همیشه تو روابط آدما یه روی پنهون سکه هست چه از زاویه بد چه خوب . من میخوام خودم رو بذارم تو زاویه معکوس و ازش بنویسم .
گاهی از پشت پنجره مردی رو میبینم که روی یه سه پایه توی حیاط پشتی نشسته و داره به ورای فاصله های موجود فکر میکنه . گاهی نیمه دست یا پای مردی رو از بین چارچوب های در میبینم که اون دست و پاها حکایت از یه عمر خستگی میکنن.
من این لحظه از دور نگاش میکنم و دلم براش میسوزه. بله اول دلم براش میسوزه بعد حس میکنم آره من این مرد رو دوس دارم . مردی که خیلی ازم دوره . ولی انگار راست گفتن یه چیزایی هست که هیچ چیز نمیتونه حذف شون کنه یا حتی انکار . نسبت خونی رو نمیشه منکر شد . و حتی حسی که با خودش برای آدم میاره رو نمیشه ندیده گرفت.
دست و پاهای خسته از درد و رنج و مریضی بچهها، هیکلی از ظاهر کاملا سرپا و سالم ولی از درون صدرصد خورد و خمیده.
من اون مرد نشسته ساکت و زل زده به دوردست ها رو دوس دارم .
میشه حق داد به همه این خستگی ها و پرخاشگری ها . میشه حق داد که دلش تنهایی بخواد .
کاش میتونستم همه موانع رو از بین ببرم و آرزوهاش رو براش برآورده کنم . کاش میتونستم کاری کنم راحت تر و آسوده تر زندگی کنه .
نگاش میکنم بخاطر تلخی هاش خیلی تنهاست. بین این همه آدم هنوز تنهاست. همه سرگرمی ش شده خبر شبکه های مختلف تلویزیونی. یا نهایتا خواب های زود وقت و شایدم بی موقع .
گاهی تو دلم میگم گناه داره . بیشتر وقتها حسم دلسوزی بوده و خودم رو ملامت کردم که چرا نباید عاشقش میشدم .
براش عاقبت به خیری میخوام و اگه خدا خواست امانتش رو بگیره سرپا ببره که زیردست ها نمونه .
من دختر همون مرد نشسته روی سه پایه م . همون مرد مو سپید و تنها . همون که همیشه تلخ بود و همیشه فقط آه کشید . اما من دل سنگ نیستم . من ظریفم و بخاطر اون ظرافت بارها از آه هاش شکستم و خورد شدم . اما حسم نمرد.
من الان هستم با یه حس مثبت به اون مرد .
شاید یه دقه دیگه یه ساعت دیگه یا فردا بازم چیزی بگه که همه خیالات و احساساتم رو تخریب کنه اما واقعیت درون من عوض نمیشه .
من اون مرد نشسته رو سه پایه رو دوس دارم .
دیدن اون سه پایه حتما حتما در سالهای بعد میشه منبع یه خاطره برای من . میشه یه سه پایه با ارزش . میشه یه آرامگاه.
نمیدونم شایدم بترسم که روی اون سه پایه بشینم . اما حتما دوسش خواهم داشت .
میتونم خودم رو پرت کنم به اون طرف واقعیات و درونیات این مرد . میتونم بش حق بدم . میتونم حس کنم که من دختر همون مرد هستم .
دوست دارم پدر .
دوست دارم بابا .
اینا جملاتی هست که هیچ وقت نشد به زبون بیارم .
از وقتی روزای شنبه میرم کلاس طراحی ، یعنی از 13 آبان تا حالا، حسم به شنبه ها جور دیگه ای شده . همش منتظرم زود برسه . یعنی یه تفاوت برام ایجاد شده بین روزای تکراری. چقدر هم گاهی حس میکنم چقدر دیر میرسه شنبه دوست داشتنی من .
دوس دارم عین زمان بچگی هام زود بخوابم که زود صبح بشه 
چه دنیایی بود دنیای بچگی. من خاطرات زیادی از اون دوران ندارم . شاید به سختی بتونم از 6 سال به این طرف رو یه چیزایی جزئی یادآوری کنم .
امشب دلم نوشتن میخواد . تقریبا از دوران راهنمایی نوشتن رو با خاطره نویسی و آرزونویسی های خودم شروع کردم و خیلی وقتها هم که بزرگتر شدم پاره شون کردم . به دلایل زیادی از جمله امنیتی. از آرزوها و تنفرها و حتی عاشق شدن های احمقانه و کودکانه تا واقعیت های تلخ زندگی . و هر کدوم برام کلی حس خوب داشت و انرژی های منفی م رو تخلیه میکرد.
امشب دلتنگ یه حسم که خیییییییلی وقته خوابیده بود و فکر میکردم که دیگه مرده . دلتنگ اینم که یه عشق و یه مرد تو زندگیم باشه که دوسم داشته باشه و تو گفتن دوست دارم ها با هم مسابقه میذاشتیم. دلتنگ اینم که دلم بلرزه با دیدن اسمش رو گوشیم و با شنیدن صداش. دلتنگ یه قرار عاشقانه و تاپ تاپ کردن قلب لامصبم.
عاشق شدن خیلی خوبه . حتی اگه بعد بفهمی به دلیلی منطقی یا حتی غیرمنطقی اشتباه بوده .
من امشب دلتنگ عاشقی ام .
دلتنگ همه روزای از دست رفته بدون او .
اویی که یک هویت ناشناخته و ناملموسه.
اویی که وجود نداره.
اویی که دلتنگ آغوششم .
اویی که حس کنم حامی و تکیه گاه و همیشه هست .
اویی که با صداش بخوابم و با رویاش بیدار شم.
من از شنبه دوس داشتنی به کجا رسییییدم اووو به او .
او کیست
کجاست
آیا به دنیا آمده است
آیا خلق شده است
چه خنده دار. ...
من امشب در سر شوری دارم .
از اونجایی که زندگی همه مون پر شده از دغدغه های ریز تا درشت سیاسی اجتماعی و اقتصادی و اینجا هم خیلی سوت و کور شده دلم خواست با هم بریم تو یه چالش. البته با اجازه نگار خانم.
کمتر از چیزای منفی که به هر طریقی میشنویم گزارش بدیم . کمتر انتقال بدیم . کمتر واژه های درد رو مزمزه کنیم . این روزا متاسفانه همه مون شدیم شهروند گزارشگری که فقط خبرای بد داره . بیایم واقعا کنترل کنیم خودمون رو . اگرم حرفی به میون اومد بحث رو به جای خوب پیش ببریم.
کیه که ندونه این روزا دور و برش چی میگذره.
من میگم بریم تو چالش مهربانی. از امروز منفی ها رو بذاریم کنار و سعی کنیم هر روز دل یکی رو شاد کنیم . این شاد کردن حتما به معنی صرف هزینه نیس . بلکه ایجاد یه لبخند رو لب یه نفر . دادن حال خوب با یه جمله ساده . یه کمک معنوی یا درصورت امکان مادی .
و بیایم اینجا ازش بنویسیم اصلا حرف ریا در کار نیست. وقتی از تجربه هامون بگیم میفهمیم که چقدر مهربونی کردن آسونه و نباید تو معادن و چاه ها دنبالش بگردیم.
من امروز اول صبح طرحی رو که کار کرده بودم گذاشتم جلو رو که وقتی خواهرم بیدار میشه با دیدنش قبل از هر کاری لبخند بزنه . و چقدر هم ذوق کرد از دیدن کارم.
شاید خیلی کوچیک و جزیی باشه . اما کاش هر روزمون با یه لبخند کوچیک اما ته دلی شروع بشه حالا هرطور که پیش بیاد.
براتون قشنگ ترین اتفاقات خوب کوچک و بزرگ رو آرزو میکنم.