شمع های نبودنت

چشمم به شمع های خوشکل افتاد و تو دلم گفتم  ، چه حالی هستیم بعضی از ما آدما . 

تا خودش بود نه روز تولدی جشن گرفته می‌شد و نه رور پدری .  خودش هیچ کدوم از این مناسبت ها رو قبول نداشت،  البته که هرکسی دلش میخواد براش تولد بگیرن و سورپرایز بشه ، حتما هم دلش دوس داشت ، اما متأسفانه  دافعه ش بیشتر از جاذبه ش بود .


حالا شمع های نبودنش آماده شده ، گل هاش سفارش داده شده و پکیج های پذیرایی ش بسته شده و مهمون هاش دعوت شدن .  ولی خودش نیس که شمعی فوت کنه یا به مهمونی صفا بده . 

مورچه

تو این هفته میتونم بگم این سومین یا چهارمین  روز و شبی هست که بدن درد شبیه تب میگیرم . بعد از کار که میام خستگی م به اوجش میرسه جوری که دلم میخواد یه دکمه خاموش داشتم اونو میزدم و یه خواب عمیق میکردم . امروز از صبح هم همینجور بودم ، حس کارای هر روز رو نداشتم . نه جارو نه طراحی هیچی . اما چون طراحی خواهرزاده م رو دیشب تا دیروقت  کار کردم و تموم شد ، گفتم برم تا نزدیک ترین  جا قاب بگیرم برگردم که چند روز دیگه میاد بش بدمش . یه بار سنگین از رو دوشم کم شد .  تا گفتم میخوام برم بیرون مامان دوتا کار داد ، و اگه بدونید چه جهنمی بود ، یعنی با اینکه تند تند راه میرفتم عین این بود که روبروی خورشید خانم نشسته باشم ، قشنگ سوختگی ش رو تمام بدنم حتی  از شلوار لی هم واقعا حس میکردم . 

اومدم خونه و کمی دراز کشیدم . بعد رفتم آشپزخونه  دیدم  یه مسیر طولانی و پر ترافیک مورچه تو آشپزخونه میره و میاد . منم نمیتونم مورچه ببینم و تمیز نکنم یا دنبال لونه شون نگردم و پاکسازی نکنم . بشون گفتم یه امروز من خواستم جارو نکنم شما اومدید برام کار ساختید . دیگه مجبور شدم کل خونه رو جارو کنم . 

میگم شما وقتی مورچه می‌بینید چکار میکنید ؟ من خیلی سعی میکنم بیخیال بشم ، با چند تا دونه هم اوکی شدم اما یه قطار مورچه رو نمیتونم بیخیال بشم ،‌ ردشون رو گرفتم و دیدم کجا غذا جمع کردن ، دلم برای زحمتی که کشیده بودن خیلی سوخت ، نشستم روبروی سوراخ و غذاها و بشون گفتم آخه حالا من چکار کنم با شما ، دلم هم میسوزه ... ناچارا جاروش زدم و سوراخ رو با ملات گچی که درست کردم بستم . اینجور مواقع دلم میسوزه اما واقعا نمیشه گذاشت تو کل خونه پر کنن . 

شما چکار میکنید باشون . 


این هفته هم استاد مدل طراحی هارمونی دست  داده ، این بار دست جفتی نه تکی  . خدایی خسته شدم دیگه ، اما باید انجام بدم . دو مدل داده که دوتاش جفت دستی هست . و با توجه به برنامه سالگرد بابا ، باید ببینم میتونم انجام بدم . این بار نمیخوام به خودم فشار بیارم هر دو مدل رو کار کنم ‌ . یکیش با شرایطی که دارم کافیه .  


برم بخوابم که بدنم خورده و سرم هم سنگین . خیلی خسته م انگار کوه کندم بخدا . 

شکرت خدایا

از دیروز که برای مصاحبه دوم زنگ زدن ، من کلی ویدئو آموزشی دانلود  و نگاه کردم . خدایی هیچ کدوم نکته ای نداشت که من ندونم یا بلد نباشم . ولی بازم نگاه کردم . داشتم همینجور نگاه میکردم که گوشی م زنگ خورد و خانم مدیر بود . گفت خبر داری فردا و پس فردا تعطیل  شده ، من هنوز خبر نداشتم و گفتم نه والا  الان از شما شنیدم ، گفت فردا نمیخواد بیای گفتم خب چه روزی باید بیام ، خندید و گفت عزیزم مصاحبه دومی درکار نیس و من بشون گفتم من دیگه نیروم گرفتم و دنبال نیرو نیستم.  اون نفر سفارش شده هم ظاهرا میره برای یه جای دیگه . گفت خودم  خبرت میکنم کی بیای جزوه ها بیاری و مدارک و کارای اداری ...  وقتی گفت مصاحبه دومی درکار نیس خودش هم میخندید ، منم خندیدم . 

کلا باید فهمیده باشید که ساره هیچی رو تو زندگی به راحتی بدست نیاورده هییییچچچچچییییی. 

ولی خوبه که بخاطر قبولی خودم دست به دامن گزینه های آشنا و پارتی نشدم . حتی گاهی زن ملامت گر درونم میگفت دختر بعد یه عمری قراره بری مدرسه ، چرا از پارتی ها و آشناها استفاده نمیکنی زنگ بزنن به اون آقای مصاحبه گر جدید . اما دلم نخواست این کارو کنم . دلم میخواست خود خودم باشم تنها و با تکیه بر تجربه م . به خودم میگفتم حالا وقت قهرمان بازی نیس ، اگه بدونی این تنها شانس کاری زندگیته و ممکنه از دستش بدی بازم حاضر نیستی آشنا بازی دربیاری ، یه لحظه سکوت میکردم و بعد میگفتم نه نمیخوام رو بزنم و پارتی جور کنم . 

حتی گاهی به خودم میگفتم نکنه بدت نمیاد که نشه ...‌ اما واقعا انگار سپردم به کائنات  و میخواستم اگه انتخاب میشم به اصل وجود خودم انتخاب بشم و اگه نشم هم حتما صلاحم نبوده . 

فعلا میتونم به ساره تبریک بگم  .


میخواستم بشینم پای سفارش خواهرزاده  م که نشد ، اگه بشه فردا صبح یه مقدار روش کار میکنم . اصلا دوس ندارم یه کار اینقدر تو دستم طول بکشه . اصلا عادت به نیمه کاری ندارم . 

متوجه شدم برای چالش استاد تا ۲۰ مرداد وقت دارم نه ۲۵ .  ولی خوبه کار رو به اتمام هست.  فقط یه ریزه کاری هایی داره و باید تو خونه بگردم بهترین زاویه برای عکس با کیفیت رو پیدا کنم و عکس بگیرم . 


دوشنبه بعدی سالگرد بابا هست . سال سختی بود و طولانی . شاید حالا بگم عه چه زود یه سال شد ، اما واقعا سخت بود . من مرخصی میگیرم . فقط امیدوارم از اون مهمان های چند روزه تلپ نداشته باشیم که انگار میان هتل پنج ستاره . تا منم از کارام عقب نیافتم . 


تقویم رو نگاه میکنم بغض میکنم  و میگم  ۶ روز دیگه بابا فوت میکنه 

چقدر خوبه که ما آینده رو نمی‌بینیم.  به نظر من اگه ده تا خبر خوب پیش بینی بشه و فقط یه خبر بد ، همون یه خبر بد میتونه لذت همه اون خبرای خوب رو زهرمار کنه .  شکرت خدا که این قدرت رو به بنده ت ندادی . 

پسردوست

دیروز برای ناهار خورش بامیه داشتیم ، من و خواهرم همه چی میخوریم  ، من میتونم بگم فقط وقتی کباب دیگی داریم حالم گرفته میشه و به زور میخورم اما هیچ وقت نه ایراد میگیرم از نوع غذا و نه چیز متفاوت از بقیه میخوام ‌ . طعم غذا برام نسبت به نوع غذا در اولویته ‌. یعنی ممکنه همین کباب دیگی رو از دست یکی دیگه با علاقه و میل بیشتری بخورم . 

اما داداشا از بچگی عادت های بدی گرفتن و هرچی نخوردن ماما یه جایگزین کنار اون غذا براشون پخت . حتی حالا که کوچیکه ۳۶ سالشه هنوزم خیلی از غذاها رو نمیخوره . شام هم نهایتا دو شب درمیون باید یه چیزی مثل ساندویچ یا سیب زمینی گوجه آماده کنم . غیر روزای تعطیل که همه مون خونه ایم و هرچند وقت یه بار لازانیا  یا سمبوسه پیتزایی یا حتی دل و جگر کبابی ، میخوریم البته برای شام . 

دیروز صبح اعلام کرد که من نمیخورم ، مامان هم گفت باشه برات سیب زمینی گوجه سرخ میکنیم . سرخ میکنیم یعنی ساره سرخ میکنه . 

من یه سرخکن هستم . 


هفته ای چهار پنج روز من سرخ کردنی دارم غیر از وعده شام که اونم کارش با منه . 


خلاصه دیروز که مامان گفت سرخ کن ، بش گفتم ناهار سرخ کردنی و سبک بخوره حتما شب  باید هم یه شام آماده کنم که نگه ناهار مگه چی خوردم .  به مامان گفتم من کار ندارم اوکی من الان ناهار آماده میکنم اما شام هیچی سرخ نمیکنم همون تخم مرغ رو بخوره.  من خسته م . 

ناهار گذشت و من رفتم سرکار و برگشتم یه نگاه انداختم تو آشپزخونه،  دیدم بلهههه سوسیس گذاشتن با باگت منتظرن کلفت خانم بیاد و براشون شام آماده کنه تا ۱۱ شب . اگه بگم خونم به جوش اومد دروغ نگفتم ، میدونید چرا ؟ چون از مامانم ناراحت شدم که اصلا حرف من و خستگی م و دردم براش مهم نبوده،  فقط فکر این بود گل پسرهاش گرسنه نخوابن .  دلم میخواست همون موقع  صدام ببرم بالا و بگم مگه من ظهر حرف نزدم ، مگه نگفتم شام درست نمیکنم ، چرا حرفم براتون بی اهمیت بود . 

مامان و خواهرم پای تلویزیون  بودن ، معمولا تا ۱۰ شب پای فیلم هستن و من تنهایی کارای شام میکنم . 

یه دفعه به خودم گفتم فایده نداره انگار ، حالا که مامان ذره ای ارزش برای حرف من قائل نبود ، داد و بیداد هم فقط انرژی از من خالی  میکنه و درنهایت باید بایستم پای گاز ... پس بهتره خودمو بزنم به مریضی . یاد پیشنهادهای شما افتادم . 

با آدم کاری میکنن که از خودش هم بدش بیاد ، من عادت به این تمارض ها ندارم . چه بسا خیلی وقتا با همه دردهام  ایستادم پای گاز و پای کاراشون ‌ .

خلاصه این بار گفتم پا بذار رو اون دل بی صاحاب،  برو بخواب،  رفتم تو اتاق آخری دراز کشیدم و سرم با دستمال بستم که دیگه ظاهرم گویای داستان باشه و نیازی به نمایش بیشتر نباشه . باورتون میشه تا ساعتی که فیلم شون تموم شد هیچ کس نگفت ساره کجاست . وقتی فیلم تموم شد و داداشا حدود ۱۰:۱۵ اومدن تازه مامانم اومد گفت چته کجایی ، گفتم حالم خوب نیس . بچه ها که اومدن مجبور شد بره خودش بایسته براشون سرخ کنه و ساندویچ بگیره و ادامه کارا . من دیگه رفته بودم تو رختخوابم اما داشتم حرص میخوردم ، چون مامانم منو درک نکرده بود . و از اون طرف اون حس گناه مزخرف که می‌گفت چرا این کارو کردی . 


چرا واقعا مامان برای خستگی من ارزشی قائل نبود . 

مگه چی میشد شام تخم مرغ بخورن . 


اکثر مامان ها پسردوست هستن ، ربطی به قومیت و منطقه هم نداره . حاضرن دخترشون رو فدای پسر کنن . همه عمر مامان منم همینطور  بود پسرها براش تو اولویت محبت و توجه بودن ، تو خونه ما بعد از پسرها ، فرد مریض توجه بیشتر می‌گرفته و آخر سر یه چیزی تهش بمونه یه نگاهی به ساره کنن .  دیگه تو سن من این مسئله از اهمیت افتاده . اما کسی نمیتونه انکار کنه که به محبت مادر و پدرش واقعا نیاز داره . 



باید چهارشنبه صبح برم دوباره برای مصاحبه ، نمیدونم واقعیت  ماجرا چیه ، اما زنگ زدن گفتن دو نفر با امتیاز بالا هست و میخوایم یه مصاحبه دیگه بگیریم و مصاحبه گر رو عوض کردن و قراره یه آقایی مصاحبه کنه که من فقط فامیلش رو شنیدم  البته دبیر خواهرزاده م بوده و شماره ش رو داره اما من اصلا نمیخوام آشنایی بدم و میخوام ببینم چی میشه . گفتن میخوان مصاحبه گر بی طرف باشه و حقی از کسی ضایع نشه . شاید چون مصاحبه گر قبلی با من دوست و همکار بود فکر کردن رابطه باعث تایید من شده نه صلاحیت و توانایی های کاریم . 

بهرحال هرچی پیش بیاد . من خودم رو آماده تر میکنم و قوی تر حاضر میشم که اعتبار تعریف ها و حمایت های اون دوست مصاحبه گر خودم رو زیر سوال نبرم ، و خودم رو برای نتیجه آماده کردم که اگه پارتی نفر مقابل من قوی تر بود اون پذیرفته بشه . من که پارتی نداشتم کاملا تصادفی مصاحبه گر اول ، آشنا دراومد و ما اونجا همدیگه رو دیدیم و من با هیچ کس هماهنگ نشده بودم و از پارتی استفاده  نکردم . 

من حرصی ندارم برای این مسئله.  هرچی خیره پیش بیاد . 

من همین الانم کلی برنامه ریزی  برای تایم های صبح دارم  و چیزی رو از دست نمیدم . تنها امتیاز مدرسه رفتن برای من همون حقوق ماهیانه ست هرچند  کم باشه ، ولی بقیه ش همه ش زحمت و چالش و دردسره.  پس خودمو ناراحت نمیکنم . 

ساره رفت مدرسه خب بش تبریک میگم . اگرم نرفت چیزی از صلاحیت هاش کم نمیشه . 

من ساره رو دوس دارم تو این لحظه خیلی زیاد . نمیخوام بیشتر از این اذیت بشه . 

بغل محکم ساره جونم . 

کوتاه و مختصر

اومدم اول چندتا وبلاگ خوندم و کامنت گذاشتم . و بعد گفتم یه چیزی بنویسم . 

بعد از روز مشاوره و با بستن اون کش به انگشت شستم ، حالم بهتر بوده تا الان . کمتر نظارت کردم و میشه گفت اصلا تذکر ندادم به کاری . 

اون روز هم که نذری زرشک پلو داشتیم خدا رو شکر سرحال بودم و کارام آروم و راحت پیش رفت . 


تونستم بیشتر رو چالشم کار کنم . و یکی از طرح های استاد رو تموم کردم ، اما بعد اتمام سایه ها تازه متوجه دو تا ایراد تو اسکیس یا طرح اولیه شدم و خیلی ناراحت شدم که چطور چشمم اینقدر خطا داده و من متوجه نشدم . البته استاد خیلی گیر نمیده اما من وقتی متوجه میشم کار ایراد داره دیگه با ساره هی حرص میخورم ، درنهایت هم گفتم بیخیال بابا ، استاد تو این مدل کار میخواد سایه ها چک کنه و کاری به اسکیس نداره و سخت نمیگیره . طرح دوم رو امروز خیلی کم کار کردم و تا نهایت چهارشنبه ساعت ۱۲ وقت دارم .  کار چالش هم داره خوب پیش میره و استرسم خیلی کمتر شد . 

این هفته باید یه روز برم بازار ، برای خرید استپ . ذوق دارم زود بخرم و شروع کنم به ورزش . ببینم فرصت میشه یا نه . 


شب خوش