ورای نگاه ظاهری مون به آدما همیشه در حداقل ترین حالت باید به این فکر کنیم که حتما رفتار یا ظاهر آدم ها دلیل منطقی یا از قبل بررسی شده ای داره ، که نه لزوما و نه حتی پنجاه درصد مطابق تفکرات ، باورها و اعتقادات ما نباشه .
مثلا اینکه من بخاطر جلسه مشاوره م تو گرمای ۵۰ درجه راه میافتم تا برسم به اون نیمکت کذایی ، و هر ماشینی رد میشه یا هر عابری ، یه نگاه با یه علامت سوال و تعجب تحویل میده ، این خیلی آزاردهنده ست . البته تا جایی که بش از همون راه غلط ، اهمیت بدم آزاردهنده میشه . ولی اگه به درستی کار خودم و دلیل نشستنم رو اون نیمکت مطمئن باشم دیگه دلیلی برای توجیه نگاه های عابرین برام نمیمونه .
بدی نیمکت های شهر همین رو به خیابون بودن شون هست ، مخصوصا تو شهر ما که هم پارک کم هست هم فضای سبز . یعنی این نیمکت تنها نیمکتی هست که یه سایه درختی روش هست و مثلا منطقه ش کم رفت و آمده . کاش نیمکت داخل خود فضای سبز بود نه رو به خیابون و رفت و آمد ماشین ها .
متأسفانه فرهنگ کشورمون و بالاخص در بعضی نقاط خیلی پایین و ضعیفه و نمیشه همه رو اصلاح کرد . و نباید به همه شون بها داد .
من جلسه قبل و این جلسه اومدم بیرون که با دکتر حرف بزنم . چون تو خونه واقعا حس خفگی میکنم تا جلسه م تموم بشه . بعد مشاوره حس میکنم اونقدر که سعی کردم آروم حرف بزنم ، گلوم تحت فشار قرار گرفته و حس سنگینی کردم . فقط از دکتر خواهش کردم از این به بعد کمی زودتر تایم بده که کمتر تو گرما ذوب بشم .
تازه قبلش هم رفتم سفارش های مامان خریدم و دستم پر بود ، حتی نتونستم آب با خودم ببرم و خیلی عطش داشتم .
تپش قلب گرفته بودم خدایی ولی ذوق کردم که چربی سوزی کردم . راستی قراره استپ بخرم و تو خونه روش تمرین کنم و چربی سوزی و درمان پوستی انجام بدم . ورزش هوازی علاوه بر چربی سوزی باعث طراوت و سلامت پوست میشه .
تا برگشتم خونه تقریبا یه رب به ۱۲ بود ، نزدیکای خونه مکالمه م با دکتر تموم شد .
به معنای واقعی تو آفتاب سوختم ، بیچاره پوستم و مراقبت هایی که اگه جواب بده تو این وضع خوبه .
به معنای واقعی تپش قلب گرفتم جوری که حس میکردم قلبم اومده تو دهنم خدا شاهده .
و به معنای واقعی چربی سوزی که هیچ استخون سوزی هم شدم .
اومدم خونه نابود بودم ، کولر خنکم نکرد ، لوله سرد حمام باز کردم آب جوش بره تا آب خنک بیاد و رفتم زیر دوش و دلم نمیخواست دربیام .
و اما مشاوره ...
دکتر از روند تغییرات من خیلی راضی بود ، به نگاه ایشون تغییرات خوبی داشتم . هم در دفاع از خواسته هام هم در ارتباط با مسائل کاری م . فقط ازم خواست همیشه با یه حالتی احساسم رو بیان کنم که طرف مقابل متوجه حق من بشه بدون اینکه حس کنه با گفتن کلمه شما ..... اونو به میدون کشیده باشم . یعنی به جای اینکه به خواهر برادرم بگم شما باید فلان کنید بهمان کنید ، از دردها و خستگی ها و درماندگی هام براشون بگم و اونا رو متوجه کنم .
به دکتر گفتم البته امیدوارم که متوجه بشن .
راجب این حرف زدم که دلم میخواد گاهی داد بزنم و دعوا کنم و خشمم بریزم بیرون . اما همیشه یه فیلتر جلو دهنم هست که مانع تخلیه احساسی م میشه ، دکتر گفت یه والد سخت گیر داری که همیشه تورو کنترل میکنه .
قرار شد یه جدول ارزیابی برام بفرستن و روش کارش توضیح بدن . بیشتر تایم من حرف زدم و ایشون گوش میدادن . ولی ازم خواست همچنان خواسته هام رو با احترام و سیاست مطرح کنم . که من بشون گفتم من همیشه همین بودم و فقط انفعال داشتم اما داد و بیداد نکردم با کسی .
یه سری سوالات بین صحبت هام میکرد و من جواب میدادم . مثلا اینکه تا کی و با چه برنامه ریزی میخوام پیش قلمچی بمونم ، نه اینکه منظورش این باشه که دربیام، اما میخواست منو مخاطب قرار بده تا بیشتر رو جواب این سوال و راه حل درست و به موقع ش تمرکز کنم . من گفتم فعلا برنامه ای ندارم و نمیتونم بشون بگم دیگه نمیام و اعتراف کردم یه مقداریش از روی ضعف و ترس مقابله با عواقب بعدی این تصمیم هست .
واقعا هنوز نمیدونم بهترین زمان کی هست .
فعلا که به کِش یادآور دور انگشتم نگاه میکنم و به ساره میگم کمتر خودت رو درگیر مسائل آزاردهنده بکن ، مخصوصا اون موارد بی انظباطی تو کارای خونه و رفتارهای اعضای خانواده ، و برای دکتر کلی مثال زدم و تو همه شون کم کاری و تقصیر از طرف مقابل بود ، ولی به دلایلی تصمیم گرفتم خودم رو بکشم کنار ، به دکتر گفتم من نه معلم مادرم و بچه ها هستم و نه مدیرشون و نه حتی مادرشون ، چرا خودم رو سقیل کنم ، دیگه اگرم چیزی غلط و اشتباه باشه من سکوت میکنم چون عکس العمل بقیه درقبال این حساسیت و نظم من ، اینه که من خیلی ایراد میگیرم. درنهایت هم کار خودشون رو میکنن و اصلا به من اهمیت نمیدن .
بازم استاد این هفته هم آناتومی دست داده ، اونم دو مدل که باید سایه هارمونی کار کنم ، خدایی خسته شدم از دست ، از فروردین تا حالا داریم دست میکشیم. میگن مرحله دست سخت ترین و طولانی ترین مرحله بین کل آناتومی هاست . من طراحی اون چالش رو هم شروع کردم و باید قبل ۲۵ مرداد به بهترین شکل تمومش کنم ، وقتی استاد دو تا مدل سایه میده ، این یعنی کل هفته من باید صرف اون دو مدل بشه و درنتیجه برای کار رو طرح چالش زمان کم میارم .
همش موندم وقتی رفتم مدرسه قراره چطور طراحی م رو ادامه بدم .
امروز که اصلا نتونستم کار کنم ، یکشنبه هم که دایی اومد کار نکردم ، فردا هم نذری پزون داریم هم بعید میدونم بتونم کار کنم ، جمعه ها هم که به کارای دیگه میگذره، تازه جارو هم باید بکنم فردا . ولی هیچ رقمه نمیخوام این چالش رو از دست بدم .
کائنات کمکم کنید .
امروز دایی اومد و کلی خاطره و تعریف کردنی داشت از سفرش به کانادا ، دو ماهی رفته بود پیش دخترش یعنی دختر دایی من . چقدر بش خوش گذشته بود . البته از زمانی که دختر دایی ازدواج کرد و رفت کانادا ، دایی سه بار تا حالا رفته ، اشتباه نکنم ده یازده سالی هست که دختردایی م رفته .
دختردایی برام یه بسته مدادشمعی آبرنگی مارک استدلر فرستاده بود . و من چقدر ذوق کردم و خوشحال شدم . البته من تا حالا با این جنس متریال کار نکردم . باید سر فرصت امتحانش کنم .
برای خواهرم هم یه صد دلاری کانادایی تو پاکت گذاشته بود و فرستاده بود .
دایی همش میگفت خدا بطلبه شما هم برید . وااای کاش بشه .
دایی از اون آدم هایی هست که خیلی به حال دلش و خودش اهمیت میده و واقعا تا جایی که تونسته خوب زندگی کرده و لذت برده . از وقتی دخترش رفت هم افتاد تو مسیر یادگیری زبان و تمرین . حتی جدیدا فهمیدم ایشون ساز هم میزنه ، راستش الان کلا از ذهنم پرید که چی میزنه ،چون یه بار تو مکالمه هامون گفت یه چیزی بگم که کسی نمیدونه ؟ گفتم بگید گفت ساز میزنم ، واقعا هم تحسینش کردم هم لذت بردم از این حد جنبه پیشرفت و تغییر . حتی بش گفتم دایی میدونی یکی از فانتزیام اینه که بشینم پشت یه پیانو بزرگ و عکس بگیرم
.
جدی میگم ....
امشب هم به دکتر پیام دادم اگه بشه فردا صبح بم تایم مشاوره بده ، تا الان هنوز جواب نداده .
به مدیر زبانکده گفتم دو سالی هست که پیشش کار میکنم و اضافه دریافتی نداشتم و رعایت شرایط مالی شون کردم . ولی حالا که متوجه شدم نرخ خیلی جاها بالا رفته ، منم درخواست افزایش دستمزد دارم . گفتم شهریه بچهها همیشه افزایش داشته اما دریافتی من ثابت مونده . کمی مِن مِن کرد و گفت از مهر به بعد ... گفتم تا اونموقع که خیلی مونده تازه مهر هم که شروع کنیم آذر و دی تازه میرسیم به حقوق ، گفت چشم حالا یه کاریش میکنم . امیدوارم اضافه کنه . برنامه ریزی کردم حقوق این ترم جاری زبانکده رو بدم جای پولی که برای دندون هام قرض کردم . اینجوری خیالم راحته که خیلی بدهی م عقب نمی افته . و بعد اقدام میکنم برای جرم گیری لثهها.
کاش یه چیزایی رو میشد راحت از زندگی مون پاک کنیم ، صفحه رو سفید کنیم و از نو بنویسیم . کاش یه پاکن مخصوص داشتیم برای پاک کردن اشتباهات گذشته مون و حتی خاطرات تلخ مون .
من اصلا تابستون رو دوس ندارم اما از میوه هاش نگید که دیگه جای انتخاب ندارم . البته که عاااااشق آقای گیلاسم . ولی واقعا نمیتونم بین شون فرق بذارم ، هم خودم ناراحت میشم هم اونا . گیلاس بخورم پس هلو چی میشه ، هلو بخورم پس شلیل چی میشه وای زردآلو و انگور چیییی . 
امروز چشمم به ظرف میوه افتاد و رفتم به روزای خوابگاه تو شیراز . یادش بخیر .
من تو خوابگاه همه چی میپختم ، فکر کن دال عدس کی تو خوابگاه میپزه ... حتی یکی از بچههای خوابگاه وقتی بو کشید و اومد طبقه ما ، گفت چه بویی راه انداختی دختر . دال عدس تو خوابگاه؟ و گفت عاشق دال عدس مامانش هست و گفتم آماده شد برات یه کم میارم ، براش بردم و وقتی خورد گفت وای دختر چقدر خوشمزه بود ،طعم دال های مامان میداد .
قورمه سبزی میپختم ، ماهی سرخ میکردم .
یه موقع هم هوس کوکو میکردم ، بلند میشدم سیب زمینی آبپز میکردم و کوکو میپختم و چه طعمییییی .
همه چیز خوشمزه بود و عالی ، چون با لذت و بدون حرص و بدون اجبار و بدون وظیفه کارام انجام میدادم . گاهی که خسته م بود هر ساعت راحت تر بودم میپختم یا حتی با یه تخم مرغ سر میکردم .
خورد و خوراک م خوب بود و وقتی میرفتم تره بار و میوه فروشی اونقدر به هیجان میومدم که تو انتخاب میموندم. من ترم اول سینما سعدی بودم ، ترم های آخر خیابون وصال بودم . تو هر دو منطقه میوه فروشی های خیلی خوبی بود . من که میرفتم فقط مثلا پیاز بخرم ، وقتی اون همه سبزی و میوه تازه میدیدم دیگه هیجان زده میشدم و نمیدونستم چی انتخاب کنم ، مخصوصا تابستون ها ، بعد بخاطر اینکه هم شکم و دلم رو راضی کنم و هم به هزینه هام فشار نیاد از هر میوه ای یه مقدار کم میکشیدم ، اگه بم نخندید حتی مثلا سه تا سیب ، ۵ تا هلو ، یه مقدار گیلاس و کلا از هر چیزی چند تا دونه .
وقتی میرفتم حساب کنم ، راستش کمی خجالت میکشیدم ، طرف هم با خنده میگفت برای این همه خرید وانت نمیخواستی
،منم میگفتم چه کنیم جماعت دانشجو وضعش اینجوریه دیگه . بعد با ذوق و شوق خریدهام دست میگرفتم میرفتم خوابگاه ، میشستم و نوش جان میکردم .
چه روزایی بود یادش بخیر . کاش بیشتر ازشون لذت میبردم.
امروز رفتم دندانپزشکی و قالب روکش رو گرفتم . گفتن تا دو سه هفته دیگه که روکش آماده میشه ، چیزی روی دندان نخورم . و آقای دکتر گفتن لثه هات نیاز به جرم گیری داره و تاکید داشت انجام بدم .
واقعا" چرا وقتی میریم دندانپزشکی اینقدر گرفتار میشیم ، به زور خودمون جمع و جور میکنیم یه پولی جمع کنیم، حالا پیش میاد بریم دکتر ، دیگه ول نمیکنن . مخصوصا دندانپزشکی . یکی نیس بگه بابا من اگه مجبور نبودم نمی آمدم دیگه شما هر روز یه خرج نتراش برا ما . 
حالا من باید باز به این فکر کنم که آیا برم یا نه . و باز خودمو بچلونم تا بتونم پول این کار هم اوکی کنم .
شما تجربه جرم گیری دارید آیا ؟
خوبه یا نه . از یکی دو نفر شنیدم که باعث سستی دندون میشه ...
هرکاری میکنم نمیتونم رو تکالیف عقب افتاده طراحی م تمرکز کنم . اونجور که دلم میخواد درنمیاد، تکالیف عقب افتاده این دفعه راستش مثل غذایی هست که دیگه از دهن افتاده . ازشون لذت نمیبرم . از طرفی هم نمیتونم بیخیال شون بشم . به خودم میگم حالا ولش کن تو شرایطی که حالت بهتره انجام شون بده ، نشد هم نشد . اجباری تو کار نیس . حالا مگه چی میشه اگه چند تا آناتومی رو نکشیده باشی . اما انگار تسلیم شدن و پذیرش شکست برام خیییلی سخته .
امروز صبح نشستم پای طراحی ، کمی از استرسم کم شد . هرچند هنوز تکالیف هفته قبل رو نتونستم کار کنم و شاید حتی بیخیال شون بشم .
فردا هم احتمالا داداش و زنش بیان ناهار .
و پس فردا هم گفتم که دایی قراره بیاد .
این هفته فکر کنم هم خیلی شلوغ باشم بخاطر نذری پزی های مامان .
امروز مامان رو بغل کردم و گفتم ازم ناراحتی ، گفت نه ناراحت نیستم و چندتا ماچش کردم . من بارها در اختلاف با مامان ازش عذرخواهی کردم و دستش رو بوسیدم . اختلافی که خیلی جزئی بوده و کم پیش اومده . و خودش اعتراف میکنه که ساره تنها کسیه که وقتی منو ناراحت میکنه بعدش عذرخواهی میکنه و سعی میکنه جبران کنه .
آروم تر شدم . میخوام حساسیت رو نسبت به دکمه لباسشویی کم کنم و موضوع رو بزرگ نکنم . چه میشه کرد وقتی یاد نمیگیره . تا هستم یه دکمه میزنم وقتی هم روزی نبودم دیگه اون مشکل من نیس ولی توقع دارم بم بگه نه اینکه منتظر بمونه من چک کنم .
تو کامنت ها هم گفتم اگه توان فیزیکی و روحی بیشتری داشتم و کار و فشار بیماری خواهرم نبود ، بیشتر از این حواسم به مامانم میبود، چون میدونم اونم خسته ست و پیر . هم من گناه دارم هم اون و هم اون بنده های مریض . یعنی هیچ کدوم مون حالش خوب نیس و راحت نیستیم . تقدیر تلخی شده برا همه مون که انتخابی تو شرایط مون نداریم .
انشاالله حال دلمون خوب باشه ، تن مون هم همراهی کنه .
به دکتر پیام دادم برا فردا بم تایم بده متأسفانه تایم نداشت.
خوبه عصر یه مقدار نشستم پای کار طراحی و مقداری از کار پیش بردم . این هفته باید بتونم هم تکلیف استاد تموم کنم هم اون چالش رو پیش ببرم .
یکشنبه هم نوبت دندانپزشکی دارم .
دوشنبه هم دایی قراره ناهار بیاد پیش مون . برای همین باید طوری تنظیم کنم که به کارام برسم .
من بین برزخ و بهشت وجودم گرفتارم . هیچ آدمی دلش نمیخواد بد باشه یا بدجنسی کنه . دلم نمیخواد بد بشم . دلم میخواد عاشق خانواده م باشم و هستم . شاید ظاهر رفتارهام قشنگ نباشه اما خار تو پاشون بره منم اذیت میشم . البته که کسی دلها رو نگشته و باید ظاهر رفتار خوب باشه نه درون دل . اما به حکم نقص های آدمی منم کم میارم . بازم به خودم میگم ساره صبوری کن و مهربونی .
باید یه سری روابط رو بهتر کنم . انشاالله که بتونم .