مشغله های زیاد

خیلی وقت کم میارم . یه طرح سخت تو دستم دارم . و یه ترجمه بدون هماهنگی هم داداشم برام آورده . کلی شاکی شدم . دست و پا میزنم وقت جور  کنم برای نقاشی اما حالا باید این وقت رو بدم به ترجمه . موندم فردا برم یوگا یا بشینم پای ترجمه .

رئیس مون پیشنهاد داده که براساس تعداد ساعتی که پیش اون کلاس میگیریم برامون بیمه پاره وقت رد کنه . میگه این حداقل کاریه که حالا میتونم انجام بدم . هرکس هم خواست بقیه ش رو پرداخت کنه و بیمه کامل بده . هنوزم هیچ چیزی دقیق معلوم نیست قراره جوانبش بررسی بشه .

به نظر شما برای یکی مثل من که 13 سالی هست که بدون بیمه کار کردم . بیمه ازین به بعد به درد میخوره ؟ حالا چه پاره وقت باشه چه فول تایم.  مگه من قراره 20 ساله دیگه هم کار کنم که بعدش بخوام حقوقش بگیرم؟

اگه اطلاعاتی دارید راهنمایی م کنید دوستان خوب من .

خیلی خسته م از عصر که اومدم مشغول کار پخت و پز و بشور بساب بودم . یعنی میخواستم بشینم پای ترجمه . اما خسته م میخوام بخوابم .

هنوز نمیدونم فردا برم یوگا یا نه ؟

میخواستم بیشتر بنویسم اما از خستگی حس ندارم   . فقط درباره بیمه نظرتون بگید .

جمعه های من

معمولا جمعه های من به جارو کردن و حمام خودم و شستن لباس و گردگیری سر میشه . یعنی کل تایم صبح به این کارا میگذره . جمعه ای هم که خواهرم بخواد بره حمام که دیگه کلا گیر میشم و خیلی خسته میشم و تا ساعت 3 و 4 ظهر سرپا و درحال بدو بدو میشم .

امشب هم برای شام مهمان داریم . راستش من مثل تیلو این مهمونی های فامیلی مون رو دوس ندارم . چون زیادی هستن . چون پر کار و خسته کننده هستن . دلم میخواد فقط تو مناسبت ها بیان . البته ما چون کلا خونه مون پر رفت و آمد و محدودیت هایی هم داریم من زده میشم .

البته خواهرام هم متاسفانه رعایت نمیکنن و با عروس و داماداشون میان و حساب هیچی رو نمیکنن. 

مهمان حبیب خداست از من به دل نگیرید که چه دختر بد میزبانی هست . اما باور کنید اگه خونه خودم بود اینطور نبودم و این جمع ها رو بیشتر کیفی میکردم تا کمی .

آخه من خودم خونه هاشون نمیرم اصلا . ده سالی یه بار پیش بیاد یه صبح تا عصر یا یه سر زدنی برم . تنها خونه ای که دوس دارم برم خونه خواهرم که دو تا بچه داره . مامان همون عزیزم که میگه برام قصه جوجه فلفل دلمه ای تعریف کن .  جای دیگه دوس ندارم برم . از بس نرفتم دیگه رفتن خونه هاشون برام سخت شده . بهرحال اینجا خونه پدرشونه و خوش اومدن .

برای فردا کلاس نقاشی یه طراحی بطری و لیوان و فقط یه دونه آناتومی یه نفره تونستم بکشم . فردا حتما استادم شاکی میشه .

این هفته خیلی به نظرم طولانی گذشت.  به غیر از دوشنبه ش که جشن و شام دعوت بودم بقیه ش فوق‌العاده خسته کننده بود. 

دارم به شدت به ایده های آموزشی و تبلیغاتی خوب برای جذب دانش آموز به موسسه مون فکر میکنم دلم میخواد کمک کنم کارمون رونق بگیره . کلی مطلب خوندم و ایده برداشتم که به رئیس م بگم . خدا کنه موفق بشیم به قدرت جذب اولیه مون برسیم .


خوش گذشت

امروز صبح رفتم جشن روز معلم که زیرنظر شرکت طرف قرارداد آموزشگاه برگزار شد.  مراسم خیلی خوبی بود . حس هایی درونم ایجاد کرد که شاید از دوران دبستان نداشتم.  مراسمی که گروه زنده موسیقی پاپ و سنتی اجرا کردن و چقدر قشنگ بود . سالن پر از جمعیت بود . همه موسسات تحت قرارداد اونجا بودن حتی مدیر نامحترم سفیر . کیک و آبمیوه پذیرایی کردن و هدیه شون ازین بشقاب های سنتی کار توی یه جعبه محکم و شیشه ای بود .

و مسابقه و سخنرانی قاعدتا. .

شب هم رفتم دعوتی رئیس مون تو همین زبانکده خودم . خیلی خوش گذشت.  با همکارام نشستیم و همه تیپ زده بودن تیپ غیر اداری.  منم خدا را شکر تونستم این بار همرنگ جماعت بشم و هر دو جشن رو تا آخر بمونم . کلی عکس گرفتیم . و همه مون با رئیس و دفتردار و حتی مستخدم سر یه میز بلند و شیک نشستیم   . پیش غذا سلف سرویس بود و انواع سالاد و ترشی و ماست گذاشتن برامون.  یه ساعتی طول کشید تا شام آوردن.  کباب برگ و پلو سفید و پلو باقله.  هرکس هر پلویی دوس داست برمیداشت.  و دسر هم ژله و یه چیزای دیگه ای بود مثل کرم کارامل.  تا 11 شب اونجا بودیم و یه تقدیر نامه هم بمون دادن.  کلی ازشون تشکر کردیم که بانی این جشن شدن . بعدش هم با همکارم برگشتم خونه . من عاشق دختران مجرد مستقل هستم . خیلی ذوق میکنم وقتی که با دوستم بیام و اون رانندگی کنه . یه جورایی بشون افتخار میکنم . دختر قدرتمند و آقای خودش و راننده خودش.  منو رسوند دم در و رفت .

درکل روز خیلی خوبی بود مخصوصا مخصوصا که آقا نبود که بخاطرش استرس و نگرانی بگیرم .

فردا صبح باید برم یوگا . از کارای نقاشی خیلی عقب افتادم  فعلا .

دیگه برم بخوابم که صبح باید باز بلند شم  .

شب تون بخیر .


دعوتی های روز معلم

فردا صبح زیر نظر یه شرکت که با زبانکده قرارداد داره یه دعوتی کوچیکه روز معلم دادن .

و دعوتی اصلی خود زبانکده فردا شی برای شام توی یه رستوران درجه یک شهر دعوت شدیم .

خدا را شکر هم که امروز داماد مهربونه اومد و بازم به اصرار آقا برد بلکه یه کاری کنه ماشین بخره . دیگه شرایط جوره با خیال راحت به هر دوتا دعوتی برم. 

ممنون از خدا که شرایط رو به راحترین حالتش برام جور کرد .

سه سالی بود که رئیس مون دیگه حتی شام نداده بود .

باید برم و با همکارام خوش بگذرونم.