عمر کوتاه آرزوها

این خونه و وبلاگ همیشه برام مهم و ارزشمند بوده با حضورتون. 

اما گاهی به شکل خاصی دلتنگ اینجا و شما میشم. 

یه جورایی برام از خواهر هم نزدیکتر میشید. و میام چیزایی رو مینویسم که به هیچ کس نمیگم. 

درددل میکنم ، غُر میزنم ، از شادی و غم هام میگم، از شکست و موفقیت هام، از هیجانم برای ادامه و از خستگیم برای یک جا موندن. 


چند روزه چقدر دلم میخواست پسر بودم. 

چرا؟

گذر از همه زیبایی ها و خوب بودن یه دختر،  اما من تو شهر و خانواده م بخاطر همین جنسیت خیلی محدود و اسیر بوده و هستم. و تو دنیایی که تو همین کشور هم خیلی تغییر کرده و دخترایی هستن تا فضا میرن، من هنوزم اسیر تعریف ها و محدودیت های خونه مون هستم. 

اینکه مثل یه پسر یا مرد آزادی عمل ندارم تو هیچی، نه تو بودنم و نه نبودنم. تو رفتن یا موندنم. 


یه سری حرفا و مسائلی تو خونه پیش میاد که واقعا قابل گفتن نیستن. 

از یه طرفی هم واقعا حتی اون چیزایی رو که قبلا بیشتر حرف شون میزدم رو بیشتر سانسور میکنم. میدونم اینجا خونه منه و من صاحبش هستم ولی واقعا بعضی کامنت ها ممکنه اذیتم کنه از اون نظر که سوءتفاهم ایجاد میشه از کلمات و جملاتی که استفاده میکنم. و ممکنه فاصله زیاد بیافته بین اون چیزی که من سعی کردم بگم و اون چیزی که خواننده م برداشت میکنه. 

مثلا درمورد عروس بیشتر کامنت هایی که میگیرم از زاویه دید و دفاع یه عروس هست تا موضع حق و انصاف.  

این یه نمونه ست فقط.


پریشب متأسفانه بچه ها صدای پا تو حیاط میشنون و دوربین یکی از مغازه ها که چک میکنن متوجه میشن سه نفر از رو دیوار تو حیاط ما پریدن و رفتن، چیزی نبردن خدا رو شکر، البته تو حیاط غیر از دو تا پنل بیرونی کولر چیز با ارزش دیگه ای نداریم. ولی همین موضوع باعث نگرانی شده ، چون ما تو خونه مرد نداریم و خب اتفاقی بیافته احتمالا من بیشترین ترس و آسیب رو میبینم. دامادمون قفل های خونه رو رفع عیب و نقص کرد. و با داداشم اینا مجبور شدن دیشب خونه ما بخوابن. فعلا نظم و ترتیب خونه تو هواست. کولر یه سر روشنِ بخاطر دخمل. منم به هیچ کاری نمیرسم نه نقاشی نه تصحیح برگه، چون دخمل تا ببینه دستم تو کاریه میاد سراغم. معلوم هم نیست فعلا این وضع تا کی ادامه پیدا کنه. 

گاهی حس میکنم دارم از این همه شلوغی و رفت و آمد و بی نظمی و بی توجهی آدمایی که میان تو خونه مون و حریم خصوصی رعایت نمیکنن، خفه میشم. دلم میخواد سر به بیابون بزنم از دست شون و اصلا نبینمشون. 


درمورد خرید ماشین با شرایط اقتصادی جدیدتر انگار  دیگه حتی نمیشه بش فکر هم کرد، تو این کشور حتی عمر آرزوت خیلی طولانی نمیشه، و اون آرزو فرسنگ ها ازت دور میشه وقتی نیتش میکنی. 

ذهنم خیلی آشفته و ناراحته. نمیدونم چیو درست کنم چیو ول کنم. 

دیگه حتی از آرزو کردن هم میترسم. 

خدا کمک کنه همه مون از این بحران ها نجات پیدا کنیم. 


هفته دیگه علاوه بر اون کارگاه، شنبه و یکشنبه جلسه اولیا و مربیان هر مدرسه بطور جداگانه قراره برگزار بشه.  یعنی سه جلسه دو و سه ساعته در طول هفته. 


خیاط گفته برم برای پرو ولی هنوز نرفتم.

راستی یادم رفت بگم آیت چند سری آخر که لباس یا شلواری خریدم که نیاز به تعمیر داشته،  خودم نشستم پای چرخ و خیلی خوب درستش کردم و مجبور نشدم برای هر کاری هزینه بدم. و لذت میبرم که میتونم کارم خودم راه بندازم. 

از یکشنبه های آف ساره

منو از ۶ مهر میخونید. یکشنبه ها آفمه.

 اگه برنامه تغییر نکنه میتونم بگم برنامه امسال خیلی بهتر پارسال. فقط زنگ آخر روز چهارشنبه رو جابجایی از مدرسه به مدرسه دارم. و یه روز زنگ خالی هم اشتباه نکنم روز دوشنبه دارم. 

هوا دوباره گرم شده البته نه مثل تابستون،  مثلا میشه ساعات زیادی رو بی کولر سر کرد. 

خیلی دارم رو آرامش خودم حین کلاس داری تمرکز میکنم. این سه روز کاری که گذشت خوب بود واقعا. 


وقتی هم خونه هستم کارای خونه رو انجام میدم. و البته بیرون خونه. 


نقاشی میکنم .

کوئیز طراحی میکنم. 


از اول مهر سر بچه‌ها تو کافی نت بخاطر فنری کردن کتاب ها، خیلی شلوغ شده و دیگه ما دخترا هم تو خونه کمک شون میکنیم . یه روز مجبور شدم دخمل ببرم یه فضای سبز کوچیک چون پارک نزدیک مون نداریم. هوا خنک بود و تا نشستم رو نیمکت، انگشت شستش کرد تو دهن و شروع کرد به مِک زدن و حدود ۴۰ دقیقه رو دستم تو بغلم خوابید. یه خانمی با بچه‌هاش اومد اونجا و کمی به صحبت گذشت تا بیدار شد و برگشتیم خونه. کیف کرده بود تو بغلم و از هوای آزاد. دختر مثل خودمه عاشق هوای آزاد و کولره. وقتی میاد ما بخاطرش سرما تحمل میکنیم چون به شدت گرماییه و عروس هم هیچ جوره رعایت سرمای خواهر برادر مریض رو هم نمیکنه مثلا میگیم یه کم پنکه بزن خونه یخ کرده اصلا به حرف مون اهمیت نمیده. و ما بخاطر بچه خیلی تحمل میکنیم. 


هنوز سرویس ندارم.  با آژانس میرم فعلا .

دلم میخواست سرویس شخصی چند نفره بگیرم اما واقعا هزینه ش خیلی از حقوقم خالی میکنه. حداقل هم دیرتر بلند میشدم هم مجبور نبود سر ایستگاه بایستم. راستش دو سال پیش سر ایستگاه از نگاه یه مرد هر روز معذب بودم. این آقا خشکشویی داره و هر بار من سر ایستگاه بودم از نگاهش اذیت میشدم. یه مقدار هم دورتر می ایستم ولی فرقی نکرده. 


 هفته بعد اولین جلسه کارگاهی یا همون ضمن خدمتی رو دارم، و چقدر سبک و راحتم من که دیگه اسیر قلمچی نیستم. 






چای عشق پهلو

دلم می خواهد شعر بسرایم...

آواز بخوانم ...

نرم و سیمرغ وار برقصم...

موهایم را به باد بسپارم ...

قلبم را به روشنی مهتاب ...



دلم عاشقی های پاییز را می خواهد .‌‌..

قدم زدن بر برگ های زرد و نارنجی ... 

خش خش برگ های خشک پاییزی ..‌.

نشستن کنار رود روان ...

دست بردن بر گرمای آتش هیزم سوز ...‌

و یک فنجان چای عشق پهلو ...

و دلم تو را می خواهد.



بازم ساره کمی هوای خنک پاییزی خورده عاشق شده ...

دلنوشته پاییزی م تقدیم تون .


خدایی دلم پرواز میخواد، رفتن و رفتن تا بینهایت. 

هوا عالی

اینقدر پست دیروز رو تند و بی تمرکز وسط حرف زدن های بقیه نوشتم که یادم رفت بگم سر صف که ایستاده بودیم برای آشنایی با بچه‌ها،  چه هوای خنکی می وزید. اگه بگم سالهاست ما تو این تاریخ خنکی پاییز نداشتیم دروغ نگفتم. ما معمولا تا آبان هم گرما و شرجی داریم . 

اما دیروز و امروز خیلی خنک شده و هوا دو نفره. 

وای که الان تو شیراز و اصفهان چه خبره...

چقدر دلم میخواست الان تو این هوا شیراز باشم. یاد روزای دانشگاه افتادم. چقدر دلم سفر تو همین فصل و هوا میخواد. 


هوای خوب واقعا حال روحی و عصبی آدم رو تنظیم میکنه. بیخود نیس ما اینجا بخاطر گرما همش تو هل و ولا و استرس هستیم و با کوچکترین تلنگری از کوره درمیریم.  


دلم سفر میخواد ..‌. 

یک مهر

خدا رو شکر امروز خیلی سبک و راحت گذشت. سر هر کلاسی رفتم با خنده و روحیه شاد مسائل مربوط به کلاس و سال تحصیلی رو توضیح دادم و سعی کردم تو دل شاگردان جدید کانال عاطفی ایجاد کنم. مسلما فقط همین یه جلسه کافی نیست و باید تداوم پیدا کنه . و من تلاشم بر همین موضوع هست که انشاالله سال تحصیلی خوبی داشته باشیم.  

هنوز برنامه کلاسی رو کامل و دقیق ندادن و نمیدونم آفم کی هست.