مهمون ساره

دو روز پیش رفته بودم خرید ، هوا گرم بود منم خسته بودم . کنار مغازه تره بار،  یه کافه رستوران به سبک سنتی هست، خب چون همیشه میرم خرید تره بار، همیشه هم از کنارش رد میشم. یه بار تو اوایل افتتاحش رفتم دکور داخلش رو ببینم، خیلی قشنگ بود، دورتادور تخت چوبی چیده بودن با گلیم و جاجیم پوشونده بودن و دکور در و دیوار و همه چی قدیمی و سنتی بود، به غیر از اون کولرهای یخچالی . ولی فرصت پیش نیومده با کسی برم اونجا. بیرون رفتن و تطابق برنامه من با دیگران و دیگران با من خیلی سخت شده، دم درش یه خورده دل دل کردم که بیا خودت تنهایی برو، فکری که هربار رد شده بودم به سرم زده بود. ولی یا واقعا حسش نبود یا عجله داشتم یا صبونه خورده بودم، دیگه اونروز تصمیم گرفتم خودم خودمو مهمون کنم به یه صبونه با اینکه ۴ لقمه نون پنیر خورده بودم . به خودم گفتم اتفاقی نمیافته تنهایی بری و صبونه بخوری، البته قبلا هم پیش اومده بود تنها صبونه برم شاید این سومین بار بود. سوسیس تخم مرغ سفارش دادم که متفاوت از چیزایی باشه که تو خونه میخورم، با نون گرم. بیشتر از همه اون فضا رو نیاز داشتم، یه حوض آب با فواره هم وسط بود. هیج کس هم نیومد تا وقتی من اونجا بودم . ظاهرا خیلی پر رفت و آمد نیس . یا شایدم صبونه ش خلوت باشه. سوسیس تخم مرغ برای من خیلی زیاد بود یه مقدارش رو خوردم و یه مقدارش رو تو نون پیچیدم و دادم به آقای فقیری که سر راهم بود، بش گفتم حتما این ساندویچ رو بخور . کل تایمی که اونجا بودم شاید نیم ساعت بود اما بهرحال اختصاصی خودم بود. و لذت بردم ازش.


بقیه تایم تو خونه با کارای خونه و خرید و نقاشی مشغولم . و البته گوشی و فیلم . 


یکی از پیشنهادهای کلاس خصوصی رو شروع کردم و دو جلسه ش پیش رفته. 


دلم میخواد با همین حداقل توانایی خیاطی که دارم برای دخمل یه پیرهن بدوزم. دلم به این حد از عشق در این کار نیاز داره. ماشالله بش همه چی میاد نفس عمه ش. 


کولر قدیمی که آوردیم اینور خونه نصب کردیم که من کمتر گرما بخورم متأسفانه دیگه از دور خارج شد و هر چقدر تونستیم این مدت شوک دادیم که بمون کار بده اما درنهایت تسلیم شدیم . من و خواهرم با هم قرار شد پس اندازمون رو هم بذاریم یه کولر بخریم . البته داداشا و حتی مامانم داوطلب شدن اما شرایط مالی داداشا مخصوصا داداش کوچیکه بخاطر هزینه های بچه و زندگی اونقدر اوکی نیس که روش حساب کنیم ، اون داداشم که بیرون گفت نگران نباشید با من ، ولی اونم گیر هزینه های درمان خانمش هست . این یکی داداشم هم که فعلا داره کمک ما قسط مبل ها رو میده . پس موندیم من و خواهرم . فعلا پس اندازمون یه کولر میخریم بعدا اگه شد کم کم از حقوق خونه برمی‌داریم. 


دیگه همین .



مدرسه تمام

مدرسه و کاراش تموم شد شکر خدا. دو مدیر شفاها کلاسای سال بعد رو بم ابلاغ کردن، بماند که چه حرصی دادن منو این مدت. و نمیدونم کدوم شون دوست کدوم دشمن. خیلی سعی کردم به زیور بفهمونم که دلم به کار مدرسه نیس ولی گفت تو نباید برای چنین آدم های تازه به دوران رسیده کوتاه بیای. و هیج خطایی نداشتی و من هرجا میرم میگم تو بهترین هستی. 

دلم ازشون خیلی چرکین شده، یه چیزایی هست هم ظاهرا پشت پرده روابط اوناست که من نمیدونم چی هستن. فقط به خودم میگم آروم باش و ادامه بده، راستش با اینکه حقوقش زیاد نیس اما ماهانه حقوق گرفتن حس امنیت خاصی بم میده که میتونم صندوق شرکت کنم و حتی خصوصی هامو داشته باشم. و زیور گفت اینا امسال رو تو زوم کردن دیگه تیرشون به سنگ خورده ، سال دیگه یکی دیگه رو پیدا میکنن روش زوم کنن. 

از طرفی هم به خودم میگم همه چی پول نیس ، چه فایده هر روزت ترس و استرس باشه و دام و تله مدیر. اما من همیشه بهترین خودمو گذاشتم و این دو سال هیچ مورد انضباطی نداشتم. ولی اونا مسئله خوارزمی رو حکم قرار دادن و ادا درآوردن که سال دیگه خیلی حواست به این موضوع باشه. از این جشنواره متنفرم. آخه تا حد زیادی هم داوری که شاگردای خودش رو داوری کنه حتما به اونا امتیار بالا میده و به شاگردان من امتیاز کم. دیگه باید سال دیگه خودمو بکشم قوی ترین رو خودم انتخاب کنم و از اول سال کار کنیم.  


چقدر عذاب آوره کار کردن تو محیط سمی. اونم مدیر سمی.


قلمچی هم که ازم خواست باشون همکاری کنم حتی یا فقط دو روز در هفته. و مدیر داخلی کلی پیگیر شد که چی شده و آیا چیزی ناراحتت کرده اینجا ؟ که میخوای نیای. گفتم نه فقط خسته م و دلم استراحت بیشتر میخواد، درضمن افزایش هزینه هم میخوام. اونم گفت باشه با رئیس حرف میزنم ولی بامون بمون. حالا قرار شده صحبت کنه ولی فعلا چیزی اطلاع رسانی نکرده، ولی من واقعا سر حرفم هستم هزینه رو اضافه نکنه من نمیرم. 


چند روزیه لابلای همه کارا ، مدادرنگی رو شروع کردم.  لذت بخش اما خیلی وقت میبره تا به اون ترکیب رنگ مدل برسی. 


وقتی دخمل میاد حواسمو از همه چی پرت میکنه، اونقدر شیرین شده که خدا میدونه. نگاش میکنم دلم براش ضعف میکنه . هزار ماشالله ش باشه. 


منو تو دعاهاتون فراموش نکنید. 

کارگر مزرعه

گاهی خودم از خودم تعجب میکنم که از صبح که بیدار میشم تا ۱۲ شب که میخوابم،  چققققددددررر کار انجام میدم. یعنی چه جوری میتونم سرپا باشم و این همه کار کنم. بدو بدو بین کارای تو خونه و بیرون خونه. چند وقتیه هم ناخوشی های مامان باعث میشه حتی شب ها نتونم حتی به حالت قبل که بد بود ، بخوابم یعنی شرایطم بعضی شبا خیلی بدتر هم شده. 

والا کارگر مزرعه اینقدر کار نمیکنه فکر کنم.

تکنیک مداد رنگی رو بالاخره شروع کردم . ناگفته نماند که سه جلسه از کلاس عقبم. ترم اول اینجوری رفت و دوباره باید هزینه ترم جدید رو پرداخت کنم . 

دیشب به مناسبت تولد داداش کوچیکه،  عروس خواست شام لازانیا و  اسنک درست کنیم ، پدر مادرش اینا هم دعوت بودن ، البته فقط خواهر کوچیکش اومد و برای مابقی شام دادیم بردن. من چون فردا امتحان هشتمی هاست، این چند روز خصوصی داشتم و دیروز صبح هم رفته بودم خصوصی،  اومدم خونه کارای ناهار رو کامل کردم و همش از صبح سرپا بودم، فقط در حد ناهار خوردن رو زمین نشسته بودم تا خود ۱۲ شب ، بعد از ناهار از حدودا ۲ تا ۳:۱۵ مقدمات و بخشی از پخت لازانیا رو انجام دادم ، لباس پوشیدم رفتم تو مغازه شاگرد خصوصی گرفتم و بعدش رفتم بیرون دوباره شاگرد داشتم ولی بخاطر مهمونا و کارا تونستم فقط یه کلاس بگیرم و برگردم دوباره پای بقیه کارا بودم ، البته خواهر کوچیکه هم که اومد کمکم کرد. دورهمی خوبی بود. حالمون با هم خوب بود. بعدم که رفتن جمع و جور کردن و ته مونده همه کارا طبق معمول تو سر من بود. امروز هم از صبح جارو گردگیری کردم ، حمام رفتم ولی هنوز لباس نشستم. دوباره کارای ناهار و و و . برای ساعت ۳ تو مغازه با شاگرد هماهنگ کردم بیاد . 

دیگه فردا امتحان هشتمی ها بدن ، باید بشینم پای تصحیح اوراق و کارای پردردسر نمره دادن و ثبت سیستمی. 


از شروع تکنیک مدادرنگی لذت بردم. برام یه قدم مهم دیگه ست. 



تابستان لذت بخش

جواب سونو رو بردم پیش همون پزشک فوق تخصص داخلی که از عید زیرنظرش بودم. خب همون چیزایی که تو پست قبل گفتم رو گفت و گفت باید بقیه درمان رو پیش متخصص زنان برم . تخمدان راست یه  فولیکول داره . تخمدان چپ کوچیک تر از حد طبیعی شده. و خب خطر جانی نداره ولی به قول دکتر امکان نازایی رو بالا میبره . 

چی بگم والا. اگه بگم برام مهم نیس باورتون میشه. حالا اگه زمانی هم ازدواج کنم دیگه تو سن بالای ۴۰ واقعا بحث بارداری و بچه داری چیزیه که حتی تو فکرم هم ازش عاجزم. همین حالا گاهی شبا از درد کتف و دستام راحت نمیخوابم . بچه میخوام چکار. حتی خوان اول رو نرفتم نگران خوان دوم هم نیستم. 

هنر کنم بقیه عمرم بتونم سفر برم . کاری که ظاهرا خیلی سخت و نشدنیه.  اما دارم براش تلاش میکنم. 

از بحث دکتر بگذریم.


خدا رو شکر از روزی که مدرسه و کلاسا کمتر شده ، سرحال تر بودم هم جسمی هم روحی. با علاقه آشپزی  و کارای خونه و خریدها رو انجام دادم. فیلم نگاه کردم . و قسمت بدش اینستاگردی بیش از قبلِ. که نمیخوام از کنترلم خارج بشه. 

کلاس مدادرنگی رو ثبت نام کردم اما هنوز عضو گروه نشدم و نمیدونم کلاسم چه روزایی. 

میخوام برای مبل ها بالشتک بدوزم . از بازار کوسن خریدم ولی بالشتک ندارن . پشم شیشه خریدم که خودم بالشتک بدوزم براشون. 


یکی دو تا پیشنهاد کلاس خصوصی زبان دارم . و قیمت دادم منتظرم اوکی بشه. 

چند بار هم برا نقاشی طراحی استوری کردم . 

دارم سعی میکنم تابستون خوب و مفید و البته لذت بخشی برای خودم بسازم. 

حس میکنم خیلی از ساره خوشحال و امیدوار دور شدم ، باید دوباره فاصله م رو باش کم کنم و حال خوب بش بدم .