کانکس

نمیدونم دیگه فایده نوشتن من اینجا چیه!

حتی حس ندارم کمی از روزانه هام بنویسم. هی میگم بیا برو یه چیزی بنویس، هی میگم برو بابا چه حرفی دارم که بزنم، همه رو خسته کردم. 

از بدخوابی هام بگم یا از فشار و خستگی کار‌ . 

از مریض داری و فقط اخباری که از بیماری اطرافیان می‌شنوم.

همه اینها رو سالها و سالهاست که نوشتم و همه از بر شدن. 

اما چه سود...

از حسی که گاها تا تهههههه وجودم بدبختیم رو بم یادآوری میکنه. 

از چی؟

چه چیز جدیدی دارم برای نوشتن.


روزها همونجور پشت هم میگذرن. 

در خودم و همکارام خستگی رو میبینم و افسوس میخورم به حال تمام زن های خسته سرزمینم، زنانی که به هر دلیل خوب و بدی و به هر اجباری میان سرکار.  و افسوس میخورم که فقط ساعت و روزا می‌شماریم که آخیش چهارشنبه شد و رسیدیم به آخر هفته.  

و آخر هفته ای که برای اکثر ما خانما شلوغ و پر از مسئولیت های جورواجور میشه. و عملا استراحت نکرده می‌بینیم جمعه غروب شده و باید فکر مانتو شلوار فردا صبح باشیم برای مدرسه. 

و باز از شنبه تا چهارشنبه رو میشماریم‌ . 

و انگار هیچ کس حالش تو این کشور خوب نیس. 


این هفته ازم خواستن برای مراسم روز دانش آموز مجری برنامه بشم. منم نه نگفتم، البته پشت تلفن ازم خواستن و من بی تمرکز گفتم باشه. بعد به خودم گفتم یه چالش خوبه برات، قرار هم نیس مجری تلویزیون یا شوی گلدن گلوب بشی ، پس خیلی هم استرس نگیر. 

مدیر تعیین کرده بود که مراسم روز دانش آموز را ما دبیرا اجرا کنیم.

از اون ایده های خز.

که هیچ کدوم از ما معلما تاییدش نمی‌کردیم. ولی مجبور شدیم اجراش کنیم.

اجرای منم بد نبود، همه گفتن خیلی هم خوب بود. اینکه واقعیت بوده یا تعارف، خدا داند.



مادر یکی از شاگردای خصوصی م که مدیر هم هست، بم گفت ساره چرا نمیری مزوژل؟ منم حقیقت رو گفتم که اونقدر پول ندارم که بدم برای این کارا. گفتم من حتی خصوصی ها رو بخاطر نداشتن جا یکی درمیون میگیرم. گفت کانکسی که پسرم توش درس میخوند، که امسال قبول شد تهران، هست و میتونی بیای ازش استفاده کنی. بیا بریم نشونت بدمش. تو حیاط پشتی یه کانکس فکر کنم ۳×۲ بود با یه کولر و یخچال و میز و صندلی. 

اگه بگم دلم براش رفت دروغ نگفتم.

اگه بگم چقدر از پیشنهادش ذوق مرگ شدم دروغ نگفتم.

اگه بگم آرزوی اون کانکس رو دارم دروغ نگفتم.


و از اینکه هنوز زمین از خیر و آدمای خیر خالی نشده ، خوشحال شدم.


اما نمیشه تا کسی بگه بفرما من بپرم، هر چی میگم یه درصدی یا هزینه ای تعیین کنیم که من احساس دین نکنم، قبول نمیکنه. میگه حالا بیا، اگه دیدم داری پولدار میشی ازت درصد میگیرم. 

فعلا که نرفتم پیشش.

هرچقدر که بشه تو زبانکده جا میگیرم. 

هرچقدر که بشه خونه شاگرد میرم.

اگه نشد اونوقت شاید مجبور بشم برم تو اون کانکس. 


باورتون نمیشه الان که دارم مینویسم، ته دلم برای داشتن اون کانکس دلم ضعف میره و درعین حال حس بدی بم دست میده که چقققدر آرزوهام کوچیک شدن و درعین حال دور از دسترس. 


کاش خونه مون فروش میرفت. 


حتی آمار خرید کانکس رو گرفتم، اما هم قیمت ها خیلی بالا بود و هم گفتن باید اونقدر فضا باز باشه که با چرثقیل بتونن بیارنش. که ساختمان حیاط ما از سه طرف بسته ست. من فکر میکردم تو حیاط مونتاژ میکنن.


بخدا از حد بدبختی قلبم به شدت سنگین شده و تاریک. 


تروخدا نگید باز داری ناله میکنی. 

من دیگه خیلی چیزا اینجا نمینویسم. 

اگه دوس دارید کنارم بمونید تحملم کنید. 


ازت شاکی ام

اونقدر امروز از دست خدا عصبانی ام که حتی دلم خواست فحشش بدم. 

من فقط یه جرم داشتم اونم اینکه ازدواج نکردم،  که اونم مقصرش خود خدا بود. 

یللی تللی

دلم یللی تللی میخواد.

خیلی زیاد میخواد. 

خوش به حال آدمای بیخیال و آسون گیر.

تنبلی نوشتن

خیلی تیتروار بگم شاید نطقم باز بشه.


مامانم یه هفته ده روز سرما خورده بود و تو استراحت مطلق رفت و من همش کار پشت کار داشتم. 

الان من در خودم کمی عوارض مریضی حس میکنم و حتی نانی. 

نانی مریض بشه من گرفتار میشم، استراحت هم اصلا ندارم بدتر میشه. مریض هم بشم بازم نمیتونم استراحت مطلق کنم.


فیلم نگاه میکنم ، کمی نقاشی میکنم هفته ای یه بار اگه بشه.

فیلم پیرپسر من و سه ساعت و خورده ای کشوند که همه ش رو نگاه کنم، یه فیلم قوی با بازی های عالی. و سوژه دردناک که یه جاهایی منو یاد زندگی خودم انداخت، یاد رابطه ناسالم ما و پدرمون. یاد کارهایی که پدر در قید حیات میتونست انجام بده و نداد. و بدبختی اون دو برادر و شباهتش به اسارت من و خواهر برادرم تو شرایط سخت زندگی تو خونه مون. 


دیروز خواهر اهوازی اومد و تا جمعه هستش. 

امروز داداش مهدی و فروزان هم اینجا بودن و من همش تو آشپزخونه بودم. ولی الان خیلی خسته م، حس سرماخوردگی دارم ولی خوابم نمیبره چون تازه رفتن خونه شون. 


سوال امتحانی باید طراحی یا ادیت کنم. 


در نوشتن تنبل شدم. تمرکز ندارم. خیلی سانسور و حذفیاتم زیاد شده. فرصت نکردم وبلاگی بخونم. 

دیر میشه اما میام.