دیروز جلد اول کتاب باغ مارشال رو تموم کردم. برای من که همیشه یه کتاب تقریبا یه ماه بیشتر دستم میموند، رکورد خیلی خوبی بود که تو یه هفته تموم شد . شب ها تا تقریبا 1 یا 2 خوندمش. داستانش خیلی قشنگه . دیروز بعدظهر جلد دوم رو شروع کردم و هر فرصتی پیش بیاد میخونمش. دلم نمیخواد ازش بکنم .
فعلا یوگا رو نمیرم . ولی آمادگی جسمانی رو با انگیزه و علاقه میرم .
رئیس مون حقوقم رو اضافه کرد . قرار حقوق بعدی از 9800 به 12 تومن بام حساب کنه . انگار این بار حرف رفتنم تاثیر خودش رو کرد . و من راضی ام . هرچند که هنوز نسبت به جاهای دیگه، هزینه کمتری هست .
سمیرا جان کامنتت تایید نکردم چون اسمم توش بود . راست میگی هرکس یه جوری اذیت هست . یکی تو شلوغی دور و برش یکی تو تنهایی ش . یکی تو پولداری یکی تو بی پولی . زندگی رو تعادل پیش نمیره اصلا .
دیروز قرار بود بشینم پای طراحی. صبح که پا شدم دیدم حوصله ندارم . یه دفعه بلند شدم پوشیدم و دراومدم. هوا نم بارون داشت ولی گرم و شرجی . پیاده روی کردم . رسیدم به پارکی ، اونجا نشستم . دلم میخواست بارون تند بزنه که خیس بشم و غمم شسته بشه . همون نم هم قطع شد و آخرش نبارید. بعد به خودم گفتم امروز بی برنامه پیش برو . قرار نبود بیرون بیام . قرار نبود کافه برم اما گفتم فرصت خوبیه که یه بار تنها بشینم تو کافه . رفتم و صبونه سفارش دادم . راحت بودم از اینکه مجبور نشدم الکی تو روی کسی بخندم یا تظاهر کنم . تلفنم هم اصلا زنگ نخورد . چند تا عکس گرفتم . یه صبونه مشت و چرب و چیل با یه لیوان چای خوردم . به خودم گفتم نوش جونت ساره . املت پنیری خیلی خوشمزه بود. پنیرش منو دچار عذاب وجدان کرد اما زدم به بیخیالی . از صندلی خالی روبروم عکس گرفتم . جای خالی یکی اونجا پر بود. اون صندلی خالی برام عزیز بود . بش زل زدم و چیزی که تو ذهنم ایجاد شد یه دختر خوشکل با موهای خرگوشی بود. میگفت مامان پس کی صبونه میارن . منم گفتم جون مامان حالا میارن . کلی نگاش کردم . دلم میخواست اون صندلی رو بغل کنم . هیچ مردی حتی تو ذهنم پدیدار نشد . اصلا از مردها زده شدم .
با احترام کامل به خوانندگان مرد . که اینجا احترام فوق العاده ای براشون قائلم. صبونه رو خوردم و کمی همون جا نشستم . از لابلای دکور پنجره بیرون رو نگاه کردم. به سگی که اون طرف رو زمین خوابیده بود هی نگاه کردم . بعد حساب کردم و دراومدم. بازم پیاده ادامه دادم تا مسیر باشگاه . دوباره تو یه پارک نشستم هوا خیلی گرم شده بود و من به خدا گفتم آخرش بارون نزدی من دارم برمیگردم . پیاده راه خونه رو گرفتم و تقریبا 11 خونه بودم . از اینکه همه چیز رو خارج از برنامه پیش بردم کیف کردم . به هیچ کس جواب ندادم . گزارش ندادم . خواهرم که پرسید کجا بودی گفتم یه دفعه دلم خواست پیاده روی کنم . مامانم هم که فکر میکرد طبق معمول رفتم کلاس . تو فکرم بازم این کارو تکرار کنم .
و اما امروز رفتم باشگاه و آمادگی جسمانی ثبت نام کردم بالاخره . حالا باید این رشته رو با یوگا تنظیم کنم . هزینه ش هم این ماه از یه کلاس خصوصی، جور شد . امیدوارم این کلاس ادامه پیدا کنه .
برای باشگاه امروز خیلی ذوق داشتم . از اینکه یه کاری شروع کردم برای سلامتی م و لاغری م ، خیلی خوشحالم . چندین ماه بود میخواستم برم اما نشده بود .
کاش به گذشته برمیگشتم و یه سری از تصمیمات رو عوض میکردم .
من پوست کلفتم . زندگی پیش نره ، هلش میدم . اما دل خوشی ازش ندارم. کاش گاهی با من راه میومد .

چرا عکس چپکی اومده اگه کسی میدونه بم بگه
این روزا خیلی دلگیرم. دلم بدجور گرفته . راستش دلم میخواد با یکی دل سیر حرف بزنم اما دور و برم و حتی دورترها، کسی نیس که بتونم رااااحت حرف بزنم. این نقطه از احساس، تکراری هست . که تو شلوغی گم شدی ولی یکی نیس آرومت کنه .
دلم سفر میخواد . رفتن میخواد . تنهایی مطلق میخواد .
تو حالی هستم که دست و دلم به کار طراحی هم نمیره . دیروز نشستم یه طرح خطی بزنم ، نشد که نشد . هی فقط کشیدم و پاک کردم . آخرش هم جمع کردم هیچ به هیچ .
میخواستم امروز بشینم پا طراحی، میبینم که اصلا حسش نیس .
فقط دلم میخواد همین جا بمونم و نرم . از هر چرت و پرتی بنویسم . اگرم رفتم احتمال زیاد بشینم کتاب جدیدی رو که شروع کردم، بخونم . اسمش باغ مارشال از حسن کریم پور .
چه حس بدیه که دلت بخواد از همه دور بشی . این نشونه چیه ، بی محبتی ؟ بی وفایی ؟ سنگدلی و نمک نشناسی ؟
شایدم چون یه عمر دور و برم شلوغ بوده . هیچ وقت اتاق خواب شخصی نداشتم . حریم خصوصی نداشتم . هیچ وقت نتونستم روی تختم ، بغض هام رو توی بالش خالی کنم . هق هق بزنم بدون اینکه بخوام جلوش رو بگیرم . هیچ وقت میزی نداشتم که هروقت هوس کردم بشینم پشتش و کار کنم یا بنویسم . هیچ وقت پنجره ای نبود که با خیال راحت بازش کنم و هوای بیرون رو بکشم تو ریه هام . همیشه یکی بوده که بگه سرده اون پنجره رو ببند . هیچ وقت نتونستم برم تو اتاق و در رو محکم بکوبم و عصبانیت خودم رو ابراز کنم و یا تخلیه . هیچ وقت آینه ای نبود که راحت بایستم روبروش، موهام رو باز کنم و خودمو تو آینه برانداز کنم . همیشه موهام زیر روسری خفه شده . همیشه تو تاریکی اتاق و دزدکی یه ضدآفتاب و یه ذره کرم زدم و رفتم .
هیچ وقت نشده بشینم و با صدای بلند با خودم حرف بزنم . بدون اینکه کسی باشه که بشنوه و بعد بخواد سین جیم کنه . هیچ وقت نشد هر لحظه دلم بخواد بپوشم و دربیام و هر ساعت دلم سیر شد برگردم .
فکر کنم پاییز در من بدجور لونه کرده . خنکیش کم حس میشه اما حالش کاملا وجودم رو پر کرده . شایدم مبتلا شدم به مرگ پاییزی . دچار خلسه شدم ، اما نمیدونم از چی و چرا .
دلم میخواد امروز هی بگم و هی بنویسم . با ربط یا بی ربط .
برای من و خانواده م چقدر زندگی زشت بوده تا حالا . چقدر به هم گره خورده. چقدر تاریک . و راهش بی پایان.
یه همزیستی اجباری. حالم به هم میخوره .
بالاخره شهر منم بارید .
دیشب تنها بودیم . تا صبح بارون و رعد و برق بود . خیلی چسبید . یا نمیباره یا یه سر میباره . مامان و آقا باز رفتن آبادان . صبح تا حالا میخوام بیام بنویسم وقت نشد. امروز هم بطور متناوب بارون داشتیم . هوا نسیم خنک داره . دلم قدم زدن میخواد .
دیروز رفتم شرایط باشگاه رو پرسیدم . هم زمانش و هم هزینه ش و هر روز بودنش دغدغه های اصلی بودن و هستن . اگه روزای فرد برم یوگا و زوج برم آمادگی جسمانی، دیگه وقتی برای کارای دیگه برام نمیمونه . ثبت نام نکردم . فعلا دارم فکر میکنم.
دیروز دوستم اومد پیشم . پیش من و خواهرم نشست . پس خیلی اومدنش بم نچسبید .
با شیشه های خالی مربا ، جاشمعی درست کردم . میخوام ببرم دفتر آموزشگاه. آخه برا دفتر کانتر زدن . گفتم یه چیزی برای دکور روش درست کنم .
از ساعت 4 تا 8.30 میرم تو کلاس . انگار وارد دنیای دیگه ای شدم . همه چیز بیرون از خونه همون بیرون میمونه و من میشم یه معلم فوق العاده صبور . که گاهی خودم از این همه صبر و حوصله م دربرابر شیطنت و تنبلی بچهها، تعجب میکنم .
چقدر کار و برنامه دارم . گیج میشم تا یکی یکی انجامشون بدم .
برم به بقیه کارام برسم .
800 گرم کاهش وزن داشتم و 3 سانت کاهش سایز .
حس آدمی رو داشتم که میخواد کارنامه بگیره .
بدون ورزش این شد نتیجه کار . انشاءالله این ماه ورزش رو جور میکنم که روند سریعتر بشه .
مجبور شدم نیم ساعت زودتر از مسئول مون اجازه بگیرم و برم دکتر که به خونه دیر برنگردم.
حالا حس میکنم اراده م بیشتر هم شده .
تازه به خودم میگم 800 گرم یعنی دیگه یه کیلو . 
امروز دوستم نیومد . منم دو تا نمونه سوال طرح کردم و کارای قبلی طراحی م رو مرتب کردم که به عنوان نمونه کار ببرم برای خواهر دوستم . خود این کار کلی وقتم رو گرفت . ولی راحت شدم .