روز جمعه دیگری رو به کلی کار سر کردم .
هنوز ته وجودم سرماخوردگی مونده .
آقا سرما خورده زمین و زمان رو به فحش و دعوا گرفته . بیچاره تحمل یه سرماخوردگی نداره ..
روزام تند و تند میگذره .
دوس دارم بازم شروع کنم به کتاب خوندن . اما هنوز نتونستم استارت مجدد رو بزنم و برنامه های روزانه م تو هم میره .
کار خونه و کار بیرون و طراحی و دیدن ویدیوهای طراحی و گاها مریضی ... همه رو دارم .
کلاسام شروع شد و مدیرمون همه ساعت هام پر کرد . قرار شده رئیس مون حقوقم بیشتر کنه . نمیدونم چقدر ...
کاش طراحی رو خیلی زودترها شروع کرده بودم . الان هرچی کار میکنم بازم عقبم . و چون مشکل اتاق شخصی و زمانی دارم ، نمیتونم چند کار مختلف رو با هم تو دست بگیرم و پیش ببرم .
گیاه خواری م برای وعده شام داره با لذت پیش میره . هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر خوشمزه باشه . از سر کار که میام برای خودم با قارچ و کدو و کلم و گوجه و فلفل دلمه ای و هویج ، البته بطور تناوبی یه چیزی میپزم . چهارشنبه رفتم خرید تره بار کردم برای خودم . نمیدونید اسنک سبزیجات اونم بدون پنیر چقدر خوشمزه میشه . حتی خواهرم هم پایه خوردن بام شده و میگه باورم نمیشه غذایی بدون گوشت و مرغ اینقدر خوشمزه باشه .
خدا کنه تا سر ماه که میرم چکاپ ، وزن و سایز کم کرده باشم .
غول نوشابه رو هم شکست دادم . خیلی موفق بودم . کل هفته شاید دو تا یک هشتم لیوان نوشابه بخورم نه بیشتر . ساندویچ ها قطع کردم . آب بیشتر میخورم .
راستی میخواستم یه چیزی بگم . شاید یه جور شفاف سازی باشه . من خودم متوجه شدم که تو اکثر جملاتم فعل رو اول جمله میارم و بعد بقیه جمله رو میگم . الان میبینم این بخاطر تدریس زبان انگلیسی هست ، چون عادت کردم به قانون اونا اول جمله فعل رو بیارم . دیگه از کنترلم خارجه ، تعجب نکنید .
دم در می ایستم یه پیشی میگم 6 تا پیشی میدون سمتم . کل گربه های کوچه راه میافتن دنبالم . عیال بار شدم حسابی..
شما بهترین هستید . چون همیشه کنار من هستید . به وجودتون دلم گرمه .
ممنون از تو سمیرا جان .
بازم دلم گرفته . دلم رفتن برای همیشه میخواد . بلیط یک طرفه بی بازگشت. زندگی چیز جذابی برام نداره . ولی کاش میشد به چند سال قبل برگردم . جور دیگه ای تصمیم میگرفتم . فقط خدا میدونه که من چقدر گیر و گرفتارم . و فقط از اون میخوام منو خلاص کنه .
دیروز حالم خیلی بد بود . صبح که بیدار شدم گفتم نمیرم باشگاه، ولی بعدش نظرم عوض شد و به این نتیجه رسیدم که رفتن برای منم خیلی درمانگرتر هست تا موندن .
اصلا انگار من همیشه باید در حال رفتن باشم نه موندن .
رفتم و حالم کمی بهتر شد .
ولی ته دلم غصه بزرگی نشسته که خسته م کرده و بی طاقت . خدایا خودت کمکم کن .
پیشی دیشب اومد مهمونی . خیلی همه مون خوشحال شدیم که اومد . و همه ملامت گونه بش میگفتن کجایی بی معرفت. منم بش گفتم دیگه نره اونجا بمونه . بیرون هم بیاد که منم ببینمش.
سرماخوردگی م پیش رفت و دیگه گرفتار شدم .
دلم میخواد برم بازار ولی ....
تصمیم دارم یه مانتو بدوزم . خیلی وقت ندوختم. البته به خیاط میدم . فکر نکنید خودم میدوزم. هنوز مدل و پارچه م انتخاب نکردم . از وقتی برای کار ، فرم گرفتیم . دیگه خیلی فرصت پوشیدن مانتوهام پیش نمیاد . برای همین انگیزه دوخت مانتو جدید نداشتم .
فکر نکنم صبح بتونم کاری کنم چون حال ندارم . شاید فقط دراز بکشم .
از دیشب گلودرد بدی گرفتم . دارم سرما میخورم تو شرجی 90 درجه .
پیشی از خونه همسایه بیرون نمیاد و منم روم نمیشه هی برم دم در بگم بفرستینش بیاد .
همه بم میگن گربه بی وفا و بی ذات . اما من ته دلم نمیخوام اینو باور کنم . فقط میگم خوبه که یه جایی داره امن و راحت . و این منو راضی میکنه . از قدیم گفتن دختر مال مردم . پیشی منم یه روزی بالاخره میرفت .
از فردا کلاسام دیگه شروع میشه .
بازم از یه جای دیگه دعوت به کار شدم . از یه زبانکده دیگه . به مدیر داخلی مون گفتم که میخوام روزای فرد برم اونجا . طرف گفته هرچی میگیرید من 3 تومن روش میذارم . البته که خیلی منطقی نیس .
ازش خواستم به رئیس مون التیماتیوم بده که داریم میریم . و قیمت خودش رو بالا بکشه که نیروی با سابقه ش از دست نده . مدیر داخلی خیلی ناراحت شد که گفتم میخوام برم. برای همین گفت خودم باش جدی صحبت میکنم تا حقوق اضافه کنه .
تو شرایط مالی امنی نیستم . تا سه ماه دیگه هم حقوقی ندارم . دست و بالم یه جورایی خالیه و ته مونده حساب رو باید چکه چکه خرج کنم .
استاد طراحی با بی نظمی هاش حسابی رو اعصابه.
کلاس یوگا رو شروع کردم. اونجا هم هنوز مربی تو اومدن بی نظم .
شاید من باید کمی بی نظم بشم تا بتونم بی نظمی اونا رو کمی تحمل کنم .
هنوز نتونستم اون رشته ورزشی پرتحرک رو اوکی کنم . هم بخاطر زمان هم هزینه .
دلم آرامش همراه با آسایش میخواد .