خط شکنی

همه این سالها عید که میشد من اصلا از خونه درنمیومدم  مگه اینکه پیش بیاد با خانواده در حد سرزدن برم و برگردم ، یه جورایی تو قرنطینه میموندم تا ۱۴ فروردین  که باز برم سرکار . 

امروز هوا بارونی بود و خیلی حیفم میومد که نرم بیرون،  از طرفی چون یه دفعه تو سرم افتاد نمیدونستم چطور بگم همین حالا دلم خواسته برم بیرون ، چون همیشه هرجا بخوام برم بخاطر نیاز اهل خونه مجبورم هماهنگ بشم باشون ، دل دل کردم ولی به ماما و خواهرم گفتم و تندی پوشیدم و ۴۰ دقیقه ای پیاده روی  کردم و سر راه از یه نانکده نون سمیت خریدم و برگشتم ، هوا که عالی بود اما شهر خلوت .  

ولی نکته داستان اینجاست که سعی کردم اون روتین هرساله رو بشکنم ، اعتراف میکنم برام سخت بود و کمی هم استرس داشتم و دلم میخواست ریلکس تر باشم و مدت بیشتری بیرون بمونم ، اما همینم برای من خیلی خوب بود . 

شاید شاید فردا با دوستم هماهنگ بشیم عصری بریم بیرون . بعد برگشتنم تلفنی حرف زدیم ، گفت بیا حالا بریم . برای من دیگه سخت بود دوباره بپوشم و دو تا خط شکنی تو یه روز بکنم ، اما قرار شد تا فردا اگه هر دومون اوکی بودیم بریم بیرون . 


شکرانه هوای خوب

امشب نمازم رو تو حیاط خوندم ، انگار دلم میخواد همه جوره این هوا رو استفاده کنم ، از دستش ندم . خیلی هم حس خوبی داشت . بعد همونجا یه نیم ساعتی نشستم با ساسان 

ساسان کیه؟

گربه نر که تو حیاط  میره میاد . چه چشم و حالت مظلومی داره . 


من عاشق طبیعتم و هوای آزاد و اون پنجره ای که همیشه آرزوش رو میکنم حتما یه روزی تو اتاقم باز میشه.  

آدم سرحال میاد و جون میگیره .


این چند روز که مهمان داشتیم ، برای بار اول ماکارونی با حجم زیاد پختم و برای بار اول سوسیس بندری رو با ترشی فلفل پرورده،  پختم و عالی شدن و همه کلی تعریف و تشکر کردن . 

من همیشه سوسیس بندری درست میکنم با فلفل قرمز پودری ، این بار با این ترشی خییییلی خوشمزه تر شد ، پیشنهاد میکنم حتما امتحانش کنید . 


بخاطر درد دستم امروز اعلام کردم که پای گاز نمی ایستم ، ماما یه چیزی بپزه که اصلا نیازی به کمک من نباشه و همینم شد . این روش اعلام یه رفتار جدید بود از من  

چون دیشب هم جاتون خالی گفتن لازانیا میخوایم و واقعا به زحمتی کاراش کردم و خواهرم کمک کرد ، جوری دستم اذیت شد که خودم خواستم بخورم ، چنگال رو با دست چپ میگرفتم بذارم دهنم . 


امروز هم وقت نکردم طراحی کنم ، هشتم فروردین  جلسه کلاس سال جدید شروع میشه ، دو تا تکلیف دارم که هنوز تو همون اولیش موندم . 

بیزارم از اینکه از چیزی که استاد میگه و میخواد عقب بمونم . 

ولی باید فردا صبح بشینم و خب زمان زیادی ندارم ، هنر کنم یه تکلیف تموم کنم . 

تصمیمم برای گرفتن دوره حرفه ای رنگ روغن  هر روز قوی تر میشه و بیشترین چیزی که الان باعث میشه نتونم شروع کنم ، کمبود وقت هست . بعد مسئله مالی و مسئله جای بوم و وسایل رنگ . 

این هدف شاید جزو اهداف طولانی مدت من باشه اما هر روز بش فکر میکنم .  امسال بطور مشخص تر اهداف کوتاه مدت و بلند مدتم رو یادداشت  کردم و یکی یکی انجام شون میدم ، راستش سال‌های قبل اینجور نبودم ، معمولا آدمی هستم که هفتگی و روزانه برنامه هام رو توی سرم چک و مرتب میکنم . مثلا اینکه این هفته کلا چه کارایی باید انجام بشه و بعد شب به شب همونطور که تو جام دراز کشیدم ، برنامه روز بعد رو توی سرم میچینم . بیشتر وقت ها میتونم اجراشون کنم . 

وقتی تعطیلی باشه بخاطر حضور پسرا تو خونه و یا رفت و آمدها ، من از نظم خودم ناخواسته خارج میشم و برنامه هام عقب میافته . 


خودمو چشم نزنم ، دو سه روزه ظهرها خواب خوبی میکنم شاید از خستگی باشه و یا حال و هوای بهار امسال . 

کل عمرم تو فروردین  چنین هوای خوبی نداشتیم . خدایا شکرت.  

شب های خاطره

امروز مهمان ها رفتن . دست هام مخصوصا دستی که عمل کردم خیلی اذیتِ ، بسکه پخت و پز و بشور و بذار ببر داشتم.  مهمان پذیری  بیشتر از دو روز واقعا  دیگه خارج از توان منِ . 

حالا من میمونم تا این درد آروم بشه . 

باید فردا بعد جارو و گردگیری  ، بشینم پای کار طراحی  . خیلی عقبم . 

دورم که خلوت بشه میتونم بیشتر رو برنامه هام تمرکز کنم . رو مطالعه م و حتی اگه بشه یه فیلمی ببینم .  معمولا  وقتی مهمان داریم گاهی حتی فرصت و جون انجام روتین مراقبتی بهداشتی پوستی  و بدنی خودم رو هم ندارم  چون اونقدر کارا زیاد میشه و خونه شلوغ ، که نمیشه راحت به کاری رسید ‌ ‌. 


امشب دیگه داخل خونه میخوابم . خدایی با اومدن شون فرصت لذت خوابیدن زیر آسمون  تو هوای طبیعی رو به من هدیه کردن و امروز ازشون حتی تشکر کردم . هوا هم عالی بوده تا اینجا ، یعنی همین امشب هم هوا سردی توش داره ، البته داخل خونه گرمه ولی هوای شب خیلی خوبه . دیشب خیلی سردم شده بود دیگه صدا اذان که شنیدم بلند شدم اومدم داخل خونه خوابیدم ، یعنی کلا این چند شب من اصلا خوب نخوابیدم ، فقط ذوق اون هوا و آسمون رو داشتم . خاطره جدیدی در ذهنم از این چند شب ثبت شد .


بسته ای که سفارش دادم خورد به شلوغی و تعطیلی های آخر سال و هنوز دستم نرسیده . با پیگیری و تماس متوجه شدم رسیده تو اداره پست شهر ولی هنوز توزیع نشده ، خیالم راحت شد . امیدوارم  لوله آرشیو سالم مونده باشه با این همه تاخیر . 

شروع خوب

هنوز مهمان داریم و حسابی گیر کار و پذیرایی  هستم . یه دو روزی هم حال جسمی م ریخت بهم و بازم سردرد و ضعف .

 هوا عالیه تا امروز ، چیزی که ما سال‌های قبل تو این ایام اصلا نداشتیم  و در کل شروع خوبی بوده و ادامه خواهم دادش.

از اولین کارها بعد تعطیلات  انجام چکاپ هست . چند تا کار نوشتم و برنامه ریز و درشت برای امسال ، باید یکی یکی تیک شون بزنم . 

هوای عالی این هفته آخر و خوابیدن زیر آسمون رو به فال نیک میگیرم و میرم که امسال کلی اتفاق خوب رقم بزنم . به امید خدا و صدالبته با تلاش خودم . 

سه شب پیش  تو حیاط خوابیدم با خواهرزاده و خانمش ، خیلی سرد بود با دو پتو خودم رو پوشوندم ، البته شب اول بارون زد و فراری مون داد داخل خونه ، شب دوم هم حال من واقعا بد شد و اومدم داخل ، دیشب رو تا صبح موندم اما اگه بگم فقط دو ساعت خوابیدم باورتون نمیشه ، اوضاع خوابم حسابی ریخته بهم ، مخصوصا که جام عوض شده ، ولی دلم نمیخواد این فرصت رو از دست بدم . فقط از خودم تعجب می‌کنم برای کسی که از ۷ صبح بیداره و تا حداقل ۱۲ شب گیر کار و فعالیتِ ، چرا شب سرش رو بالش میذاره ، اصلا انگار نه انگار باید از خستگی غش کنه . 

مهمونا قراره فردا برن . و بقیه سر زدنی ها می‌مونن که هی برن و بیان . 



برای اونایی که  وبلاگم حالشون رو بد میکنه : 

جایی که دوس نداری نرو .

چیزی که دوس نداری هم نخون . 

چرا جایی میرید و چیزی رو میخونید که دوس ندارید و صاحب خونه رو به فحش میگیرید . 

واقعا هیچ اجباری نیس منو بخونی ، و نه دعوتنامه برات  فرستادم .



کمی بیشتر  انسان باشیم و اگه نمیتونیم حال کسی رو درک کنیم ، بهتره زبون به دهن بگیریم . 


بارها و بارها وبلاگ هایی رو خوندم که اصلا باب طبع و افکار من نبودن ، اما خدا شاهده انتقادی نکردم . فوقش خوشم نیومده ، دیگه اونجا رو نخوندم ولی نویسنده ش رو با کامنت دور از انسانیتم،  آزار ندادم . 



مخلص همه دوستای گل خودم ....

خواب زیر آسمون

بچه‌ها باورتون میشه من الان تو حیاط مون  خیره به آسمون دراز کشیدم و دارم چند تا ستاره رو میشمارم . 

بوی کباب میاد از اطراف 

هوا بیرون خونه زیر آسمون عالی و رو به سردی میره ‌ .

خواهرزاده  و خانمش گفتن خاله میای تو حیاط بخوابیم ، خونه گرمه . منم از خدا خواسته . حالا کیییف کردم . میخوام امشب رو غنیمت بشمارم . و این آخرین اتفاق قشنگ سال ۱۴۰۱ رو ثبت کنم . 

یکی از دلخواسته هام به واقعیت بدل شد . 

خیلی ذوق دارم .. 

وای نمیدونید چه بو کباب خوشمزه ای میاد . 

اونقدر به آسمون زل میزنم تا خوابم ببره . 

امسال حتما سال بهتری خواهد بود .