روزهای شلوغ

هیچ کدوم از برنامه هایی که داشتم تو این چند روز انجام نشد ، بخاطر فاتحه دادن برای بابا ، کلی رفت و آمد داشتیم.  یعنی واقعا خسته شدم . هر یه روز اندازه دو روز طول کشید . از صبح تا ۱۱ شب رفت و آمد بود . 


فردا هم قراره فر برسه و کلی تمیزکاری و جمع و جور کردن دارم تا جاش اوکی کنیم . امشب دیوارها رو سابیدم و تمیز شدن . یه سری وسایل رو جمع کردم ، فردا هم بقیه شون . احتمالا مجبور بشم قسمت های دیگه آشپزخونه رو هم یه دستی بکشم . 


ناراحتم نتونستم  کتاب بخونم و فیلم نگاه کنم . مخصوصا  کتاب . چون واقعا اونقدر طول میکشه و فاصله میافته که کلی از موضوع  رو فراموش میکنم . 


چشم به هم میزنم روز ارائه تکلیف طراحی میرسه و من هنوز تموم نکردم . 





بوی زندگی

بوی دلمه برگ انگور مامان کل خونه رو پر کرده . ناهار پختن هم با من بود ، مرغ توی دستگاه هواپز پختم ، جاتون سبز . یه دستم تو طراحی بود و یه دست تو آشپزی . دیروز و امروز کار زیاد سرم ریخت . کمی هم عصبی شده بودم اما همچنان دارم سعی میکنم به هرچیزی اونقدر ارزش ندم که اذیتم بکنه . باید ازش زودتر بگذرم . مثلا بهم ریختگی مزاج خواهرم که تمومی نداره و کارا و بهم ریختگی های توی خونه . دیروز از ۴ تا ۷ هم جبرانی داشتم . 

باید یه سری چیزها رو تو سرم خاموش کنم . صدای یه سری کانال اضافه رو کم کنم و درعوض  کانال هایی مثل مطالعه و موسیقی و هنر رو ببرم بالا  . 

من هر روز در حال تلاشم . 

گاهی به خودم تلنگر هم میزنم میگم ساره مواظب باش ، جایی بد نشی ، جایی زیاده روی  نکنی . و خب بین متهم درونم و قاضی اختلافاتی  هست . 


گاهی تغییرات من ، عین یه اتهام میمونه ، که فلانی عوض شده . چون مثل همیشه  سکوت نمیکنم و از حقم دفاع میکنم و یا کارایی خارج از توانم انجام نمیدم . ولی من باید فکر خودم باشم . 


قدرت نه گفتنم بیشتر شده ، مثلا اگه خانواده ها شماره تلفن بخوان که فقط زنگ بزنن سوال جواب کنن ، خیلی راحت تر از قبل به شکل مؤدبانه  مسئله رو رد میکنم.  و عذاب وجدان و رودرواسی هم اذیتم نمیکنه.  


مدرک مقدماتی  طراحی م اومد و ذوق زده م کرد . 

با قدرت بیشتری این مسیر رو ادامه میدم به امید خدا . 



از منبعی خیلی نامحسوس  فهمیدم استاد چند سالی هست که متأهل  هستن ... ریحانه جان قابل توجه ت که چقدر خوش بین بودی گفتی شاید خواهر یا مادرش باشه  .  البته من مطمئن  شده بودم چون عکس یه خانم جوان بود و وقتی در جواب وضعیت  ایشون نوشتم خوشبختی تون مستدا م ،  ایشون تشکر کرد  نه انکار   .   همین پاراگراف کوتاه رو با یه لبخند گشاده نوشتم  ریحانه جونم که میدونم دلت خواست اشتباهی در کار بوده باشه که دوستت به چیزی که دوس داره برسه . ممنون. 


آزمایش رو دادم و دو هفته طول میکشه تا جواب آماده بشه . یه آزمایش تخصصی پرملات و البته پر هزینه.  خدا کنه پیش متخصص  داخلی و زنان که میرم  دیگه نگن برو فلان چیز جا مونده اونم انجام بده . 


برم یه چرتی بزنم . که برای این چند روز تعطیلی  باید کلی طرح بزنم و حتما مطالعه و فیلم رو داشته باشم .


عید فطر رو  هم به همه کسانی که روزه بودن و فیض بردن تبریک میگم و براشون سلامتی تن خواستارم . 



من و فر

یکشنبه با خواهرم و شوهرش رفتیم بازار برای خرید فر . مدل های تکنو و آلتون و اسنوا و چند مدل معمولی تر دیگه بود . قیمت ها بالاتر از حساب کتاب ما بود . مامان از سهم الارث خونه پدربزرگ برای خرید فر تا ده میلیون  اعلام آمادگی کرده بود و قرار شد بقیه ش از حقوق پرداخت بشه ، فکر می‌کردیم اون بقیه ش فقط در حد نهایتا سه چهارتومن بشه . اما همون فرهای مدل پایین تر هم از ۱۴ شروع میشدن و تفاوت قیمت هر مدل یه تومن بود ، هی رفتیم و هی استخاره کردیم و درنهایت گفتیم ما که قراره بعد یه عمر یه چیزی بخریم ، چرا خوبش نخریم ، فوقش از هزینه های دیگه کم میکنیم . درنهایت فرگاز اسنوا مدل شف را که بهترین نوع موجودی بازار بود رو به قیمت ۱۸ میلیون  خریدیم . البته شرکت اسنوا قراره در مدت یه هفته ده روز به آدرس خونه ارسال کنه . 

ملت چطور ازدواج میکنن با این همه گرونی .‌‌.. 


و همه از حالا میگن ساره اولین چیزی که تو فر جدید برامون میپزی ، چیییهههه

فکر کنم این فر مدل بالا ، مسئولیت منم میبره بالا . البته من از شیرینی پزی لذت میبرم.  ولی حواسم هست و نسبت به قبل بیشتر مراقب خودم هستم ، جایی که واقعا نتونم و نخوام ، میگم نمیتونم .  واقعا با قبلا فرق کردم . 


فردا صبح میرم برای چکاپ . 


امروز تمام تلاشم رو کردم تا تونستم ته مونده تکالیف طراحی م رو به اتمام برسونم . 

یه پیشنهاد آموزش  نقاشی کودکان هم داشتم اما طبق معمول بخاطر نداشتن جای مناسب ، از دست رفت . چون میخواستن  حتما حضوری باشه . 



فقط رد میشم ....

بچه ها برای اینکه رفع سوءتفاهم  بشه و از نگرانی هم  دربیاید ، میخوام بگم که چی شد که داستان استاد برام تموم شد . ایشون اصلا هیچ بی احترامی به من نکرده یا چیزی که دلیل بر احمق فرض کردن من باشه .

من تو وضعیت واتس اپ ایشون عکس یه خانم رو با یه متن تبریک تولد پر شور و حرارت ، دیدم و اون خانم رو همسفر روزهای تلخ و شیرین خطاب کرده بود . 

و خب من خیلی ناراحت شدم ، برای اینکه هرچی فکر میکنم من اصلا آدم توهم زدن نیستم و اصلا آدمی هم نیستم زود گول حرف های جنس مخالف رو بخورم.  

از نگاه اولی که بین ما گره خورد .

تا توجه ایشون به دست ها و چهره من . انگار که دنبال نشانه ای از متاهل  بودن من باشه !

تا اینکه حدس بزن من چند سالمه . 

اصلا چه نیازی بود من سن ایشون رو حدس بزنم ، 

چرا از درآمد و مسائل زندگی ش گفت . 

و چرا اینقدر با من راحت و صمیمی رفتار کرد ،‌با اینکه تو محیط کار همه با هم رسمی و محتاط هستن . 

من جای سوءتفاهم و سوءاستفاده  به ایشون نداده بودم که بخواد دست بگیره . اصلا محیط کاری و سابقه مون تو قلمچی واقعا اجازه چنین ریسکی رو نمیده ، که خودمون رو تو دردسر بندازیم . 


فقط موندم چرا چرا جوری رفتار کرد که منو درگیر فکر کردن به خودش بکنه . 


از اونور قضیه فرض میکنم ایشون یه آدم اجتماعی بوده که با دل ساده و بی منظور فقط شرح حالی داده ، فقط چون یه تایم خالی بوده که تو سکوت سر نشه . 


اما فقط من اون نگاه اول رو دیدم و حس میکنم چقدر خاص بود .

و فقط من اون سیگنال رو حس کردم .


چکار کنم ... باید بگم من اشتباه دیدم و شنیدم و سیگنالی هم وجود نداشته . 

به گفته تیلو حس یه زن  اشتباه نمیکنه ، حالا نه حتما صدرصد،  ولی تا حد زیادی حس یه زن ، واقعی درمیاد . 


به عنوان یه دختر اعتراف میکنم که درگیرش شدم . و دلم خیلی خواست این داستان ادامه پیدا کنه . چون خودمو مستحق بهترین گزینه های ازدواج میبینم . اما چیزیه که شده . فرقش با تجربه های قبل این بود که نخواستم تو این حال گرفته بمونم . حتی دیروز صبح اول وقت که وضعیت رو دیدم و یه دفعه خالی شدم . طراحی هام جلوم بود ، با ناراحتی مداد رو برگه ها حرکت میدادم و بعد برای اینکه صدای افکارم و دلم رو خفه کنم ، هندزفری  زدم و آهنگ ها رو با صدای بلند گوش دادم ، خواستم مقابله کنم نه اینکه چمبره بزنم تا سه ماه ، مثل اون یکی مورد دیگه ای که دو سال قبل برام   پیش اومد . فقط برای یه دوست خیلی عزیز پیام دادم که خیلی دلم گرفته و خیلی دلتنگت هستم ، دوستم دختر هست . و حین نوشتن پیام  چند دقیقه ای گریه کردم و بعد به خودم گفتم خودتو جمع کن ، چیزی نشده . و خودمو جمع کردم . و دوستم زنگ زد و مثل یه دختر قوی فقط براش تعریف کردم که چی شده و اصلا موضوع  رو کش ندادم و عجز و ناله نکردم .

اثر هر بیماری  چند روزی میمونه اما رفع میشه . 


من این بار متفاوت تر از همیشه و قوی تر از همیشه با این مسئله  کنار اومدم . 


هرچند که سوال چرای من و اون نگاه ، هنوز بر قوت خود باقیه . اما اینم پاک میشه.  


من تو نوشته هام همه این سالها خودِ خودم بودم‌ و تا حد خیلی زیادی صادقانه نوشتم . الانم همه احساسم رو به شما هم گفتم . انگار که دارم از قلب شکسته یا تیر خورده خودم جلوی دوستم حرف میزنم . 

فقط امیدوارم کسی نیاد ملامت کنه که حالا مگه چی شده و طرف که حرفی نزده ، تو چرا به خودت گرفتی و حالا تو عزا نشستی . باید خالی از احساس باشی که نتونی حتی کمی احساس طرف مقابل رو درک کنی . 


تو رفتارهامون باید خیلی مراقب باشیم.  شاید یه گوشی یا یه چشمی نیازمند محبتی باشه که به اشتباه گرفته بشه . 

شایدم من  اصلا نباید به منظور میگرفتم . 

چون نمیشه همیشه همه مطابق احساسات و شرایط ما رفتار کنن .  ما همیشه اونقدر همو نمی‌شناسیم که بخوایم تو رفتارها رعایت همو کنیم . 

باید یه چیزایی پیش بیاد و ازش فقط رد شیم .

پایان داستانی که شروع نشد .

همیشه همه چیز اونجور که ما میبینم نیست .

اونجور که میشنویم نیست . 

رفتار هر کسی تعریف شخصیتی همون فرد رو داره  نه تعبیر شخص من .

همه توجه کردن ها از محبت نیست .

همه محبت کردن ها از عشق نیست .

همه صمیمیت ها از رو احساس خاص نیست ‌ .


باید چشمام رو خوب بشورم ، از نگاه اشتباه،  از اشک و از هر چیزی که میبینم یا خواهم دید ‌.


باید گوشام رو پاک کنم از هر چیزی که شنیده و خواهد شنید . 


باید قلبم رو محکم کاری کنم ، چهارتا میخ اضافه و چندتا چکش کاری ... احتیاج به محکم  سازی ، بازسازی و تعمیرات داره .  نه برای تصویر اشتباهی که ساخته بلکه برای قوت گرفتن احساسش . 


باید این بار درسم رو خوب بگیرم و به خودم خوب پس بدم . 

اصلا نمیخوام قسمت ضعیف داستان باشم . 

هرچی بود یه تصور اشتباه بود . 

و اصلا دلیلی برای توقف نداره .

همیشه از این ایستگاه قطاری  رد  میشه ، گاهی فاصله حرکت قطارها به هم نزدیک و گاهی دور ، اما این بار من با چشم های شسته و گوش های شسته و قلبی که احساس مطمئن تری داشته باشه ،‌ انتخاب می‌کنم که سوار بشم یا نه .