وقتی بعد از دو سه روز کلنجار رفتن با یه سردرد بد ، حالم خوب میشه ، حس میکنم تازه متولد شدم و روزهای قبل عمرم رو حساب نمیکنم ، نه اینکه حساب نکنم انگار اصلا روزی نبوده که بخواد حساب بشه . یه حس زنده بودن ، تازه شدن و خلسه تو وجودم جریان پیدا میکنه. انگار از یه راه خیلی دور و سخت رسیدم به خونه و نقطه آرامشم . و چقدر ما آدما راحت رد میشیم از هر روزی که به سلامتی میگذرونیم .
یه سری مشکلات خانوادگی بعد از فوت بابا داریم که نمیشه راجبش نوشت . و وقتی اوج میگیرن منم حالم خراب تر میشه . و خبر بدتری که چند روزه حال همه مون رو بد کرده ، ابتلای زن داداش کوچیکه به سرطان سینه هست . و خدا میدونه حال داداشم چیه ... همه مون کلی زنگ زدیم و سر زدیم و حرف زدیم و دلداری دادیم که امیدوار باشه و درمان کنه . قبلا گاهی ازش چیزایی نوشتم در حد اشاره . زن داداش اصلا روابط عمومی و اجتماعی نداره و به هر نوع درمانی حتی سرماخوردگی به سختی تن میده و داداشم باش خیلی اذیت میشه و حالا گرفتار شده و عدم تطابق روحی ش ، سیکل و روند درمان رو پیچیده تر و سخت تر میکنه .
حس میکنم دلم میخواد بترکم از گریه و ناراحتی .
گاهی جوری میشه که بد ضربه میخوریم . و تو قالب آدمی نمیتونیم درکی از مسائل پیش اومده داشته باشیم .
ولی باید بتونیم روحیه مون حفظ کنیم و کنارشون باشیم تا کم نیارن .
منم که زندگیم رو دور قبل پیش میره و باید حواسم به خودم باشه دوباره حالم خراب نشه .
چون پشتیبان قوی ندارم .
رب ساعتی میشه مشاوره م تموم شد .
دو هفته ای بود بابت یه سری مسائل مثل کارای خونه در خودم تنش حس میکردم .
تکلیف نامه مامان به خودم رو هم به زور تونستم به نصف صفحه برسونم . انگار که مامان حرفی برای گفتن با من نداره . هرچی این یه ماه فکر کردم هیچ ایده و ذهنیتی ایجاد نشد . یه سری جمله نوشتم که خودم میدونستم چقدر پرت و بی ارتباط هستن با هم .
تو مشاوره وقتی دکتر گفت چه حالی داشتی ... بش گفتم انگار نوشتن نامه از پدر به من خیلی آسون تر بود ، انگار زاویه دید بابا برام واضح تر بود و موضعش نسبت به من . اما نتونستم موضع ماما رو به خودم پیدا کنم نه اونقدر عشق توش بود که یه نامه پرشور دربیاد و نه اونقدر تنفر ، یه جورایی خنثی ... نتونستم چیز خوب و حس واقعی ش رو دربیارم .
از ناراحتی های این مدتم و فشار کارا گفتم و واقعا امروز عصبی بودم ... چون از قبل هم برای گرفتن یه ویدئو آموزشی ۴ دقیقه ای ، نزدیک ۴۵ دقیقه وقتم هدر رفت و بعد از ۹ بار ویدئو مشکل دار ، تونستم دهمین بار یه چیز نسبتا خوب نه عالی ضبط کنم .
دو ماهی هست که اینجا غر نزدم . گله شکایت نکردم و بازم سعی میکنم به آرامش واقعی تری برسم .
اما پیش دکتر غر زدم از کم کاری های اطرافیان تو خونه و بار سنگین مسئولیت هام . اونم خیلی شاکی شد و گفت تقصیر خودته ، چرا باج میدی ، چرا خارج از توانت کار انجام میدی ، چرا حرف نمیزنی و اعتراض نمیکنی . حتی نمونه جمله داد اما بش گفتم من نمیتونم ازین نمونه جملات استفاده کنم ، نمیتونم چون حس میکنم احترام طرف ضایع میشه ، تعجب کرد که یه سری کارها رو میکنم و گفت تو مگه دختر دوران قاجار هستی که اینجوری کلفتی میکنی .
حتی ملامت کرد و گفت تو میخوای زیر بار زور بمونی . انگار از تغییر اوضاع برات آسون تره .
اینجور مواقع بیشتر به هم میریزم . از اینکه خوب میتونم درونم مشکل رو پیدا کنم و حتی حلاجی اما تو عمل ضعیف رفتار میکنم و نتیجه گیری دکتر هم همین بود . از اینکه الکی دچار حس گناه میشم و خدمات میدم .
الانم هنوز ذهنم ریخته و پاشه . و دیگه چون نرسیدم طراحی کنم ترجیح دادم پست بذارم .
من خیلی باید رو خودم کار کنم تا بتونم مشابه جمله ای که دکتر گفت به کسی بگم که داره ازم بیگاری میکشه . یا شاید بهتره بگم زیادی خدمات میگیره.
به دکتر گفت یه چیزایی واقعا از ریشه در من و بقیه خرابه و حالا من بخوام اونو تغییر بدم ، خودم کلی آسیب میبینم . و قرار شد در راستای همون جملات من چیزی که کمتر خودم و بقیه رو ناراحت کنه بگم .
راجب واکنشم نسبت به موضوع استاد براش تعریف کردم . گفت چرا به خودت و احساست دروغ گفتی ، چرا تظاهر کردی که چیزی پیش نیامده و احساست رو سرکوب کردی ؟
گفت وقتی موضوع رو برام تعریف کردی پر از شور و هیجان بودی ، پس نباید این احساس رو تو دو ساعت خفه میکردی و میگفتی چیزی نشده .
گفت چرا اینکارو کردی ؟
گفتم دلم خواست قوی باشم ، یا شایدم قوی بودن رو تمرین کنم ، یا دست کم اداش رو دربیارم .
گفت راه درستی نیس . تو صورت مسئله رو پاک کردی ، گفت باید میپذیرفتی که یه آقایی حتی به ظاهر جوری رفتار کرده که احساسی در تو ایجاد کرده و حالا جور دیگه ای نشون داده و تو شکستی .... باید اگه لازم بود گریه کنی ، میکردی ، لازم بود سه روز تو ناراحتی باشی ، میموندی . باید میزاشتی سیر طبیعی پیش بره نه اینکه مثل یه والد سخت گیر بایستی بالا سر ساره و بش بگی پاشو خودت رو جمع کنه مگه چی پیش اومده . گفت باید با خودت مثل یه دوست کنار میامدی ، همدردی میکردی و میذاشتی بغض و ناراحتی ش خالی کنه نه سرکوب .
برای سری بعد یه نمودار ارزیابی شخصیتی از زندگی حالای ساره داده که از ۱ تا ۱۰ به هر مورد نمره بدم . نه چیزی که میخوام یا آرزو میکنم .
این مدت واقعا ذهنم شلوغه و کارام زیاد . کارای خونه و طراحی هام که هی بیشتر میشه و ضبط کردن ویدئو که سخت ترین کار این روزام شده ، حس میکنم گم شدم و فشار زیادی رومه . حتی وبلاگ ها عجله ای میخونم و کامنت نمیذارم .
الانم ناراحتم چرا صبح نتونستم طراحی کنم البته خوبیش اینه که دیروز تونستم چندتایی بکشم. فردا صبح هم برنامه پیاده روی رو دارم و میره تا پس فردا . هرکار میکنم زمان و جایی برای طراحی م خارج از تایم صبح اوکی کنم واقعا نمیشه . یعنی یا اتاق ها پره یا نمیشه چراغ روشن کرد .
مشکل یکی دو تا نیس اووووف . داغ کردم بخدا .
پ . ن
راستی اون شب رفتن بیرون مون با بچهها اوکی نشد .
من هنوز بیدارم . خواب آلود نیستم . از صبح کلی کار کردم. جارو و گردگیری و آشپزی و تمیزکاری . عصر هم سرکار بودم . البته ظهر هم از تایم خوابم گرفتم و اون کار هنری رو یه استارت امتحانی کوچولو زدم . عکس نگرفتم و میخوام یکی دو کار قشنگ تر دیگه درست کنم بعد رونمایی بشه .
چند روز پیش با رئیس قلم چی و مدیرم جلسه داشتم . میخواستن شفاها قرارداد همکاری برای سال تحصیلی جدید رو اعلام کنن و شرایط مالی و نظر منو بسنجند. کلی هم رئیس و هم مدیر ازم تعریف و تشکر کردن . خوشحال شدم . هیچ تذکر و ایرادی در کار نبود . هرچند که من از رئیس و مدیر تناقض های رفتاری زیاد دیدم اما فعلا دلخوش به همین رضایت ها هستم و اینو مطمئنم که اگه ایراد یا کم و کاستی از من دیده بودن بی رودرواسی بم میگفتن و اصلا مراعات روحیه منو نمیکردن .
دیروز بعد از مدت ها یه پیاده روی دلچسب داشتم. هوا گرم شده و باید بتونم کمی زودتر برم که زودتر برگردم و زیاد آفتاب سوز نشم .
فردا هم میرم .
فردا جواب آزمایش رو هم باید تحویل بگیرم و از هفته بعد نوبت دکتر رو اوکی کنم .
شاید فردا برای شام با بچه های یکی از کلاس هام بریم بیرون ، منو دعوت کردن ، من با شاگردام بیشتر دوست هستم تا معلم . امروز یکی از دخترا یه دسته گل خیلی قشنگ برام آورد .

بخش زیادی از زمان من همیشه خرج اطرافیان میشه . یعنی تا میام برای خودم نظم و برنامه ای ایجاد کنم ، قشنگ از اول صبح به وسیله اطرافیان از هم میپاشه . مثلا حتی حمام هم بخوام برم باید در تطابق زمانی با خواهر و برادرم و گاهی مادرم پیش برم . معطل بشم تا بشه به کارم برسم . صبح امروز هم به جارو و تمیزکاری گذشت و من حمام رفتم و لباس شستم و تا بخوام بجنبم خیلی از زمانم رفته بود . فر رو نیم ساعت روشن کردم و خیالم از بابتش راحت شد . البته قلق یه سری کاراش دستم نیومده کاملا و اتفاقی عمل میکنم . تو سرم داشتم برنامه میریختم که ظهر نون خامه ای میپزم که مامان گفت امروز بریم به خاله که شهر دیگری ست سر بزنیم ، من شریکی با خواهرم براش کادو خونه خریدیم و دوس داشتم ببینمش. گفتم انگار نون خامه ای گره خورده . ولی میرم و برگشتم درست میکنم چون روزای دیگه عصر خونه نیستم و صبح که آشپزی هست نمیتونم همزمان فر هم روشن کنم و خودم رو خسته کنم . ناهار جاتون سبز مامان ماهی کبابی درست کرد ، قزل آلا. و کارا کردیم و رفتیم تا اون شهر ۴۵ دقیقه راهه . خاله خیلی از دیدن مون خوشحال شد . مخصوصا از دیدن من ، چون من خونه کسی نمیرم ، خاله گفت میگفتی برات گاوی گوسفندی قربونی کنم و ذوق داشت . تقریبا یه ساعت و نیم اونجا بودیم و برگشتیم و من دست به کار شدم . و پروژه نون خامه ای رو بستم . من قبلا هم چند بار درست کردم ، درکل خیلی خوب میشه اما همه مون دوس داریم تردتر و خشک تر بشه . که من نتونستم این مورد رو صدرصد مدیریت کنم ، حالا حالاها هم باید تو هر پخت دمای فر رو بررسی و تطابق بدم . نمیتونم بگم عالی شد ولی خیلی خوب شد .
دعا کنید فردا صبح کسی برام کار نتراشه.
راستی مامان ازم خواسته براش برم بازار ، ولی کارش واجب نیس و بش میگم یه روز دیگه میرم .
باید صبح فردا رو به طراحی بگذرونم . خیلی کار دارم .
پ . ن
چرا هرچی میخرم ، بازم لیستم پره ؟ چرا تا شامپو میخرم خمیردندان تموم میشه ، تا خمیردندان میخرم ضدآفتاب تموم میشه .
به معنای واقعی پوکیدم از هزینه هام که تمومی نداره .
چند روزه کلا وقتم پر بود یا اونقدر خورد و خمیر بودم که نتونستم بیام وبلاگ ، نه چیزی بخونم و نه چیزی بنویسم . شب خسته و کوفته فقط میرفتم تو جام و با همه خستگی ها گاهی خواب درست نداشتم . دیشب کتف و بازوی سمت چپم از عصر جوری درد گرفته بود که حتی وقتی راه میرفتم ، تکانه های حرکتی بدنم درد رو تشدید میکرد ، تا صبح همین طور سر کردم و واقعا نگران خودم شدم ، چون نوع درد مثل دردهای قبلی نبود ، حس میکردم رگ ها و یا عصب ها دارن ناله میکنن نه عضله یا گوشت و استخونم . طرفای ظهر امروز بهتر شدم شکر خدا .
این یه هفته کلی بشور بساب و بذار ببر داشتم .
فر روز اول که قرار بود بیاد بارگیری نشد و روز بعدش فکر کنم سه شنبه بود که آوردنش و ظهر کارشناس نصب اومد . از حال خوبی که بم داد بگم براتون ، که این شف خانم خوشکل و زیبا چه حالی داد به آشپزخانه و من و چقدر حضورش حس تغییر در من و خونه ایجاد کرد . ما سالهای سال هست که وسیله جدید نخریدیم و حالا هر خریدی حتی کوچیکتر از یه فر ، کلی حال مون رو خوب میکنه . شف خانم رو نصب کردن و روش آشپزی کردیم ولی هنوز فرصت نکردم حتی برای تست فِرش رو روشن کنم ، دقیقا دو روزه میخوام اینکارو کنم اما فرصت نمیشه ، یا مهمان داشتیم یا یه روز به درخواست مامان رفتیم بازار که برای دخترها و خانم هایی که سیاه پوشیده بودن لباس بخره . و این وسط منم یه ست بلوز و شلوارک گیرم اومد که خدا میدونه چقدر دوسشون داشتم ، چقدر خنک و چقدر خوشکل. قراره شده بپوشم شون .
آره داشتم میگفتم فر باید بار اول نیم ساعت روشن بشه تا بوی کارخونه ای ش دربیاد . حتی رفتم آرد و خامه خریدم که اولین پخت شیرینی م نون خامه ای باشه اما هی عقب افتاد .
شاید فردا بتونم این کارو بکنم .
برنامه ریزی هام همچنان بهم ریخته ست .
پیاده روی م معلق شده .
و دارم فکر میکنم که یه تایمی از شب قبل خوابم بشینم حداقل یه طرح بزنم . هرهفته تکالیف استاد داره بیشتر میشه و واقعا فقط صبح ها بخوام کار کنم ، همیشه عقب میمونم .
با این تلنگر به خودم کههههه اگر وقتی از شب داشته باشم باید برای تماشای فیلم میبود یا کتاب خوانی ، اما فعلا فکرم اینه .
خبر خوب اینکه یکی از دوستام پیشم طراحی مجازی ثبت نام کرد و خوشحالم ازین بابت . خوبیش اینه که با اعتمادی که به من داره ، منم میتونم شرایط آموزشی خودم رو چک کنم و به مرور اصلاح کنم . بزرگترین مشکلم ضبط ویدئوهای آموزشی هست که واقعا به زحمت میافتم . نور مناسب و میز مناسب و پایه مناسب برای گوشی .... و کنترل سر و صداها . یعنی هر درس رو دو بار و سه بار پر میکنم و خراب میشه . بیشتر مشکلم پایه نگهدارنده گوشی هست که اونی که دارم کارم رو راه نمیندازه و باید فکر خرید یه مدل بهتر باشم . و البته بگم که شهریه آموزش طراحی مجازی واقعا پایینه و پولی نیس که بشه روش برای خرید وسایل حساب کرد . اما تجربه این کار برای من خیلی ارزشمنده .
چند روزی هست که خواهرم ازم میخواد که بغلش کنم ، یعنی فقط آغوش به آغوش بشیم ، اون بنده خدا که حتی نمیتونه دستاش دور من حلقه کنه ، فقط من به آرومی آغوش میگیرمش و سعی میکنم بهش انرژی و عشق بدم ، باوجود اینکه خسته م یا حتی عصبی . و اون میگه وای دختر چه انرژی داری ، و کلی حال خوب میگیره . اعتراف کردم که گاهی خسته م و بی علاقه م ، اما واقعا وقتی این کارو میکنم همه وجودم رو میذارم که یه آغوش خوب داده باشم ، برای منم خواسته ناخواسته یه خوبی هایی حتما داره و داشته .
چند روزی هست خیلی دلم برای بابا تنگ میشه .
همه این چند ماه روزی نبوده که یادش نکرده باشم . به جاش حسرت نخورده باشم یا حتی ناراحت و نگرانی هاش نسبت به بچه ها رو با خودم مرور نکرده باشم .
پدر من اونقدر که باید و شاید زندگی نکرد و خوشی نکرد ، میتونست اما متأسفانه نوع نگاهش به زندگی ، فقط مایه عذاب خودش و اطرافیانش شد .
و از دنیا رفت و غصه ش رو به دلمون گذاشت.
هنوز تکلیف دکتر رو انجام ندادم ، هیچ ذهنیتی در سرم برای نامه مامان به خودم ایجاد نشده و شاید اونقدر ذهنم شلوغه که نمیتونم تمرکز کنم . ولی باید تو این هفته انجامش بدم .
تونستم یه فیلم دیگه ببینم .
هنوز کتاب رو ادامه ندادم متأسفانه.
گفته بودم یه ایده هنری جدید دارم ، و عید سفارش وسایلش رو داده بودم، بسته م امروز رسید ، تا فرصت کنم بشینم پاش و ببینم به کجا میرسونم ، بعد عکس و توضیحش رو براتون میذارم .