اونروز که سحری نخوردم بدک نبودم اما خوب هم نبودم . برای همینه که تصمیم گرفتم بازم با خوردن همین حداقل ادامه بدم . دیروز که جمعه بود . جارو کردن و حمام رفتن و لباس شستن داشتم به اضافه کارهای معمول روزهای دیگه . از صبح که بیدار شدم پهلوم درد میکرد که فکر کنم مال کم آبی بدنمه . هر چند که سعی میکنم 8 لیوان آب را بخورم اما نمیتونم . از ظهر هم سرم یه حس پوکی داشت . روز خیلی طولانی و خسته کننده ای بود . دیگه هی پیش خودم میگفتم کی وقت افطار میشه . خیلی کلافه شده بودم . تا افطار شد حالم کمی بهتر شد .
امیدوارم امروز روز خوبی باشه برای همه و یه هفته پر از شادی و سلامتی داشته باشیم .
راستی دیروز اینجا باز هم خاک بود . لباسها رو که شستم نشد رو بند بندازم . گذاشتم تا عصر تو سبد آب شون کشیده بشه. امروز هم هنوز همونطوره کمی بهتر . بیچاره ما خوزستانی ها که گرما یه جوری زجرمون میده خاک هم غوز بالا غوز شده .
بازم خدا را شکر . وقتی این همه جنگ تو تلویزیون میبینم که تو سوریه و عراق و چند جای دیگه در جریانه . خیلی ناراحت میشم . میگم تا کی و کجا این وضع ادامه داره . مخصوصا عراقی ها که عمری روی زندگی ندیدن . البته ظلم شون با ایرانی ها رو یادم نرفته و ندیده نگرفتم اما مردم شون خیلی گناه دارن که یه عمر فقط آوارگی و بدبختی دارن میکشن . خدا همه شون رو نجات بده و دنیا رو به صلح برسونه . ایشالا که هیچوقت ایران درگیر جنگ نشه . ایشالا زمین به ارامش برسه .