خیلی دلم گرفته. حال ذهنی و فکری م خیلی خرابه.
چند بار اومدم که بنویسم ولی دراومدم و آخرش اومدم .
تازه این اول شروع دلتنگی و بی حوصلگی منه . چون این هفته ترم تموم میشه و تا نیمه دوم مهر کلاس ندارم و تو خونه خیلی بم سخت میگذره.
دلم برا چیزایی گرفته که دیگه گفتنش فایده نداره .
دلم یه دوست نزدیک میخواد که برم پیشش چند روز .
با هم کلی حرف بزنیم و تفریح کنیم . دلم میخواد برم شیراز اونم تنها .
دلم ........... میخواد . اما دیگه بقیه ش نمیگم چیه . چون اینجا هم گفتنش آرومم نمیکنه .
حس میکنم قلبم ورم کرده داره میترکه.
هیچ کس از حال دلم خبر نداره .
هووووررررررا تونستم با کلی استرس برم عروسی .
پیه همه چی به تنم مالیدم و 5 نفر آدم پشتیبانی کردن و موقعیت سازی تا من برم عروسی.
دردآوره خیلی که برای یه عروسی که من بخوام برم چند نفر دیگه اذیت بشن و تا برگشتنم حرص بخورن که حالا آقا چیزی نگه .
جاتون خالی خیلی خوب بود . از هر چیزی مهمتر دیدن دوستم تو لباس عروس و خوشحالی اون از دیدن من بود که باورش نمیشد تونستم برم .
یه عروس خوشکل و ساده بدون زرق و برق هایی که معمولا همه سعی میکنن داشته باشن .
دوستم خودش چهره زیبایی داره و نیازی به کار اضافی نداشت . از ته دلم براش آرزوی خوشبختی میکنم .
پذیرایی میوه و شیرینی و شام بود . تند تند کمی از غذام خوردم و مستقیم اومدم بیرون تالار که آژانس بگیرم . کلی منتظر موندم تا اومد. یه آقایی زحمت تماس یا آژانس رو گرفت که فکر میکنم خود داماد بود. تقریبا نیم ساعت منتظر بودم این آقا میرفت و میومد هی زنگ میزد . تا ماشین اومد و گفت بفرمایید. سوار شدم و اومدم خونه . دیدم نمایشی همه چراغ ها خاموشه اما مامانم دم در راهرو تو تاریکی از نگرانی منتظرم نشسته. و بقیه هم همینطور. خیلی استرس کشیدم خیلی هم ناراحت شدم. که چرا و به چه جرمی ؟
اما همه اینا ارزش خوشحال کردن دل دوستم رو داشت .
خدا بزرگه. ..
خیییییییلی دلم برا زمستون تنگ شده .
دلم میخواد مثل یه آدم به آغوش بگیرمش و بغلش کنم محکم به خودم فشارش بدم .
عاشقشم.
باور نمی کنید دلتنگی و احساسم به زمستون و حتی پاییز مثل حس عشق یه آدم به آدم دیگه ست .
خیلی مشتاق اومدنش هستم .
دلم میخواد وقتی اومد نهایت لذت رو کنارش ببرم .
وجودم رو ازش سیراب کنم . چون به چشم بر هم زدنی میره تا 9 ماه دیگه برنمیگرده.
زود بیا که خیلی دلتنگتم. زود بیا که دیگه تحمل دوری ت ندارم . زود بیا و من رو در آغوشت بگیر .
زود زود بیا ...
وقتی بیای میدونم با دستانی پر از نوبرانه میای . نوبرانه خنکی و سردی و بارون . وای که چقدر قدم زدن زیر بارون رو دوس دارم .
وای که چققققققققققدر من امروز دلتنگم.
سه شنبه این هفته عروسی دوستم دعوتم. خیلی دوس دارم برم . خیلی هم اصرار کرده . اما نمیدونم چطور شرایط رفتنم ایجاد کنم . چون آقا حتما بامبول درمیاره. عروسی تو منطقه خودمونه.
موندم چه کنم .
و آخرش به خودم میگم تو چه بری چه نری حرف میخوری همیشه . پس برو و خوش باش . اما از پس لرزه ها میترسم و حوصله غر اضافی ندارم .
تا ببینم چی میشه.
خودشون هر جا دوس دارن میرن اما من ...
زنبور دستم نیش زده سه روزه دستم ورم کرده.
چند روز هی رفتم و اومدم تامین اجتماعی که خودم رو بیمه کنم. اما هر چی شرایط رو سنجیدم دیدم نمیتونم ماهیانه پرداخت کنم . از 18 درصد رسیدم به 14 درصد بعدم به 12 درصد . آخرشم دیدم 12 درصدی هیچ مزایای خاصی نداره تازه میشه ماهی 145 تومن و من که ماهیانه درآمد ثابت ندارم نمیتونم بدم . و اینجوری یه دغدغه به دغدغه هام اضافه میشه . برای همین اصلا شرکت نکردم و موندم که روزگار مثل 35 سال قبل ، پیش بره .
تا اینجاش گذشت بقیه ش هم میگذره.
14 هم شهریور عروسی یکی از دوستام دعوتم. خیلی دوس دارم برم اما معلوم نیست که بشه یا نه .
هر یه مدت یه بار یه مقدار پول پس انداز میکنم و میذارم سپرده شاید بتونم در آینده یه ماشینی بخرم . البته فعلا آقا حتی خبر نداره که من گواهینامه دارم. اینم جزء پروژه های بلندمدته.
ولی همین که هدف داشته باشی پس انداز هم راحتتر میشه.
برای کار تو یه زبانکده دیگه رفتم و فعلا منتظر خبر بعدی از طرف اونا هستم . اگه برم اونجا دستمزد بیشتری بم میدن .
کاش رئیس مون قبول میکرد بیشتر بم بده که مجبور نشم بعد 12 سال جایی رو ترک کنم که مثل خونه ام توش زحمت کشیدم.
کاش روزهای بهتری پیش رو باشه .
کاش ظلمت و تاریکی تموم بشه .
کاش امید بزرگتر بشه.