نمیدونم چرا دیشب تا این حد خواب بد دیدم . باورتون نمیشه یعنی انگار جشنواره مصیبت ها بود . خواب دیدم شب رفتم حمام ، آخه من تاریکی هوا نمیرم حمام دست خودم نیس میترسم . بعد یه بچه دیدم تو حمام فکر کردم جنه، نعوذبالله، افتادم به جون کتکش زدم و دلم براش سوخته . چرررررت
خواب جنگ ، خواب برف و تگرگ های چند کیلویی، خواب دیدم یه بچه دارم ، چقدر هم جون میدادم براش . جنگ بود و من نگران بودم از خودم جداش کنم . اصلا یه وضعی.
خدا بخیر کنه . صدقه کنار گذاشتم. اصلا تا صبح راحت نخوابیدم . تا سحر که نماز خوندم و به زور خوابم برد و برق هم از 6 رفت و به جون کندنی ساعت 8 از جام بلند شدم و آمار برق باشگاه رو گرفتم و رفتم . اونجا حالم بهتر شد .
نیاز داشتم به انرژی مثبت اون کلاس . میخواستم برای یه عزیز بفرستم باید خوب میبودم.
از ته ته ته دلم دعا میکنم غصه به دل هیچ کدوم تون نباشه . به هرچی خیرتون هست برسید .
توی همهمه زندگی دنبال وقت های اضافه هستم برای نفس کشیدن
برای لذت بردن
برای نقاشی
و برای زندگی کردن
شاید حسرت های بسیار دارم، اما حال خوب هم دارم .
خدا را برای همه داشته هایم شکر میکنم .
دستمزد ترجمه خوب شد . امروز صبح رفتم نقاشی و باید خیلی کار کنم که طرحم طول نکشه .
دنبال کار کارت ملی هم رفتم و دلم کلی سوخت برای پیرزن پیرمردهایی که روی دست آورده شدن به امیدهای واهی .. اصلا معلوم نیست عمرشان به تحویل کارت ملی قد بدهد یا نه .
دیشب داداش و خانمش افطار مهمان بودن و من از 5 تا 8 مشغول پختن بامیه بودم . حقیقت خیلی دست و کتفم درد گرفت . اما من دوس دارم که بامیه تو خونه بپزم . اهل خونه هم خیلی دوس دارن برای همین برام زحمتش شیرینه.
فردا صبح دیگه میرم یوگا .
تو دعاهای این چند روزم اسم همه تون آوردم . از خواننده های روشن گرفته تا خاموش. ایشالا همه حاجت روا بشید .
این هفته همونطور که گفته بودم یوگا نرفتم که ترجمه کنم . خدا رو شکر امروز ظهر تونستم تمومش کنم . اما خستگی تمام وجودم رو گرفته . همش حس ضعف و خستگی و خواب آلودگی دارم .
نقاشی اصلا نکردم تا همین یه ساعت قبل کلاسم تو آموزشگاه.
تعیین سطح بچهها تو زبانکده با منه . امروز به مدیر داخلی مون گفتم چون میام از محیط کلاس و کولر استفاده میکنم هزینه این یه ماه تعیین سطح رو برام حساب نکنن. نمیخوام مدیون بشم .
طرحی که تو دستمه خیلی پر کاره اما خیلی قشنگه. زیاد روش وقت نکردم کار کنم اما در همون حد هم لذت بخش بود . استادم هم این کارو دوس داره و هیجان زده ست ببینه تا آخرش چی میشه .
اگه تو خونه بودن اذیتم نمیکرد دلم میخواست یه مدت حداقل همین ماه رمضان یوگا نرم . راستش مثل قبل باش ارتباط برقرار نمیکنم اما بودن تو جمع بچهها حالم رو خوب میکنه و بیشتر بخاطر همین میرم . کمی بی نظمی مربی و زیاد حرف زدنش از کلاس خسته م میکنه . و میدونم که تو خونه موندن بیشتر و بیشتر خسته م میکنه به هزار دلیل. ولی دلم میخواست جور دیگه ای بود که هرکار رو به اجبار انجام ندم . گاهی هم خودمو آزاد و رها بذارم . به بدنم استراحت بدم . بیچاره بدنم صبح تا شب تن به کارایی میده که همه شون اجباری هستن . از هیچی استراحت نداره . مرخصی نداره .
قدر داشته هاتون رو بدونید دوستان عزیزم.
امروز یوگا نرفتم به جاش رفتم نشستم تو کتابخونه فرهنگسرا و مشغول ترجمه شدم . خدا را شکر که یه کتابخونه داریم که بریم توش راحت و با امنیت مطالعه کنیم یا من ترجمه کنم . الان فصل امتحانات و خیلی از شاگردام میان اونجا . وقتی یکی رو میبینم که بم میگه سلام خانم .... با اینکه من ممکنه اسمش یادم رفته باشه کلیییییی ذوق میکنم و خوشحال میشم . خوشحال از اینکه منو تو شهر به عنوان یه معلم میشناسن و احترام میذارن نه مثلا منشی ... و خوشحال میشم از شاگردایی که خیلی سال پیش با من بودن و من اسم شون یادم رفته و ماشاءالله اونا چهره شون عوض شده ، ولی منو به یاد دارن و سلام میکنن. خیلی برام ارزشمنده.
تقریبا از یه رب به 9 شروع کردم به نوشتن تا 11.15 اومدم خونه . هوا در حد آدم روزه به نظرم گرم شده و منم کم طاقت دربرابر گرما . نمیدونم چرا ماه رمضان ها هوا گرمتر میشه . نمیدونم گرمتر میشه واقعا یا من تحملم کمتر .
دیشب آقا و مامان نبودن و ما تنها شام خوردیم . برای سحر باید داداشم رو بیدار میکردم . بیدارش کردم و سحری گذاشتم و خودم هم نشستم به استثنا خامه و عسل خوردم و چای شیرین.
آخه من اصلا سحری خور نیستم و به یکی از خوانندگان هم گفتم که فاصله خوردن های من بین اذان هست تا 10.30 شب . بعدش دیگه مسواک میکنم تا افطار بعدی . نمیتونم بیشتر بیدار بمونم و یا بیشتر بخورم .
سحری رو اگه پایه مناسب داشتم میخوردم. مثلا دیشب با داداش کوچیکه. اما میلی ندارم با کسان دیگر بشینم. از وقتی 9 ساله بودم و شروع کردم به روزه گرفتن هیچ وقت اهل سحری خوردن نبودم دیگه به این روش عادت کردم .
هنوز هم باید برای ترجمه وقت بیشتری بذارم که برسم تا آخر هفته با تایپ تحویل بدم . البته من خودم تایپ نمیکنم چون دستم کنده وقت هم ندارم .
روزه دیروز گذر از سردرد سمت چپ و درد چشم چپم ، خیلی خوب بود از نوع حس معنوی ش . نه اینکه قرآنی خونده باشم یا نماز اضافه. ... از آنجایی که معمولا روزه داری خیلی به من سخت میگذره نمیتونم عباداتم رو بیشتر کنم اما سعی میکنم همون روزانه هام رو کیفی تر کنم . بهرحال راضی بودم نسبتا .
امروز نسبت به دیروز تا الان حالم خیلی خوب نبوده چون امروز از سمت راست سرم درد دارم . روزه که میگیرم کم حوصله تر میشم و بسیار گرمایی تر .
مشغول ترجمه هستم همچنان. احتمال زیاد این هفته یوگا نرم که بتونم تا آخر هفته ترجمه تموم کنم . خوبیش اینه که یوگام ثبت نام جدیده و ناراحت شهریه داده شده و روزای نرفته نیستم . بلکه یه مقدار پول بیاد دستم .
ممنون از بابت راهنمایی هایی که در زمینه بیمه کردید.
براتون سلامتی آرزو میکنم.