۱۴۰۲

مهمان هامون اومدن ، سال نو رو چند ساعت قبل بتون تبریک میگم دوستان خوبم ...

به شادی و تن سالم الهی 

هرکاری کردم یه عکس خوشکل بذارم ، نشد . همش خطا میزد . 

خوش و خرم باشید . با دلی پر از امید میریم به سوی سال جدید . 

مرسی از همیشه بودن تون ، و درک تون مهربون ها .



ایستگاه قطار

حال خوب و بد ساعات آخر سال رو همه مون تجربه کردیم . یه حال مسخ و بدون تعریف .

من از حال دلم میگم به تاریخ ۲۹ اسفند ۱۴۰۱ 

اصلا نمیخوام مروری کنم بر آنچه گذشت و نمیخوام حرفی بزنم از آنچه خواهیم دید ‌ .


میخوام یه چیزی رو بیشتر از همه تمرین کنم ، بهتر شدن و بهتر شدن . 

دل آشوب این چند روز آخر منو با یه بغض بزرگ خفه کرده که دیروز عین رعدوبرق،  تو یه لحظه جوری شکست و هق زد و ابر تاریکی رد شد و رفت .

هنوز هوای دلم ابریه اما هوا همیشه صاف میشه و شب هم صبح .


این چند روز خیلی شلوغ بودم به کارای خونه و اصلا حتی ساعتی نتونستم  طراحی کنم و بعید میدونم بتونم تکلیف جلسه بعد رو آماده کنم . چون مهمان چند روزه داریم و همه وقتم به پذیرایی  و اضافه کاری ها میگذره . 

خیلی از دستم کار کشیدم .

گفتم دست ...

من این دست ها رو حالا حالاها لازم دارم ، باید کارای هنری زیادی تا آینده طولانی انجام بدم . 

شاید بپرسید طولانی؟

مگه تو از عمر طولانی عاجز و خسته نبودی؟

آره هنوزم هستم . 

بگذریم ....

باید خیلی مراقب این دست و بدن باشم ، باید ایستگاه های زیادی از این قطار به اون قطار سوار بشم . 

قطار فعلا توقف نداره .

فعلا ایستگاه آخری نیس . 

و باید هر بار قوی تر از قبل و تو یه مسیر جدید به راهم ادامه بدم . حتی گاهی هرکس که نخواد سوار بشه من ساکم رو بردارم و برم و بخاطر اون تو ایستگاه معطل نشم . 



پ. ن 

گاهی شنیدن صداتون ، حتی یه پیام ساده احوالپرسی  ، حتی یه تک زنگ ، میتونه آدم های زندگی تون رو خیلی خوشحال کنه و یا حتی از حال بدی نجات بده ، اونو  دریغ نکنید . 

شاید کسی گوشه ای از زندگی ، دل به محبت و توجه شما بسته باشه . 


پ . ن 

جای پدر خالی ست . نبودنش به سختی باور میشه . 


پ . ن 

چه حال افتضاحی داری ساره.  

داری ساعت های آخر سال رو به جون کندن از خودت ، سر میکنی . 

چقدر پوست کندن سخته . 


پ . ن

خیلی دارم سعی میکنم خوب بشم و سال جدید رو واقعا با حال خوب شروع کنم . 

امیدوارم همه مون از این سال بسیار بسیار سخت ، به یه سال روون و ساده تر وارد بشیم . 




بهترین اتفاقات و

آروم ترین لحظات 

نصیب دل همه مون . از ته دلتون بگید آمین . 




حرکت بین زمان

خدا نعمت های زیادی به ما داده که واقعا ارزشمند هستن .

عادت 

فراموشی 

بی‌خبری از آینده 

قلب و فکر 


از هر کدوم تو یه برهه زمانی ، احساس بدی میگیریم . از اینکه به چیزی عادت کنیم و نتونیم رهاش کنیم بدمون میاد و یا حتی یه عادت جدید رو بوجود بیاریم .


از اینکه تو زندگی مون بارها شده چیزهایی رو فراموش کنیم ، بازم شاکی و ناراحت شدیم و گفتیم آخه چرا یادم رفت ؟


و گاهی به شدت آرزو میکنیم که از آینده خبردار بشیم  . 

اگه بمون بگن یه ماه دیگه میمیری ‌

اگه بگن بیماری لاعلاج میگیری 

یا چنان میشه و چنان 

چقدر برامون این کنجکاوی و زود فهمیدن از آینده ، شیرینه و چقدر زجرآور ؟!

ممکنه خبرهای خوب زیادی هم بمون بدن ، اما همون یه خبر کافیه که بقیه روزهای عمرت رو تو نگرانی اون پیش بینی های تلخ بگذرونی . 



چقدر خوبه که عادت میکنیم و فراموش میکنیم ... 

عادت میکنیم  به فقدان ها و فراموش میکنیم خاطرات تلخ و بد رو .  


تو کتاب جدیدی که شروع کردم به خوندن ،  و دارم کم کم ازش نکته نویسی میکنم و تا تمام نشه راجبش پست نمیذارم ، نوشته فقط هنر کنید بین بازه عمری صبح تا شب زندگی کنید . نه تو گذشته  گیر کنید و نه تو کنجکاوی  آینده . 


از اشتباهات  خیلی بزرگ من ، گیر موندن تو گذشته ست . 

و نگرانی و بیم آینده . 


دیروز چیزی فهمیدم  که خیلی حالم رو بد کرد . و باید جزئیات ش برای خودم بمونه . 

شاااید بعدها ازش بنویسم ولی حالا نه .

میترسم ...

از خودم 

از آینده 

از چیزی که بنویسم و باعث ایجاد سوال و پریشان حالی  شما بشه . 

یه چیزایی جاش فقط تو صندوقچه قلب آدماست. 

و شکر فراوان  برای نعمت قلب و ذهن که کسی جز خدا بش راهی نداره ، وگرنه هیچ آرامشی برامون باقی نمی‌ماند. 

الان قلبم خیلی فشرده ست . 

و دلم میخواست یا از اول به دنیا می اومدم یا اصلا به دنیا نمی اومدم . 

یا امروز قبل فردا تموم میشدم . 




بهشت آخر

پنجشنبه آخر سال 

عید اول 

واژه های جدید ۱۴۰۱ بودن برام 

اسفند امسال بوی عید حس نکردم به چندین دلیل از جمله عزا دار بودن بعضی از هموطنان بخاطر جوون هاشون

خرید عید نکردم .

شیرینی نپختم .

سفره هفت سین پهن نمیکنم  .

و بخاطر چیزی که درون من ریشه داره و نمیشه انکارش کرد .

بله همون پدر سخت گیری که امسال نیس .

شاید فقط گیرهای از نوع آخر سالی ش تو سرم داره تکرار میشه و نه یه حرف و خاطره خوب ، اما ریشه کار خودش رو میکنه و غمش سنگینی میکنه .

شاید اسفند سال بعد اینجور نباشم و خیلی حس ها درونم خاموش شده باشه.

امروز از صبح سر پا بودم . قبل از ۳ ظهر تا طرفا ۶ عصر زیر آفتاب داغ تو خاکستون بودیم . خیلی شلوغ بود . 

و همه پای دیدار عزیزی ، به غم نشسته بودند . 


و ما آدم ها چنگ میزنیم به هرچیزی که شاید آرام مان کند ،

شاید مرحمی  پیدا کنیم  بر زخم دل آشفته ،

قطره اشکی که سراب دلمان را از تشنگی برهاند 

و 

سنگی که آغوش مان را پر کند 

و 

سنگی که آغوش  مان را پر کند 

و 

و 

و 

سنگی که روزی خودمان را به آغوش ابدی خویش بخواند 

و ما هم سفر کنیم به دیار ابدی .





امسال برای خودم میخوام ویژه دعا کنم . سالهاست برای خودم دعا نمیکنم و سالهاست دست شستم  از چادر نماز و سجاده خودم . 

اما امسال ویژه برای خودم دعا میکنم و تعیین میکنم که چی میخوام . 






Dark horse

کتاب  اسب سیاه از تاد رُز 

با صدای آذرخش مکری 


بعد از مدتی که هی پلی کردم و هی بلند شدم و ول شد ، دیروز همه ش رو گوش دادم . میخوام راجبش بنویسم که بیشتر یادم بمونه و خونده هام رو به حالت فیزیکی و عمل برسونم . 

میخوام از تغییراتم اینجا بنویسم  که نتونم بخشی از اونا رو زیر پا بذارم .

میخوام یه جور تعهد و امضا بدم پیش شما .


اسب  تاریک اون اسبیِ که وسط مسابقه ای که کلی اسب اصیل و آموزش دیده و شرط بندی شده شرکت میکنن  ، از همه جلو میزنه و برنده مسابقه میشه . 


من بارها با تفکرات و تعبیرات خودم دلم میخواست یه جایی یه جوری زیر همه این زندگی بزنم و یه تغییر خیلی بزرگ و خاص در خودم ایجاد کنم . و شاید همین باعث شد بخاطر شرایط خیلی خاص زندگیم ، ذره ذره قدم هایی رو برم که براشون خیلی تلاش کردم . حتی بعد از شنیدن این کتاب صوتی ، و مشارکت تفکراتم با خواهرم  اون گفت  تو الان هم اسب سیاه هستی . تو بین همه مون از بین همین محیطی که برا همه مون شرایط یکسان داشت ، متفاوت پیش رفتی و درس خوندی . بعد دیدم  بیراه نمیگه من تو قالب کوچکتر ، تو یه مسابقه کوچکتر ،‌ تونستم اسب سیاه باشم . حالا خودم میخندم و میگم شاید اسب سیاه نباشم اما کُره اسب خاکستری حتما هستم 


خب بذارید از کتاب بگم و ویژگی  اینجور آدم ها ...

در نظام های آموزشی کلاسیک همیشه یه استاندارد  یا بردار برای موفقیت تعریف میشه و درصد بالایی از جمعیت از اون تبعیت میکنن و حتی ممکنه به موفقیت هم برسن . اما موفقیت تو اون بردار گویای همه استعدادها و حتی حس علاقه مندی اونا نیس . اما اسب های تاریک اصلا قانون بردار رو قبول ندارن و الگوی شخصی  برای موفقیت هاشون دارن . و الگوی این اسب با اون اسب هیچ شباهتی به هم نداره . 

شاید فکر کنید اسب های تاریک ، آدم های نترس و کله شقی هستن ، ولی  نه ... خیلی هاشون محافظه کار هم هستن .

اونا فقط اون بردار رو به رسمیت نمیشناسن و قالب شکن  هستن  و اتفاقا  تعدادشون تو سال‌های اخیر زیاد شده . 


( نظر شخصی خودم : مثلا اینکه من بین دختران و زنان کشورم این رشد و تغییر رو خیلی خوب میبینم و میتونم بگم از هر کدوم یه اسب تاریک زاییده شده . )


ادامه ...‌

به گفته این نویسنده ، الگوی موفقیت  مرتب درحال تغییر هست و حتی اعتقاد  داره که باید این الگو شخصی سازی بشه . 

اسب های تاریک دنبال خرده انگیزه ها هستن و از پس یه سری کارها بیشتر از بقیه کارها برمیان و از بین اونا ، کاری رو انتخاب میکنن که ازش لذت ببرن ، اونا هدف دارن اما مقصد براشون مهم نیس  ، میگن تو مسیر حرکت کن و راه خودش روشن میشه . درصورتی که تو نظام کلاسیک از همون اول مقصد تعیین میشه . 

اسب تاریک اول اقناع میشه  و بعد به excellence  یا تعالی میرسه . 



آخر کتاب از ویژگی های خطر خودکشی  در میانسالی صحبت میکنه و ۷ ویژگی  رو نام میبره . 

۱. اهداف غیرواقع بینانه در کودکی 

مثلا اینکه من بااااید دکتر بشم یا خلبان یا برم فضا 

۲. استحقاق شادکامی و خوشی دائمی 

۳. ناتوانی  در اتخاد اهداف واقع بینانه  بروز 

۴ . عدم تحقق هدف بچگی و شکست تحقیرآمیز 

۵. احساس سربار بودن

۶. نداشتن تعلق خاطر 

۷. نداشتن آینده 



بازم ادامه میده که مانند هر فرد موفق باشید اما بهتر .

ولی هیچ بهترین راهی وجود ندارد .  دچار هذیان ها و جاذبه های اجتماعی کاذب نشوید . راه شخصی خودتون رو پیدا کنید.  


پی‌نوشت ها : 


من امروز به رسم هر سال  بخاطر احتمالات خطر چهارشنبه سوری  تعطیلم .

صبح میخواستم ساره رو تنهایی تو یه کافه مهمون یه تکه کیک و یه نوشیدنی خنک کنم که مامانم برای کارای اداری  فروش خونه پدربزرگ  رفت و من کلا کنسل کردم . 

کمی گردگیری  کردم و این پست تموم بشه میرم پای گاز .

تو گردگیری  چند تا از وسایل بابا رو دیدم و یه باره قلبم مچاله شد .

من دو روزی هست خیلی حالم خوش نیس ، سردرد داشتم و دیشب شاید دو ساعت خوابیدم .

پنجشنبه آخر سال هم در راهه و خدا رحمت کنه همه رفتگان رو . باید کارایی انجام بدم و چهلم پسرعموی دامادمون هم هست . بعد از فوت بابا من چندتا تشیع جنازه شرکت کردم و تو نزدیک ترین فاصله به قبر بودم و درد کشیدم . وقتی بابا بود من خیلی از مراسم عزا و عروسی رو نمیرفتم ولی حالا مانعی ندارم و اعتقاد دارم که باید محبت کسانی که تو فوت بابا کنارمون بودن رو جبران کنیم و کنار خانواده متوفی باشیم . 


بچه ها امروز حال دلم آشوبه ....