندگی کنم. مستاصل بودم. تراپیست منراهکار نمیداد. بیشتر بهمکمک میکرد خودمو بشناسم... خلاصه، وقتی بعدیک سال و نیم فهمیدم هنوزم داره خیانت میکنه، خیای سفت وایستدم و گفتم فقط طلاق. پشمای خودش و همه ریخت، چون فکرشم نمیکردن... همه هم جلوم وایستدن ولی در نهایت جدا شدم و خب در مسیر بهبودی‌ام.
قصههر آدمی فرق داره. شاید مال من یک سال طول بکشه، مال یکیده سال، ولی مهمه که تو مسیر باشی. راهت رو با لیبل چسبوندن به خودت نبند. تو مسیر باش. همین ۱۰ دقیقه عالیه. شاید چند سال پیش فکرشم نمیکردی... درسته؟ پس ادامه بده و قوی باش و یه روز بالاخره پیله رو میشکافی و جلوی همه میایستی و میگی مبخوام برای خودم زندگی کنم...

متین جان خب دقیقا جمله اولت درسته، نه اینکه نخوام برم یا واقعا ترسو باشم، حقیقت همونه که گفتی اونم اینه که فعلا شرایطش رو ندارم .
بابت تجربه ای که داشتی متاسفم عزیزم
انشاالله همیشه رو به بهبود و پیشرفت باشی

خیلی از همراهیت و درکت ممنونم

سلام چهارشنبه 23 مهر 1404 ساعت 12:33

سلام .
بی خیال اونا که تایید یا تکذیبت میکنن . حال میکنی اینجا بنویس . حال نمیکنی ننویس .
من همیشه میخونمت . شرایط تو خیلی خاصه . هیچ نسخه ای هم برات ندارم که خودت آخر همه این نسخه ها هستی . فقط برات آرزوی موفقیت دارم . در هر زمینه ای که خودت دوست داری و آرزوت هست . امیدوارم یه همسر خوب قسمتت بشه . همراه خوب همیشه خوبه ، حتی با همه چالشهاییکه زندگی متاهلی میتونه داشته باشه . اینجا هم بیا غر بزن . ما میخونیم .
از این کالری ها هم بیشتر بخور
به قول دوستم موقع افسردگی شکلات و شیرینی و چیپس و ماست موسیر آرومت میکنه نه آب کرفس

سلام عزیزم
خیییلی ممنونم از کامنتت. مرسی که همراهی و درکم میکنی عزیزم
چیپس و ماست موسیر واییییییییییی. میذارم تو نوبت بعدی

شیرین ۲ چهارشنبه 23 مهر 1404 ساعت 11:03

یک زمان هایی ، خیلی هامون مثل تو دچار آشفتگی میشویم

برای من خیلی پیش میاد ، بخصوص این اواخر ، که استیصال و آشفتگی و خستگی مفرط حس میکنم و کافیه یک اتفاق بسیار کوچک در اطراف رخ بده ، در اینصورت آستانه تحملم پایین می آید.

اینکه هی به خودم بگویم تحمل کن ، نه تنها مفید نیست ، بلکه بیشتر بهم حس قربانی میده
اینکه بگم مثلا ورزش کن یا موسیقی گوش بده برای ریلکسشن ، گاهی باعث میشه خشمم بیشتر بشه
اینکه اشک هام بچکه و هی پنهانش کنم ، باعث نمیشه که خودم رو قوی قلمداد کنم ، اما راستش دلم کمی سبک میشه.
و گاهی دلم فریاد میخواد ، و گاهی از دستم در میره و با لحن تند حرف میزنم.

کم هستند آدمهایی که در شرایط سخت ، توان و خلاقیت داشته باشند. بخصوص وقتی زندگی این آدمها از کودکی در سختی بوده ، نه اینکه در مقطعی از زندگی دچار بحران بشود.
یکی از نمودارهای بررسی مقاومتها و تنش ها در سازه های بتنی و فولادی ، نمودار خستگی است. یعنی اینکه مقاومت سازه در مقابل فلان بار چقدر است ، بستگی به پیشینه بارگذاری دارد. وقتی فولادو بتن خستگی دارد ، پس انسان چی. کودکی و نوجوانی و جوانی خیلی مهم هستند برای تحمل مشکلات و قدرت حل مسیله ، چه اثر مثبت چه منفی.

پس به آشفتگی و خستگی ات حق بده. این لیبل های مهر طلبی و ... را فراموش کن ، بغض کن و گریه کن و فریاد بزن و اشتباه کن ، بازخوردهای من و ماها رو ببین و انتخاب کن به کدوم حرف اعتنا میکنی و از کنار کدوم میگذری ، حتی با فرض اشتباه احتمالی

عمر داره میگذره ، بذار گریه هات و خنده هات بیان و برن ، و خیلی غرق در تحلیل ها نشو ، اما استفاده کن از آنچه که صلاح میدونی ، مثل مشاوره به دکترت

شیرین جان خیلی ازت ممنونم که با همه خستگی هات میای اینقدر وقت و حوصله میذاری که چیزی بگی که کمکی بم بکنی . برای من خیلی با ارزشه. برای همین وقتی نقدی میکنی من اونو قبول میکنم و واقعا بش عمیقا فکر میکنم که ازش یاد بگیرم.
من اونقدر حس آشفتگی میکنم که واقعا دیگه نمیدونم چقدر باید از خودم رد بشم چقدر از بقیه.
من تو زندگی عادت به ناز خریدن از سمت کسی یا تایید ندارم.
اگه خوبم تو یه چیزی ، اونقدر براش وقت و انرژی گذاشتم که همه به اون باور رسیدن و اصلا واقعا نیازی به تایید اونا هم نبوده. چون چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.

درمورد تراپی دیگه فایده ای نداشت. دکتر انگار همه راه حل هاش رو گفته بود و چیز جدیدی نداشت. البته حق هم داشت چون من صد تا یکی چیزایی رو که می‌گفت میتونستم انجام بدم

شیرین ۲ چهارشنبه 23 مهر 1404 ساعت 10:32

ساره جان

باهات موافقم که نقد کردن ، بخصوص در دنیای مجازی ، کاری سخت و حساسه. همدلی کردن را با وجدان و خیال راحت تر میتوان انجام داد ( البته بگذریم از معدود کامنت گذارانی که البته من در وبلاگ شما خوشبختانه ندیده ام ، از اونایی که نیت و نگارش شان تخریب است)
اما همدلی کردن های بی محتوا و عادت طور ، میتواند گاهی به وبلاگ نویس آسیب بزند.
مثلا من وبلاگ نویسی هستم که دیابت دارم ، و میام غر میزنم از سختی های رژیم غذایی و فشرهای جسمی و روحی. طبیعی است که دوستان دلسوز و همراه ، کلام مهربان دارند و سعی میکنند همدلانه به گله هایم گوش بدهند تا من حداقل اینج راحت باشم. اما اگر من در موقعیتی شکننده باشم ، و ببینم همه می آیند میگویند باباجان بیخیال ، این دکترها الکی بزرگش می کنند ، اصلا بیخیال رژیم به جاش برو ولان عرق گیاهی رو از عطاری بخور و .... ، خوب ممکنه واقعا یک جایی من کم بیارم و برای آسودگی خیالم ، به این حرف ها استناد کنم ( مثالم خیلی خوب و جامع نیست).
در مورد خود تو ، فکر کن عروس تان وبلاگ داشت ، میومد مینوشت که بله من با خانواده همسرم اینطوری هستم ، ماه های اول باهاشون در یک خانه زندگی کردم ، هم خودم هم خانواده ام صمیمانه و مهربانانه باهاشون معاشرت داریم ، یک خواهر شوهر و یک برادر شوهر بیمار دارم ، با خواهر شوهرم سعی کردم صمیمی باشم ، و .... حالا سر یک تمیز کردن گاز ، خواهر شوهرم دلخور شده و .... اونوقت ببین همین کامنت گذارها ، چطوری براش کامنت میذارن که تقصیر خودته از اول رو دادی به خانواده شوهر ، اصلا از اول نباید میرفتی خونشون ، الان هم شوهر تو ار اون خونه سهم داره ، فقط که نباید شوهرت سرویس بده بهشون .....

یا مثلا خواهر بیمارت ویلاگ نویس بود ، اوفففف که برای اون دیگه غوغا میشد ، مثلا مینوشت من با این همه محدودیت جسمی و بیماری ، برای یک دستشویی رفتن ، باید همش نگران باشم خواهرم اذیت نشه ، اون طفلک سرش شلوغه ها ، ولی گناه من چیه. خدا آدم رو محتاج بنده اش نکنه ، حداقل اون میتونه از خونه بره بیرون ، من که دلم پوسید اینجا و ....


خلاصه که درست میگی ، نقد سخته ، اما همدلی های اینطوری هم میتونه آسیب زننده باشه.

آره کاملا موافقم بات. اگه همه کسانی که من درمورد شون حرف میزنم اونام از زاویه خودشون بیان پست بنویسن، حق به جانب دیده میشن و البته تایید میشن و من فحش میخورم
آره میدونم آسیب زننده هست هر نقد یا حتی تشری که فقط از رو چند کلمه و جمله گفته بشه.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد